بطورکلی در زندگی روشنفکرانه اش سه یا چهار مرحله می توان تمیز داد[لاندمان،1976،1968؛ داهم،1981،ص264-248] : درمرحله اول (1900-1879) که با انتشارکتابش دربارۀ افتراق اجتماعی خاتمه می یابد، او تحت تاثیر داروینیسم جدید اسپنسر است و به سیاق اثباتگرایان استدلال می کند. در مرحلۀ دوم (1908-1901) که با کتابش دربارۀ فلسفۀ تاریخ شروع می شود او از بینش اثبات گرایانه فاصله می گیرد و به مکتب نئوکانتی باد نزدیک می شود. در مرحلۀ سوم ، آخرین دهۀ زندگی اش (1918-1908) به گواهی آخرین کتابش بینش زندگی تحت تأثیر برگسون «ویتالیست» (زندگی باور) می شود.

سبک زیمل:

همانند آدرنو ، زیمل یک متفکر ضد سیستمی است. همانطور که خودش می گوید: «به هیچ عنوان نمی پذیرد که گستره زندگی را در یک نظام قرینه سازی شده حبس کند»[BdD ،ص189] اما او یک روش ، و درهر حال یک سبک شخصی دارد « یک صورت بندی کلی که به شکلی منظم در انواع و اقسام پدیده های عجیب و غریب حضور دارد »[GSG8،384-375:ر.ک.RE ،ص85] که به کمک آن می توان نوشته هایش را بازشناخت ، سبکی که چونان موسیقی متن هریک از رساله هایش را همراهی می کند. با یادآوری روح علمی آنگونه که باشلار فیلسوف فرانسوی شرح داده است زیمل برای مطالعه یک پدیدۀ کاملاً محدود و مشخص جدیّت به خرج نمی دهد. آنچه برایش مهم است نفس گوناگونی است. حتی زمانی که به بررسی مسائل اساسی می پردازد ، نتیجه اش نوشتن « کلیات نیست بلکه یک گفتگو است».[لوپنی،1990،ص237].

 زیمل شناخت های شهودی اش را به زور به موضوع هایی که تحلیل می کند، تحمیل نمی کند، بلکه شناخت هایش را از آنها بیرون می کشد. چون فلسفه شخصی ندارد، خودش را در اشیاء گم می کند تا شخصاً خودش را پیدا کند[کراکوئر،1919،ص46-37]. به این دلیل است که به «جامعه شناسی گشت و گذاری» شهرت دارد.[فریزبی،1981،ص101-68]

اصل دوگانگی مضاعف :

انباشته از دقابق دیالکتیکی و لغزش های قیاسی، متون زیمل از تناقضات، ابهامات و اشتباهات معاف نیستند. آنچه در مورد کل تفکر زیمل صادق است، در مورد مفهوم صورت، نیز صدق می کند. درواقع زیمل با سوء استفاده از مفهوم صورت، سه چیز متفاوت و متعلق به سه حوزۀ تحقیق متفاوت را مدنظر دارد: 1) اصل ترکیبی از نظریه شناخت ( صورت های پیشین کانت که زیمل تاریخی کرده و به طرزدَورانی به عنوان صورت های در عین حال تحلیلی و تجربی تفسیر می کند) 2) اصل ساخت یابی کنش اجتماعی ( صورت های معاشرت جامعه شناسی صوری اش که هیچ وقت روشن نیست از راه استقرا و انتزاع به دست آمده اند یا به شیوه پدیدارشناسان ، از راه شهود جوهرها) 3) تبلور پسین انرژی ها یا کنش های متقابل در اشیای فرهنگی و نهادهای اجتماعی (صورت های روح عینی هگل که اینجا یا به عنوان حوزۀ ارزش های فرهنگی یا به عنوان نهادهای اجتماعی بیگانه شده یا بیگانه ساز) ادراک شده است.[ر.ک. واندنبرگ،1996و1999]

نظریه شناخت :

طرح تضاد اساسی میان صورت ها و محتواها خاستگاه کانتی دارد. کانت درصدد برمی آید ترکیبی از عقل گرایی و تجربه گرایی سازکند. همصدا با تجربه گرایان بر عقل گرایان عارض می شود که شناخت نمی تواند فقط بر محور مفاهیم ذاتی هرز بچرخد بلکه لازم است که واقعیت تجربی (محتواها) را نیز به حساب بیاورد. کانت نیزسعی می کند ثابت کند که « شناخت نباید خودش را با اشیاء منطبق کند بلکه اشیاء باید خودشان را با شناخت ما منطبق کنند». معنای سخن اینست که برخلاف آنچه تجربه گرایان تصور می کنند، شناخت پیوسته نیازمند مداخله فعال عقل است که با عرضه اشیای درخور در قالب صورت های پیشین ادراک که داده های تجربی را یکنواخت می کند و در پرتو آن طبیعت چونان مجموعه ای به نظر ما می رسد که توسط مفاهیم و مقوله های اساسی ادراک مثل زمان، مکان همچنین علیت و جوهر پیشاپیش ساخت یافته است در نتیجه شناخت یک بازتاب انفعالی نیست بلکه یک ساخت حتی یک تغییر فعالانه واقعیت است.

تجدیدنظر در آموزه های کانت :

 زیمل از کانت پیروی می کند ، اما نه کورکورانه. زیمل از جهان بینی عقل گرایانه کانت انتقاد می کند:

 « درجهان بینی کانت نشانه ای از همکاری احساسات و روابط مبهم و بی واسطه ای که روح را با جان هستی مرتبط می کند دیده نمی شود» [k،ص92] کانت دنیا را عقلانی می کند ولی لازم است که آنرا ذهنی و انفرادی کرد زیرا در نهایت موجود انسانی فقط یک موجود عقلانی نیست بلکه یک هستی انفرادی و اجتماعی با سلایق، عواطف و ایدئولوژی هایش است. زیمل در اواخر عمرش یک نظریه اخلاقی با الهام از نیچه و برگسون عرضه می کند،     [ GSG16،ص425-346]. بنام نظریه «قانون فردی» [GSG16،ص425-346،ر.ک.واندنبرگ،2001]، که در پرتو شخصی کردن قانون اخلاق عمومی که گوناگونی فردی را به رسمیت می شناسد قادر است فاصله ای را که امر فردی را از امر عمومی جدا می کند طی کرده و به یک عمومیت فردی برازندۀ قامتِ هر فرد نایل شود.

رابطه گرایی:

 اصل دوگانگی زیمل از دو بُعد اصلی تشکیل شده است : یک بُعد آن تعارض صورت ها و محتواها منشاء کانتی دارد، بُعد دیگرش کنش متقابل است که از فلسفه ویتالیستی (برگسون) برگرفته شده است. اصل کنش متقابل به نظر زیمل ابتکاری و تنظیم گراست. برای زیمل توجه به دیدگاه های مختلف به معنای شک گرایی یا نسبی گرایی ای که حقیقت را تجزیه و زایل می کند نیست بلکه به معنای توجه به همبستگی ها و به روابطی است که میان اجزای واقعیت وجود دارد. زیمل با ملاحظه حقیقت به عنوان ارتباطی چند بُعدی  میان دیدگاه هایی که به جای انکار ونفی ، یکدیگر را تداعی و تکمیل می کنند، آن را امکانپذیر می کند.

جامعه شناسی و معرفت شناسی :

در جامعه شناسی و معرفت شناسی، زیمل پیش ار وبر و در پی دورکیم، برای بنای یک علم مستقل جامعه شناسی، با روش ها و با قلمرو موضوع های اختصاصی اش کوشیده است. به منظور مشخص کردن قلمرو جامعه شناسی او کتابش را با ملاحظات عمومی هستی شناختی و معرفت شناختی دربارۀ ماهیت جامعه آغاز می کند. با صورت بندی مجدد اصل دوگانگی مضاعف به مقتضای موضوع از آن دو نتیجه می گیرد، اول، جامعه یک ماده انضمامی(ملموس) نیست بلکه یک فرایند جامعه زیستی است، یعنی فرایند پایدار و خلاق کنش متقابل معنوی میان افراد که آنها را به یگدیگر مرتبط می کند(اصل کنش متقابل) ؛ دوم، مثل هرعلم دیگر، جامعه شناسی برای صورت بندی موضوع اش نیازمند روش است، یعنی فرایندهای انتزاع و ترکیب داده های تجربه که روش اقتضا                  می کند(تضاد صورت ها و محتواها)

جامعه شناسی سه گانه :

 با مفروض دانستن این ایده ک خاستگاه و بنیان همه حوزه های زندگی را منش های متقابل میان افراد تشکیل می دهد، زیمل سه حوزۀ فرعی و به همان تعداد مسئله جامعه شناختی متناظر با آنها تمیز می دهد: جامعه شناسی عمومی، جامعه شناسی صوری و جامعه شناسی فلسفی [SE،ص 105- 98]

جامعه شناسی عمومی کل زندگی تاریخی را بررسی می کند، در چشم اندازی که جامعه به آن شکل داده و در آن مؤثر بوده است. اگر جامعه شناسی عمومی جامعه شناسی کلان تاریخی است که شرایط عمومی زندگی اجتماعی و گونه های تاریخی شان را بررسی می کند، در عوض جامعه شناسی صوری یا محض، جامعه شناسی خُرد غیرتاریخی است. جامعه شنای صوری صورت های جامعه زیستی را بررسی می کند که جامعه را می سازند و به کنش های متقابل میان افراد ساخت می دهند. اگر جامعه شناسی عمومی با موضوع اش شکل می گیرد و جامعه شناسی صوری با موضوع اش شناخته می شود، جامعه شناسی فلسفی به موضوعاتی می پردازد که از حوزۀ صلاحیت جامعه شناسی خارج اند و آن را درجهت تفکر فلسفی اعتلا می دهند.

فلسفۀ پول :

فلسفۀ پول (1900) شاهکار واقعی جامعه شناسی نظری تاریخی ، اثر مهم زیمل است. اگر بخواهیم به زبان زیملی بیان کنیم، پول چونان نمادی معرفی شده است که همۀ روابط اجتماعی را در خود خلاصه کرده و یکجا بیان می کند. « چنان که گویی عمیق ترین و عام ترین معنای هستی به روشن ترین وجه بهتر از هر جای دیگر در پول بیان    می شود، چنان که گویی صورت و توسعه اش عملکرد کل (جامعه) را بی درنگ قابل رؤیت می کند» [ G، ص34]

در جایی که زیمل پول را به عنوان استعاره ای از زندگی تفسیر می کند [Blumenberg،1976] فلسفۀ پول به تعبیر زیمل از مقولۀ متافیزیک اجتماعی است : موضوع عبارتست از جمع بندی تفکری بر مبنای یک پدیدۀ انضمامی و نه یک نظام جامع مثل مورد مارکس، که در آن چیزی بیرون نمی ماند.

نظریه رابطه گرایان مدرنیته :

اقتصاد پولی ، موضوع ظاهری تحلیل در فلسفۀ پول ، در واقع بهانه ای برای بسط نظریه رابطه گرایان و زندگی محور مدرنیته است. معنا و هدف کلی فلسفۀ پول را می توان چنین خلاصه کرد: ترسیم خط راهنمایی از مبدأ رویدادهای سطحی که به ارزش ها و به معانی نهایی هرآنچه انسانی است هدایت می کند. هدف ساختن اشکوبی زیر ماتریالیسم تاریخی مارکس است که همه ارزش تبیینی اش را به نقش زندگی اقتصادی در میان آرمان های فرهنگ معنوی واگذار کند و در همان حال خود صورت های اقتصادی را به عنوان نتیجۀ ارزش ها و پویایی های عمیق تر، پیش فرض های روانشناختی حتی متافیزیکی ، به رسمیت بشناسد.[PA،ص17-16)

نقد مدرنیته :

فلسفۀ پول که زیمل ابتدا آنرا « روانشناسی پول» نامیده بود [GSG2،ص65-49] به دو بخش تقسیم می شود : بخش اول که پول را به مثابۀ متغیر وابسته بررسی می کند، « تحلیلی » نامگذاری شده است، بخش دیگر که پول را به عنوان متغیری مستقل در نظرمی گیرد «ترکیبی» نامیده شده است.بخش تحلیلی ، تکوین نظری پول را در راستای عینی کردن و استقلال دادن به ارزش شرح می دهد، بخش ترکیبی پیامدهای پولی شدن همگانی را برحسب دیالکتیک آزادسازی فرد و شیء انگاری روابط اجتماعی بررسی می کند. آزادسازی و شخصیت زدایی از فرد، عقل گرایی و عقلانی سازی زندگی ، اصطلاحات کلیدی هستند که زیمل در نشانه سازی مدرنیته بطور عام و روابط اجتماعی سوداگرانه بطور خاص به کار می برد.

بخش تحلیلی (تکوین نظری پول) :

تحلیل پیدایش دوگانگی میان سوژه(عامل دانایی) و ابژه(موضوع دانایی) نقطه عزیمت تفکرات دربارۀ خاستگاه روانی ارزش ، مبادله و پول است که خود از ملزومات بازسازی خاستگاه اجتماعی نظام اقتصادی مدرن است.[ر.ک.واندنبرگ،1994] درعباراتی که نوشته های پیاژه را تداعی می کنند، زیمل می نویسد : «عامل دانایی و موضوع دانایی ازیک عمل متولد می شوند، از لحاظ منطقی، آنجا که مضمون واقعی کاملاً مجرد است، امر ذهنی گاهی به عنوان محتوای بازنمایی، گاهی به عنوان محتوای واقعیت عینی ظاهر می شود، و از لحاظ روانشناختی ، وقتی که بازنمایی هنوز فاقد یک من، و دربرگیرندۀ شخص و چیز در وضعیت افتراق نیافتگی است، تقسیم شده و می گذارد میان من و موضوع اش فاصله ای ایجاد شود ، و از گذرآن هریک از دو پاره ، جوهرش را جدا از دیگری کسب می کند»[PA،ص31]. بنابراین سوژه مقدم نیست بلکه خود آن محصول فرایند تفکیک میان من و شی است که بر آن تقدم دارد.

مبادله، یا عینی کردن ارزش :

 در مبادله جریان امور به گونه ای است که گویی رابطه اساسی فرد و شیء که شرط ارزش است یک سره به خود اشیا انتقال یافته است تا بتوانند یکدیگر را ارزیابی کنند. این در ارتباط گذاشتن ارزش های ذهنی ، ارزش را به سطحی عینی انتقال می دهد، و از ارزش رابطه ای  فراذهنی می سازد. « فرایند ذهنی که از گذر آن شی یک ارزش می شود به رابطه ای عینی ، فرا- فردی، میان اشیاء گسترش می یابد»[PA،ص49]. بُت وارگی ارزش که مارکس آن را چونان پیامد مبادله کالای عمومیت یافته می داند ، در نظر زیمل شرط ارزش به حساب می آید، زیرا از راه مبادله به عنوان صورت جامعه زیستی اختصاصی ، وسیله ارتباط میان عامل ها و اشیا است که ارزش نسبت به عامل ها  عینی می شود. اگر ارزش از راه مقایسه عینی می شود، از راه مبادله اقتصادی می شود. دلیلش هم این است که در مبادله برای بدست آوردن یک شیء مطلوب باید درعوض یک شیء مطلوب دیگر را رها کرد. مبادله اقتصادی همیشه مفروض به یک فداکاری است و به نظر زیمل این فداکاری «شرط مطلق ارزش» است.[PA،ص58]

پول ، یا عینی کردن رابطه مبادله :

 اگر ارزش اقتصادی اشیا در رابطه دوجانبه ای باشد که به عنوان کالاهای قابل مبادله بین خودشان دارند، پول بیانگر این رابطه نسبی است که به خودمختاری مایل شده است. زیمل ، در مقام مورخ اقتصاد پولی ، تحلیلی از فرایندهای تجرید و روح باوری فزاینده ارائه می دهد که از ویژگی های عملکرد پول به عنوان پشتوانه ارزش و واسطه مبادله است. درآغاز پول یک ماده ملموس است و مبادله نیز مبادله «جنس» است. به تدریج قابلیت عقلی تجرید توسعه می یابد – آنچه که زیمل آنرا بزرگترین پیشرفت ذهن انسانی ملاحظه می کند.[PA،ص148]-  و درنتیجه پول از کیفیت ملموسش خارج شده و از آن پس موفق می شود میان نابرابرترین چیزها برابری برقرار کند. با تجرید تمامی کیفیت  چیزها، پول موفق می شود ارزش چیزها را به صورت محض، به صورت عددی ، نمایندگی کند.

 

پول، یا میانجی گری نمادی مبادله :

 بدین صورت، «پول – نشانه» عاری از هر کیفیت و فردیت است. در این خصوص زیمل می نویسد : « قابلیت پول برای نمایندگی هر ارزش اقتصادی با ویژگی های معین – چون که ذات پول به هیچ یک از ارزش های اقتصادی بستگی ندارد – استمرار مجموعه ای از رویدادهای اقتصادی را پایه گذاری می کند»[PA،ص116]. نظر به اینکه پول ، به عنوان وسیلۀ اندازه گیری روابط میان چیزها، خودش فاقد ارزش ذاتی است، از جریان فراز و فرود چیزها برکنار می ماند و درعین حال به عوان وسیله نهایی در مبادله با آنها داخل می شود.با این وصف پول نمی تواند نقش میانجی نمادی  و شتاب دهنده به مبادله را ایفا کند مگر اینکه مبادله کنندگان آمادگی داشته باشند ارزش های جایگزین (احشام، اثاث خانه) در برابر یک ارزش رسمی ( یک تکه کاغذ) واگذار کنند.

خودمختاری پول، یا عینی کردن روابط اجتماعی :

به نظر زیمل اصل ابزار در همۀ حوزه های زندگی فعال است. مثل نهادهای اجتماعی که ابزارهایی هستند که به افراد امکان رسیدن به هدف هایی را می دهند که با نیروی شخصی خودشان هرگز نمی توانستند به آنها نایل شوند، پول نهادی است که افراد با خرج مساعی شان در آن به هدف هایی می رسند که اگر می خواستند مساعی شان را مستقیم در راستای آنها صرف کنند، دست یافتنی نبودند. منتها برخلاف نهادها، پول ویژگی اش در این است که هیچ رابطه محتوایی با هدف خاصی ندارد .«پول یک ابزار مطلق است؛ هیچ رابطه ای با هدف خاصی ندارد، بلکه با کلیه هدف ها رابطه دارد»[PA،ص246]. همه انواع کالاها به یک ارزش، به پول تبدیل پذیرهستند، درحالیکه پول به همه انواع کالاها تبدیل پذیر است [PA،ص247].

بخش ترکیبی ( دیالکتیک مدرنیته) :

زیمل در بخش ترکیبی فلسفه پول ، اثرات جهت گیری عمومی ، عینی شدن ، انتزاعی شدن و پولی شن همگانی روابط اجتماعی را روی آزادی، فرهنگ و سبک زندگی انسان بررسی می کند. او تز ازدست دادن آزادی را رد کرده و از تز از دست دادن احساس دفاع می کند. به منظور نظام مند کردن انشای رساله ای زیمل می توان تحلیل اش دربارۀ پیامدهای پیشرفت عمومی عینی شدن، انتزاعی شدن و پولی شدن همگانی روابط اجتماعی در عصر مدرنیته را بازسازی کرد و آن را به صورت سه تز دیالکتیکی ارائه داد:

1)  تزدیالکتیکی شیء انگاری روابط اجتماعی و آزادی صوری انسان : تزی که به موجب آن پولی شدن ، غیرشخصی شدن و کارکردی شدن روابط اجتماعی باعث آزادی روابط از وابستگی شخصی می شود.

2)  تز دیالکتیکی عقلانی شدن و ازدست دادن احساس : تزی که به موجب آن پولی شدن و عقلانی شدن زندگی راه را به روی تسلط وسایل بر هدف ها و احساسات مدرن بی ریشگی و پوچی هموار می کند.

3)  تز دیالکتیکی شیء انگاری زندگی و از خودبیگانگی فرد : تزی که به موجب آن خود مختاری صورت های اجتماعی – فرهنگی باعث ازخود بیگانگی فرد می شود.

دیالکتیک شیء انگاری روابط اجتماعی و آزادی صوری فرد :

 رابطۀ میان عقلانی شدن روابط اجتماعی و آزادی فردی از درون مایه های اصلی جامعه شناسی کلاسیک است. با پیش گویی نظریه فردی شدن اولریخ بک و آنتونی گیدنز ، زیمل فرد را با جامعه در تعارض قرار نمی دهد بلکه درصدد است فردی شدن را به مثابۀ آن روی دیگر فرایند جامعه پذیری درک کند. هرچند زیمل از سخن گفتن از قوانین جامعه شناختی امتناع می ورزد، با این وصف ، « قاعدۀ عمومی» تحول اجتماعی را مطرح می کند که به موجب آن « گسترش یک گروه با فردی شدن و مستقل شدن اعضای خاص آن قرین است» [PA،ص433]. این قاعدۀ عمومی در واقع نظریه توسعه فردگرایی را در یک جمله خلاصه می کند که زیمل پیش تر آنرا در کتابش دربارۀ افتراق اجتماعی شرح داده بود. آنجا زیمل استقلال فرد را با توسعۀ کمی گروه ها و فردگرایی را با رشد کیفی گروه های اجتماعی که فرد عضوشان است، در ارتباط قرار می دهد.[SD،ص116-100؛GSG1،ص511-456].

تقسیم کار و آزادی فردی :

نهادی شدن اقتصاد پولی فرایند فردی شدن جامعه را تشدید می کند، به این سبب که اجازه می دهد حلقه های اجتماعی گسترش یابند و افرادی را که جز علاقه سوداگری – وجه مشترک دیگری ندارند با هم ارتباط برقرار کنند. به نظر زیمل حذف روابط سیاسی فئودالی به سود روابط اقتصادی سرمایه داری ، روابط شخصی را تضعیف  می کند که از مشخصات داد و ستد انسان ها ر گذشته بود، اما دقیقاً همین عینی شدن روابط اجتماعی مبنای ظهور آزادی فردی است.

اگر اقتصاد پولی امکان داد تا فرد خودش را از تنگنای رشته های وابستگی شخصی که از مشخصات جامعه های  پیش مدرن است برهاند ، تقسیم کار- پیامد اقتصادی سوداگری- در همان حال فرد را به تعداد کثیری اشخاص بی نام و قابل تعویض وابسته تر می کند، بدون آنکه هر آینه از دامنۀ آزادی فردی اش کم کند.

جامعه بی نام : مثل تونیس [ 1887،ص83-40]، زیمل هم معتقد است که در گذر از اجتماع (گماینشافت) به جامعه ( گزلشافت)، روابط اجتماعی غیرشخصی و ابزاری می شوند. در جامعه ، رابطه اجتماعی دیگر خودانگیخته، عاطفی و شخصی نیست، بلکه ساختگی، سرد و کارکردی است. در جامعه زندگی مشترک بیش از بیش صورت ناب «جامعه بی نام» را به خود می گیرد، هر شخص بدون آنکه با تمام وجودش درگیر باشد، دیگری را حامل نقش خاصی که وظیفه خاصی را به عهده دارد ملاحظه می کند، یعنی به عنوان وسیله ای در میان وسایل دیگر که باید در مجموعه غایت شناختی خودش بگنجاند.

دیالکتیک عقلانی کردن و از دست دادن احساس :

 آزادی صوری که زیمل از آن صحبت می کند وجهی از آزادی است .  زیمل با معرفی از دست دادن احساس چونان روی دیگر آزادی صوری ، انسان مدرن را « انسان بی کیفیت» می بیند. « انسان مدرن ، بی ریشه، بی کس، یا متعهد در تعداد کثیری روابط سطحی، در خلاء پوچی غرق می شود. بیش از هر زمان دیگر او به یک غایت مطلق نیاز دارد، اما چون فرهنگش محتوای قانع کنندگی را از دست داده است انسان مدرن هدف غایی ندارد»[PA،ص454]. درنتیجه او در معنای نیه ای کلمه یک پوچ گرا است. انسان مدرن هوسباز، و دمدمی مزاج، پیوسته در جستجوی شور و هیجان و نومیدانه در حسرت احساس ، با نشاندن« بت ها» به جای « خدایان» [GSG4،ص167]، نهایتاً به خود اشیا دلبستگی پیدا می کند.

محاسبه دنیا : نفوذ پول تنها در برتری عقل و منافع بر اراده و هوس ها دیده نمی شود بلکه در برتری کمی برکیفی هم آن را مشاهده می کنیم. هماند وبر، زیمل هم عقلانیت حسابگر را از مشخصات بارز مدرنیته به شدت عقلانی شده می داند.اقتصاد پولی اندازه گیری دقیق بی سابقه ای را وارد روابط اجتماعی کرده است در اصل همه چیز قابل محاسبه است.

 

  

ناهماهنگی مدرنیته :

رابطه شدید احساسی با انسان ها یا با اشیا همیشه با رعایت فاصلۀ مشابهی در ارتباط با محیط بیرونی و شدت هم زمان تجربیات درونی همراه است. برای زیمل حفظ فاصله انسان ها و اشیا و فرهنگ ذهنیت همانا دو روی متفاوت یک پدیده است، زیرا با پنهان کردن خود پشت یک نمای مدنیت، انسان می تواند خودش را از فشارهای اجتماعی مصون کرده و آزادی شخصی قابل ملاحظه ای کسب کند. این دیالکتیک میان از خود بیگانگی و آزادسازی معنایش این است که می توان مدرنیته را در عین حال با توسعه عینیت گرایی و شیء انگاری – و با توسعه ذهنیت گرایی و دنیای درون، نظیر آنچه که در رمان های بزرگ روانشناختی ابتدای قرن بیستم مشاهده می شود، تبیین کرد.

مدرنیته با چهرۀ دو گانه ای معرفی شده است. مهم است که این دوگانگی را حفظ کنیم و مدرنیته را در عین حال به عنوان بشارت و به عنوان تهدید ذهنیت تحلیل کنیم، زیرا در غیر اینصورت بیم آن می رود که بیش از اندازه روی شیء انگاری و ازخودبیگانگی تأکید کنیم و از گذر آن زیمل را به بینش بدبینانه نظریه مکتب فرانکفورت نزدیک کنیم. یا برعکس روی فردی شدن و نابسامانی جامعه تأکید کرده و زیمل را از پیشگامان پُست مدرنیسم به شمار آوریم.   

 فلسفۀ زندگی و فرهنگ :

فلسفۀ زندگی : ادراک زیمل از فلسفۀ زندگی را می توان به صورت زیر خلاصه کرد : که زندگی بُعد سومی هم دارد که تضاد میان صورت ها و محتواها را دربرمی گیرد، که زندگی صورت ها را سیال کرده و بر آنها اثر می گذارد به همان عنوان که صورت ها به زندگی ساخت می دهند. هر چند که فلسفۀ زندگی اش در آخرین نوشته هایش به شکوفایی می رسد ولی در نخستین نوشته هایش زمینه های آن چنان آماده شده است که همراه با ریمون آرون[1936،ص308] می توانیم بگوییم که نفوذ برگسون روی زیمل «وسیله ای بود تا جهان بینی خودش را کشف کند».

فلسفۀ فرهنگ : با علم به اینکه زندگی رو به تعالی می رود و در صورت های فرهنگی با خود بیگانه می شود، فلسفۀ زندگی امتداد طبیعی اش را در یک فلسفه فرهنگ می یابد. حتی می توان گفت که فلسفۀ زندگی و فلسفۀ فرهنگ ، تنها یک فلسفه تشکیل می دهند، زیرا اگر اولی زندگی را به عنوان فرایندی که خاستگاه فرهنگ است بررسی می کند ( زندگی به عنوان علت یا « حد مبدأ فرهنگ» ) دومی ( فلسفه فرهنگ) محصولاتش را بررسی می کند( فرهنگ به عنوان نتیجه یا « حد مقصد زندگی».   

نتیجه گیری :

درمیان بنیانگذاران جامعه شناسی ، زیمل ( باگابریل تارد) از همه فلسفی تر است. نه به این خاطر که نمی تواند جلوی فلسفیدنش را بگیرد یا به این سبب که مدام در گنجینه میراث فلسفی بشریت به تفحص می پردازد و از آثار بزرگانی چون افلاطون، کانت، گوته، هگل، مارکس، نیچه و برگسون چونان مخاطبانی برگزیده خوشه چینی می کند، بلکه دقیقاً به این سبب که معنا و مفهوم جامعه شناسی اش، وانگهی چون معرفت شناسی اش، زیبایی شناسی و آموزه های اخلاقی اش جز درون چارچوبی فلسفی حتی متافیزیکی، که مایه وحدت و انسجام شان می شود، قابل فهم و تفسیر نیستند. وحدت تفکر زیملی در بینش دوگانگی است همچنین زیمل معرفت شناسی، جامعه شناسی و فلسفه فرهنگی اش را بر پایۀ سنتزی اصیل از نئوکانتیسم و ویتالیسم(برگسونی ) بنا کرده است.  

جایگاه زیمل را می توان با بازسازی نظام مند جامعه شناسی هایش ، فراسوی کانت و هگل، اما در میانه مارکس و وبر تعیین کرد؛ زیرا در نقد مدرنیته ، زیمل راه مارکس را ادامه می دهد و در روش شناسی از پیشتازان تفکرات روش شناختی وبر است. با نشان دادن این که جامعه شناسی صوری به جامعه شناسی صورت های جامعه زیستی محدود نمی شود، بلکه با آشکار کردن این که جامعه شناسی صوری زیمل در بالادست مفروض به یک نظریه شناخت(جامعه شناسی فلسفی، دامنۀ معرفت شناسی) است و در پایین دست به یک نظریه مدرنیته (جامعه شناسی فلسفی، دامنۀ متافیزیکی) منتهی می شود.

با قراردادن زیمل در سنت جامعه شناختی آلمانی مارکس و وبر، خواسته ایم بُعد انتقادی آثارش را بازسازی کنیم. مفهوم انتقاد اینجا در دو معنای متکامل مدنظربوده است : یکی در معنای کانتی تحلیل شرایط امکانپذیری شناخت، دیگری در معنای مارکسیستی تحقیق با الهام از آنچه در گذشته هابرماس آنرا «فایدۀ شناخت رهایی بخش» می نامید. بنابراین همراه با زیمل موضعی علیه مارکسیسم جزمی داشته ایم که پیوسته و به هر قیمت درصدد واقع انگاشتن دیدگاه خود است، و همراه با مارکس موضعی علیه ویتالیسم زیر سلطۀ نیچه ای داشته ایم که غیرعقلانیت جامعه سرمایه داری را تا اعماق غیرعقلانی زندگی رسوخ می دهد.

زیمل تحلیل انتقادی فهم را جدی می گیرد. در مسایل فلسفۀ تاریخ او آشکار از کانت و دیلتای برای توسعه نظریه شناخت تاریخی پیروی می کند و در این راستا او صورت بندی رویدادها توسط کنشگران تاریخی و نیز تفسیر این صورت بندی توسط تاریخ دان را به عنوان شرط امکان پذیری تاریخ مطرح می کند. در برابر فلسفه های هگلی – مارکسیستی و سایر نظریه های علّی تاریخ که تاریخ را « نمایش خیمه شب بازی » ساده ای تقلیل می دهند، زیمل جامعه شناسی تفهمی یا جامعه شناسی تفسیری کنش کنشگران تاریخی را پیشنهاد می کند.

به شیوۀ خیلی کانتی با تبدیل اصول اولیه( مثل ماده گرایی و آرمان گرایی، فردگرایی و کل گرایی) به اصول تنظیم گر، زیمل از کثرت گرایی روش شناختی در برابر همه صورت های ممکن تقلیل گرایی – مارکسیسم تا روش شناسی فردگرایانه – دفاع می کند. زیمل در وسوسه فراگذشتن از تضادهای یکجانبه در دیالکتیکی بدون سنتزاست، و این همبستگی گرایی یا رابطه گرایی معرفت شناسی به او امکان می دهد تا رویکردی واقعاً چندبُعدی کنش متقابل را توسعه دهد که قادر است یک جا هم ساختارها و هم کنش را به حساب بیاورد و به تبع یکی، دیگری را بفهمد.

 در جامعه شناسی اش، زیمل با پی گیری پرسشی متعالی طیف گسترده ای از صورت های جامعه زیستی، چون وابستگی، ستیزه ، عشق، تقسیم کار را تحلیل می کند که چگونه روزمره به کنش های متقابل ساخت می دهند و رشته های ارتباط میان انسان ها را می تنند، رشته هایی که جامعه را می سازند یا به عبارت بهتر، جامعه هستند، زیرا به محض درگیر شدن افراد در کنش متقابل جامعه وجود دارد. زیمل پدیداری بودن پدیده های اجتماعی را قبول دارد، منتها برخلاف دورکیم آنها را به مثابۀ اشیاء ملاحظه نمی کند و، برخلاف ماکس وبر، پدیده های اجتماعی را به عنوان نتیجۀ کنش های متقابل روزمره ای که افراد را با هم مرتبط می کند، تفسیر می کند.

بالاخره ، در فلسفۀ پول ، زیمل نظریه ای نسبی گرا و زندگی باور از مدرنیته برپایه تحلیلی از کارکردهای پول در جامعه مدرن ارائه می دهد. با این وصف، اگر انتقادگرایی کانتی زیمل در سطح روش شناسی دستاوردهای مهمی به همراه دارد، اما بینش شبه دیالکتیکی اش از مدرنیته هرقدر هم که هوشمندانه و اصیل باشد، به نظر   می رسد کمتر از نظریه مارکس یا نظریه وبر نویدبخش است. به عبارت دیگر، انتقادهای او بیشتر صبغۀ کانتی دارد تا مارکسیستی. با معرفی شیءانگاری ساختارهای اجتماعی و ازخودبیگانگی چونان تقدیری همگانی، زیمل تراژدی فرهنگ، جامعه و فرد را به عنوان حالتی خاص از تعارضی اصالتاً متافیزیکی که صورت های زندگی را در تضاد قرار می دهد، تفسیر می کند. بنابراین اگر تضاد میان انسان و شیء از لحاظ تاریخی تعیین نشده است، همانطور که مارکس و وبر معتقدند ، اگر این تضاد نتیجه نیروهای کیهانی است و خاستگاه آن تقدیری همگانی ، پس تضاد میان روح و صورت ها و نیز تضاد میان فرد و جامعه اصالتاً غیرقابل حل می شود. اگر زیمل به درستی متوجه شده است که در مدرنیته همه صورت های اجتماعی – فرهنگی خودمختار می شوند و از منطق خاص خودشان پیروی می کنند، و این که تعیّن های (مبالغه آمیز) «علت های نهایی» را جداً زیر سئوال می برد، اما باید اذعان کرد که با ریشه یابی آسیب های اجتماعی در اعماق غیرعقلانی زندگی، تشخیص اش از مدرنیته بخش عمده ای از تندی انتقادش را از دست می دهد. زیمل با فروغلتیدن در جاذبه «عشق تقدیر» نیچه ای، به مرور پیشرفت در یک نظریه انتقادی محض جامعه از مسیر انتقادی دور می شود، به طوری که می توان نتیجه گرفت که زیمل در نیمه راه انتقاد متوقف شده است.  

 

 

  

  نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 17:40  توسط دانشجویان ارشد علوم اجتماعی   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM