آگوست کنت

مراحل توسعه جامعه و پیشرفت هر جامعه از نظر کنت وی مراحل تاریخی را در نظر گرفته که در آن جوامع قدیم هر شیئ قدرت مندی را خدای خود می دانستند گروهی عقاب گروهی شیر و گروهی ماه و..... بهر حال در این جامعه ها همه چیز خیر و شر را خدایی می پنداشتند  که مرحله ربانی مورد نظر کنت می باشد و درین زمان عقل و مشاهده  کاربردی نداشته و همه چیز به خدا بستگی داشت 

ولی در مرحله متافیزیکی یا فلسفی کنت چرایی و علت هاو ... شروع شد قبل از دوره رنسانس که حتی بسیاری از دانشمندان همچون گالیله و اعدام شدند و انسانها به مرور به چرایی پرداخته و همه چیز را ربانی نمی پنداشتند و این مرحله عقلانی و حاکمیت عقل و فلسفه را مرحله دوم مورد نظر کنت بود 

در مرحله سوم کنت اثبات گرایی و مشاهده و علمی شدن بسیار تمام جوامعرا در بر گرفت و چگونگی مورد بحث قرار گرفت و جوامع پیشرفت شگرفی داشتند 

و لذا از دید کنت جوامع تا به اثبات گرایی نگرویده اند نمی توانند توسعه پیدا کنند .

آگوست کنت

مراحل توسعه جامعه و پیشرفت هر جامعه از نظر کنت وی مراحل تاریخی را در نظر گرفته که در آن جوامع قدیم هر شیئ قدرت مندی را خدای خود می دانستند گروهی عقاب گروهی شیر و گروهی ماه و..... بهر حال در این جامعه ها همه چیز خیر و شر را خدایی می پنداشتند  که مرحله ربانی مورد نظر کنت می باشد و درین زمان عقل و مشاهده  کاربردی نداشته و همه چیز به خدا بستگی داشت 

ولی در مرحله متافیزیکی یا فلسفی کنت چرایی و علت هاو ... شروع شد قبل از دوره رنسانس که حتی بسیاری از دانشمندان همچون گالیله و اعدام شدند و انسانها به مرور به چرایی پرداخته و همه چیز را ربانی نمی پنداشتند و این مرحله عقلانی و حاکمیت عقل و فلسفه را مرحله دوم مورد نظر کنت بود 

در مرحله سوم کنت اثبات گرایی و مشاهده و علمی شدن بسیار تمام جوامعرا در بر گرفت و چگونگی مورد بحث قرار گرفت و جوامع پیشرفت شگرفی داشتند 

و لذا از دید کنت جوامع تا به اثبات گرایی نگرویده اند نمی توانند توسعه پیدا کنند .

آگوست کنت

نظر شخصی در مورد جامعه شناسی

غایت و هدف جامعه شناسی بهبود زندگی افراد و تکامل مناسبات و روابط اجتماعی افراد است و آگوست کنت اولین بار کلمه sociology را بکار برد و او تحولات و تکامل جامعه را در سه مرحله میداند 1- ربانی 2-متافیزیکی 3-اثباتی  و معتقد بود با پیشرفت بشر به مرور این علم پا گرفت و برای توصیف هر جامعه ما باید کاملا اوضاع و احوال همان روزگار را مد نظر قرار دهیم من گذری به تاریخ بزنم

عقیده ارسطو در مورد جامعه بسیاری از حقایق بتدریج حاصل می شود و از آنجا که جامعه به دو طبقه فقیر و ممتاز تقسیم می شود و طبقه فقیر از نظر تعداد افراد کثرت بیشتری دارند و طبقه دارا تعداد کمتر می باشند نتیجه آن جز پیدای حکومت اولیگارشی یعنی حاکمیت دیکتاتوری نخواهد بود .

قرون وسطی در طول تاریخ هزار ساله قرون وسطی جامعه نتوانست پیشرفت قابل توجهی داشته باشد 1- حاکمیت کلیسا و تعالیم بزرگان دین مسیح که هدف انان صرفا حقانیت مسیحیت  بود نه روشن کردن حقایق 2-آزادی بیان و استدلال در امور دینی وجود نداشت و به همین دلیل به اصطلاح اسکولاستیک معروف بود 

اسپنسر . عقیده اسپنسر در مورد دولت عقیده داشت که جامعه خودبخود در حال تکامل و پیشرفت است ونباید دولت دخالت کند و او دخالت دولت در اصلاحات اجتماعی مانع تکامل جامعه است و از پیشرفت جلو گیری می کند .او جامعه را به ارگانیسم بدن تشبیه می کرد 

 

 

آگوست كنت

آگوست كنت

در زمينه ي طبيعت عمل فردي در درون يك محيط اجتماعي،كنت به جاي نگريستن به افراد به عنوان اجزاي صاحب خرد يك جامعه،او به آنها به عنوان وجود هايي نگاه مي كند كه غريزه هاي عاطفي يا تاثيرگذارشان تمايل دارند بر توانايي هاي عقلي و ذهني شان تسلط پيدا كند،او اعتقاد داشت اگر احساسات كنترل نشود خود محوري شان اجتماع را تحت كنترل خود در مي آورد. كنت بر اين عقيده بود كه در چارچوب ساختار تاثيرگذارشان از نظر بيولوژيكي افراد بر محور سه نوع غريزه تكامل يافته اند.

 

1-    تغذيه  

                                                                                                                 2- ميل غريزه ي جنسي  

                                                               1- غريزه ي حفظ و نگهداري      3- ميل غريزه ي مادري

                                                         

                    1-  غريزه هاي خودمحور                                                          1- نظامي مخرب

                                                                2- غريزه پيشرفت طلبي

انواع غرايز                                                                                              2- سازنده

                                                               1- غريزه ي غرور و عشق به رهبري

     

2-غريزه هاي ميانجي

                                             2- غريزه ي بيهودگي و بيكارگي

 

 

                                             1- اتصال

 

3- غريزه هاي اجتماعي         2- احترام

 

                                                              3- عشق همگاني

از انواع غرايز فوق كه كنت آنها را تقسيم بندي كرده است غريزه هاي خودمحور به عنوان تمايلاتي تعريف مي كند كه از منظر بيولوژيكي ذاتي هستند و از آنها رفتارهايي نشئت مي گيرد كه هدفشان مطلقا ارضاي خودشان است.

 در مورد غريزه هاي حفظ و نگهداري آنها را به سه دسته تقسيم مي كند از جمله تغذيه كه شامل ميل غريزي به غذا و پناهگاه است.

مهمترين گروه غريزه هاي اجتماعي تمايلات ذاتي هستند كه به فرد امكان مي دهند از طريق پذيرفتن خواستها و اهداف اورگانيزم اجتماعي بزرگتر بتواند در جامعه به سر برد.

غريزه ي اتصال سبب مي شود فرد در قبال شخص ديگري احساس تعهد و مسئوليت نمايد.

غريزه ي عشق توأم با احترام تحت تاثير اين غريزه فرد شائق است،منفعت ديگري را بر منفعت خود ترجيح دهد و غريزه ي عشق توأم با احترام،ميدان عمل وسيع تري دارد.تحت تاثير اين غريزه كه به يك گروه اجتماعي يا يك جمعيت سود مي رساند، فرد قادر به گذشتن از جان خود است.

پيشرفته ترين غريزه ي اجتماعي غريزه ي عشق همگاني است كه زمينه دسته اي از اعمال و فداكاري هاي فردي را فراهم مي نمايد كه هدفشان تامين منفعت بشريت به عنوان يك كل است.

كنت بر اين نظر بود كه غريزه هرچه پايين تر باشد،انرژي آن بيشتر است بدين سان بدون محدوديت هاي توليد شده به وسيله ي اجتماع از طريق تعليم و تربيت و ساير نيروهاي اخلاقي و معنوي فرد بيشتر تمايل به شركت در اعمالي را دارد كه بر پايه غريزه هاي خود محور و پايين نه غريزه هاي ميانجي يا بالا شكل مي گيرند.

كنت بحث درباه ي غريزه ها را با تحليلي درباره ي ظرفيت هاي ذهني انسان ادامه مي دهد كه تقسيم بندي آن به شرح زير مي باشد:                                                      1- تصور تركيبي

                                                            1- تصور

                                1- مفهوم سازي                         2- تصور تحليلي

                                                          2- ميانجي گري  1- قياسي

انواع غرايز طبق                                                              2- استقرايي

 بحث فوق

 

                               2- قوه ي بيان

قوه ي اول كه كنت مفهوم سازي ناميده است داراي عملكردي مشخص و مجزا،يعني تصور و ميانجي گري است.تصور،دريافت غير فعال ايده ها را شامل مي شود. ميانجي گري در برگيرنده اقدام به منظور ساختن فعال انديشه هايي است كه بر پايه ي آنها ايده هاي دريافت شده شكل مي گيرند.كنت سپس تصور را به تصور تركيبي كه به جامدات مربوط است. و تصور تحليلي كه با رويداد ها سروكار دارد تقسيم مي كند.

ميانجي گري كه قياسي و استقرايي است اولي اقتضاي توليد قياس هايي را دارد كه به نتيجه گيري هاي كلي و ايستا درباره ي واقعيت،ختم مي گردند و استقرايي هماهنگي و همگرايي نتيجه گيري هاي كلي و توليد نتيجه هاي كلي پويا را ايجاب مي كند.

كنت در مورد توضيحات نژادي و فرهنگي خود،نوعي اعتقاد به برتري مردان نسبت به زنان را وارد جامعه شناسي خود نمود در زمينه برتري ذهني مردان  جان استوارت ميل  با كنت به مخالفت برخواست البته در زمينه تعليم و تربيت كنت طرفدار تساوي بين دو جنس در زمينه تعليم و تربيت بود و در مورد جامعه شناسي كنت معتقد بود فقط پسران توانايي ذهني لازم براي جامعه شناس شدن و پي بردن به ابعاد مطالعات و بررسي هاي علمي راجع به واقعيت اجتماعي را دارند.

در مورد برتري زنان نسبت به مردان كنت در خصوص حفاظت از نظم اجتماعي به آن اهميت بيشتري داده و زنان را برتر از مردان دانسته است.  

 

روش شناسي

كنت كه به عنوان يك دانشمند مثبت گرا با مشاهده سروكار داشت هدف مشاهده كننده را به اين صورت بيان كرد كه حقايق مشاهده شده را به عبارات كلي تر مربوط سازد و از عدد عبارت هاي كلي بكاهد تا جايي كه بر دستگاهي شامل كمترين عبارات به منظور توضيح پديده هاي موردنظر دست پيدا كند.

كنت علم را مبتني بر مشاهده در جامعه شناسي بر روابط استاتيك و ديناميك تمركز كرد. رويكردهاي كنت به مطالعه استاتيك و ديناميك روابط اجتماعي، هر يك بر پايه فرض مهمي استوار است. او در چارچوب مفهومي استاتيك اجتماعي مبنا را بر اين قرار داد كه اجزاي جامعه يك كل بي نقص را تشكيل مي دهند و نوعي گرايش به سوي نظم و توازن را به نمايش مي گذارند. بدين سان اجزاي جامعه هميشه بايد با تماميت آن موردبررسي و مطالعه قرار گيرند و ناهماهنگي هاي مشاهده شده به عنوان اموري موقتي تصور شوند. كنت در بررسي ديناميك اجتماعي (الگوهاي رشد و تغيير اجتماعي) فرض را بر اينگذاشت كه فرد مي تواند مشاهداتي را از ساير جامعه ها اخذ نموده و به كمك يك فرضيه تكامل اجتماعي فرض كند ، اين مشاهدات را مي توان به گونه اي ارزيابي كرد كه گويي به جامعه اي منفرد تعلق دارند كه طي يك دوره بلند توسعه يافته است.

كنت مشاهده مستقيم ، تجربه ي علمي و مقايسه را به عنوان روشهاي مشخص مشاهده اي مطرح نمود كه به عقيده او جامعه شناس مي تواند آن ها را مورد استفاده قرار دهد.

در خصوص مشاهده مستقيم او بيان كرد كه بايد مشاهده گر انواع پديده ها را كه مشاهده مي كند بر رخدادهايي مانند مراسم اجتماعي ، گونه هاي زباني آثار و ابنيه اي كه به وسيله جمعي از مردم برافراشته شده و ديگر نهادهاي جمعي تمركز نمايد. اگرچه مشاهده مستقيم تصور مي شد مي تواند به آساني محقق شود اما انجام تجربه ي علمي مستقيم در پژوهش جامعه شناختي به عنوان چيزي غيرممكن توصيف مي گرديد .

كنت در عوض استفاده از تجربه ي علمي غيرمستقيم را پيشنهاد كرد. منظور از تجربه علمي غيرمستقيم در واقع تحليل دو مثال مشابه يا دو مثال موازي با يك رابطه يكسان اجتماعي است.

مقايسه جامعه هاي انساني با جامعه هاي غيرانساني مانند جامعه يك حشره، مقايسه جامعه هايي كه در سطح واحدي از توسعه قرار دارند و سرانجام مقايسه جامعه هايي كه در سطوح مختلفي از توسعه قرار دارند نقش يك اصل بنيادي يا يك بنيان را براي جامعه شناسي ديناميك او بازي مي كند.

جملات كليدي

كنت : نسبت به كليسا احساس خشم و نفرت داشت و آنرا به زشتي نام مي برد.

كنت بعد از اينكه به طرف مذهب انسانيت رفت و سخت و افراطي به دنبال آن بود بر خود لقب روحاني بزرگ انسانيت گذاشت.

كنت هدف جامعه شناسي را پيشرفت اجتماع و فرايند رشد مي دانست كه جامعه شناسي بايد به او كمك كند.

كنت در زماني كه جامعه و اجتماع فاقد نظم سياسي و وحدت معنوي بود نظريه خود را ابراز كرد.

كنت دوره اصلاح طلبي فرانسه را بر خلاف ساير كشورهاي اروپايي موفقيت آميز دانست چراكه با موافقت كاتوليك همراه بود.

كنت اولين كسي بود كه تحليل اجتماعي خود را جامعه شناسي ناميد.

كنت هدف جامعه شناسي را نوعي نظم معنوي دوباره به جامعه دانست.

كنت از دانشمندان بزرگ هم عصر خود سود برد. همانند فرانسيس بيكن كه تجربه  استنتاج را مورد تأكيد قرار داد.

كنت از رنه دكارت بنيانگذار عقل گرايي جديد سود جست.

كنت از گاليله كه در آن زمان بنيانگذار اجزاي اصلي تشكيل دهنده تفكر علمي جديد را توسعه داد تأثير پذيرفت.

كنت فلسفه اي را پديد آورد كه در ان جامعه اي مبتني بر علم و صنعت بود.

كنت راجع به تكامل اجتماعي به عنوان چيزي پايه ريزي شده در ذهن رديابي نمود و آن را از كاندروست آموخت.

كنت به جز كاندروست با دوميستر نيز كه طرفدار مسيحيت بود و ضد عقل گرايي بود به طور پيوسته افزايش پيدا كرد.

كنت از فرگوسن  مباحثي را اخذ نمود كه بي تأثير شدن گونه هاي اجتماعي را نفي و مقوله تكامل اجتماعي موازي را تأئيد كرد.

كنت انديشه هاي گال درباره ي ساختار ذهني و احساس انساني را با اندكي تاخير اخذ كرد و در عبارات و بيانيه هاي فرضيه اي او درباره طبيعت وابسته فعاليت فردي جاي داده شدند.

كنت نظريه جامعه مبني بر اينكه حالت تهاجمي تا رسيدن به مرحله سازماني مبتني بر صنعت و توسعه را از سنت سيمون اقتباس كرد.

كنت جامعه شناسي خود را بر پايه نوعي برداشت و تصور از واقع گرايي اجتماعي ساخت.

كنت از نظر او جامعه يك وجود واقعي است يا وجودي كه داراي ساختاري ارگانيك و مخصوص به خود، خصوصياتي منظم، الگوهايي به منظور تعيين تغيير و دگرگوني و سرانجام تأثيراتي كه مي توان آنها را پيش بيني كرد(اشلي).

نویسنده: ابوالفضل رحمتی

جامعه شناسي صوري زیمل    ( Formal Sociology)

 

جامعه شناسي صوري زیمل    ( Formal Sociology)

نویسنده :   سیدعبدالله حسینی

 

جامعه‌شناسان کلاسیک قرن نوزده هر یک شیوه ای متمایز و رویکردی خاص به جامعه و علم جامعه شناسی داشته اند. نگرش پوزیتیویستی دورکیم، رویکرد تفهمی ماکس وبر، درک دیالکتیک مارکس و چشم انداز صورت گرای زیمل، هر یک منجر به پارادایم های خاصی در حوزه جامعه شناسی می شوند که در مکاتب جامعه شناختی قرن بیست مشهود است.

گئورگ زیمل (۱ مارس ۱۸۵۸ - ۲۸ سپتامبر ۱۹۱۸)، جامعه‌شناس آلمانی و فیلسوف نوکانتی است که از پیشگامان جامعه‌شناسی به شمار می‌رود. وی خالق مکتبی در جامعه‌شناسی به نام جامعه‌شناسی صوری است و جامعه‌شناسی صوری به گونه‌ای از جامعه‌شناسی خرد گفته می‌شود که  معتقد است باید امور اجتماعی را خالی از محتوا بررسی کرد و به فرم‌ها (صورت‌های) امور اجتماعی اهمیت می‌دهد. زیمل از زمره جامعه‌شناسانی است که با اقبالی کمتر از دیگر جامعه‌شناسان معاصرش در اروپا مواجه شد؛ هر چند بیش از آنان در جامعه شناسی آمریکا به ویژه مکتب شیکاگو مورد توجه قرار گرفت؛ چنانچه پیشگامان جامعه شناسی آمریکایی نظیر پارک ، حامل میراث علمی زیمل به جامعه شناسی این کشور بوده اند(ریتزر، جورج،1377: 70). با این وجود تکثر و تنوع مطالب و موضوعات مورد علاقه زیمل باعث گردیده تا نسبت دادن سبک و شیوه ای معین در مطالعه جامعه شناسی به او دشوار باشد و حتی وی را سنت گریز تلقی کنند.                                                                                                                                      زیمل قبل از اینکه یک جامعه شناس باشد یک فیلسوف بوده و تربیت آکادمیک او نیز فلسفه بوده است. ازهمین روی تحت تاثیر کانت، جامعه شناسی خود را جامعه شناسی صوری نامیده است . بعلاوه تمایز میان فرهنگ عینی و ذهنی او نیز برگرفته از تمایز میان عین و ذهن در فلسفه کانت بوده است .                                                                     فرهنگ عینی در برگیرنده ی تمامی ساخته های انسانی اعم از مادی و غیر مادی می باشد . این موارد شامل دست ساخته ها ، اندیشه ها ، نوشته ها ، دین و... می شود . کلا تمامی ساخته های انسانی هنگامیکه از عرصه ی ذهن انسان خارج می شوند و وارد اجتماع انسانی می شوند در قلمروی فرهنگ عینی قرار می گیرند . این اشکال در شکل عینی خود چیزی جدای تک تک افراد جامعه قرار می گیرند و هستی مستقل خود را پیدا می کنند .                                             زیمل بر این عقیده است که در جوامع مدرن امروزی با افزایش شدت تقسیم کار،  تعداد حلقه های اجتماعی که یک فرد می تواند به آنها بپیوندد و رواج اقصاد پولی ، میان فرهنگ عینی و ذهنی شکاف عمیقی بوجود آمده است .                      از نظر زیمل فرهنگ عینی در دوران مدرن راه به سوی استقلال و جدایی هر چه بیشتر از فرهنگ ذهنی می برد. زیمل این امر را تراژدی دوران مدرن می خواند . به بیان دیگر به علت رشد سریع تر فرهنگ عینی ، آن بر فرهنگ ذهنی پیشی گرفته و آنرا تحت انقیاد خود در می آورد. در نتیجه فرهنگ عینی به تمدن یا تکنیک صرف تبدیل می شود و ارزشهای انسانی خود را از دست می دهد. زیمل این امر را" عینیت یافتن ذهن انسانی " می نامد . به نظر او این امر فاجعه تمدن مدرن می باشد چرا که در پی آن آفرینشهای خلاقانه افراد هنگامیکه وارد عرصه فرهنگ عینی می شوند چنان تسلبی پیدا می کنند که فرد نمی تواند آنها را در خود جذب کرده و با خود سازگار سازد . همین امر سبب تهی شدن جهان زیست انسان از ارزشها می شود .                                                                                                                 زیمل شکاف بوجود آمده  میان فرهنگ عینی و ذهنی را ناشی از تقسیم کار فزاینده در دوران مدرن می داند این تقسیم کار فزاینده فرد و محصول او را جزیی از فرهنگ عینی کرده و محصول کار فرد جزیی از یک کالای اقتصادی می شود که ربطی به ارزشهای ذهنی و فرهنگی او ندارد و در نتیجه فرد با آن احساس یگانگی نمی کند.                                    زیمل زندگی را یک جریان مداوم و مستمر می دانست که همواره در خود نوعی دیالکتیک را جای داده است . در همین راستا ، زیمل از دوگانگی نهفته در زندگی اجتماعی انسان سخن می گوید.                                                       وی تلاش دارد به جای تحمیل خودسرانه و انعطاف ناپذیر مقولات بر واقعیت اجتماعی از رهگذر معاملات خود درباره مسائلی چون فرادستی و فرودستی، جامعه پذیری، پنهان کاری و رازداری، فلسفه پول و فرهنگ شهرنشینی بررسی روشمندانه و جدیدی از این واقعیات را ارائه داده و چشم اندازهای نوینی در جامعه شناسی پدید آورد.
زیمل در بحث جامعه شناسی، جامعه را نه یک شیء یا یک ارگانیسم یا تنها برچسبی برای مخلوقی انتزاعی (ایده آل گرایانه) نمی دانست، بلکه آن را مجموعه ای از تمام کنش های متقابل الگودار فردی به شمار می آورد.                     از نظر زیمل جامعه شناسی را نمی توان علمی درباره هر چیز بشری دانست چرا که موضوع اصلی این علم عبارت است از توصیف و تحلیل اشکال خاص از کنش متقابل انسان. اگرچه او کل رفتار بشری را رفتارهای فردی می دانست اما معتقد بود بسیاری از این رفتارهای فردی را می توان برحسب تعلق های گروهی افراد و نیز قید و بندهایی تبیین کرد که اشکال خاصی از کنش متقابل به فرد تحمیل می کند.

زیمل مبانی نظری خودش را این‌گونه تشریح  می‌كند؛ كه این مادّه‌ی واقعیت نیست، كه به واقعیت هستی می‌بخشد؛ بلكه علاوه بر مادّه، عاملان دیگری نیز در كار است و آن "صورت" است. بنابراین صورت روابط انسانی مورد توجه او است. مفهوم صورت یا شكل برای زیمل، همان معنا را به ذهن متبادر می‌كند، كه مفهوم ساخت برای ساخت‌گرایان.       در ساختارگرایی، ساختار، بیانگر روابط پایدار میان نهادهای اجتماعی است؛ كه كلیت روابط اجتماعی براساس آن تنظیم شده‌اند؛ لیكن در صورت‌گرایی، به عنوان نمودهای روابط فرایندها یا نقش‌های اجتماعی، توجه می‌شود؛ كه قابل مشاهده در تك‌تك روابط هستند. نظام‌های اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی را نمی‌توان مستقیما مشاهده كرد؛ بلكه تنها قابل انتزاع از روابط میان اجزاء اجتماعی هستند؛ ولی رقابت، تضاد، موقعیت ولگرد یا غریبه را می‌توان در اشخاص و روابط روزمره دید.(تنهایی، 1377، 326 و ترند،1371، 204)

ادامه نوشته

جامعه شناسی زیمل

 

خلاصه ای از کتاب جامعه شناسی جورج زیمل / فردریک واندنبرگ، (ترجمۀ عبدالحسین نیک گهر)

جورج زیمل اول مارس 1858 درمحله ای درمرکز تجاری برلین ، درساختمانی درتقاطع « فردریش اشتراسه» و« لایپزیک اشتراسه » متولد شده است. زیمل در دانشگاه همبولت برلین در رشته های تاریخ و فلسفه تحصیل کرده است: تاریخ را نزد استادانی چون مومسن، فون تریتشک، فون سی بل و درویسن آموخت و فلسفه را درمحضراستادانی چون هارمس و زلر. او در دانشگاه برلین علاوه بر استادانی که نام بردیم تحت تأثیر لازاروس و اشتاینتال، بنیانگذاران روانشناسی و روانشناسی باستیان نیز بوده است. [کوهنک، 1996 ص42-35] زیمل درسن شصت سالگی در28 سپتامبر1918 به بیماری سرطان کبد می میرد.

نظریه های جامعه شناسی 1

استاد گرامی:جناب آقای دکتر صادقی

حمید رضا نوروزی

ويلفردوپارتو 1930 – 1848

هدف پارتو از نوشتن كار جامعه شناسي عمده اش «رساله اي درباره جامعه شناسي عمومي» اين بود كه يك نظام جامعه شناختی که مختصات اصلی اش با نظام فیزیکی_شیمیایی عامی که ویلارد گیبز در کتاب ترمودینامیک خود ساخته بود قابل مقايسه باشد. يك نظام فيزيكي – شيميايي مانند آب و الكل، مجموعه جداگانه اي مركب از عناصر جزئي است. عوامل تعيين كننده اين نظام، چنان به هم وابسته اند كه هر تغييري در هر بخشي از آن به دگرگوني هاي تطبيقي در بخش هاي ديگر مي انجامد . پارتو از نظام اجتماعي چنين مفهومي در نظر داشت.

ملكولهاي اين نظام را افراد بشر با علايق، انگيه ها و احساساتشان مي سازند. جامعه شناسي عمومي پارتو مفهومي از يك نظام جتماعي را مطرح مي سازد كه براي تحليل دگرگوني هاي متقابلاً وابسته در ميان تعدادي متغيرهاي تعيين كننده رفتار انساني، چارچوب لازم را فراهم مي سازد.

كنش منطقي و كنش غيرمنطقي :

پارتو آن كنش هايي را منطقي مي داند كه «وسايلي متناسب با اهداف را به كار برند و وسايل كار آنها با هدف هاي موردنظرشان پيوندي منطقي داشته باشند». ارتباط منطقي اهداف و و سايل نه تنها بايد براي كسي كه اين كار منطقي را انجام مي دهد، «بلكه از ديدگاه اشخاص ديگري كه آگاهي گسترده تري درباره آن دارند» نيز منطقي باشد. كنش هاي منطقي آن كنش هايي هستند هستند كه هم از نظر ذهني و هم از جهت عيني منطقي باشند و كنش غير منطقي : به هر كنشي اطلاق ميشود كه در چهارچوب تعريف صريح پارتو از كنش منطقي نگنجد، اين كنش ها در موقوله ته نشست ها جاي مي گيرند.

پارتو استدلال مي كرد كه گرچه انسانها غالباً منطقي عمل نمي كنند، اما به «منطقي جلوه داده» رفتارشان سخت گرايش دارند. يعني مي خواهند نشان دهند كه عمل شان نتيجه منطقي يك رشته افكار است. در واقع بيشتر اعمال ما مبتني بر آن رشته اعتقادهايي نيستند كه براي معقول و منطقي جلوه دادن اعمال مان به كار مي بريم. بلكه يك نوع حالت ذهني از پيش موجود و يك احساس بنيادي بشري ما را به كنش وا مي دارند. براي مثال : يك انسان از آدم كشي مي ترسد و از همين روي، به آدم كشي دست نمي زند؛ اما در توجيه هراسش از آدمكشي، به خود مي گويد كه  خدايان آدمشكان را به كيفر مي رسانند» و در نتيجه ، چنين مي پندارند كه همين او را از آدمشكي باز مي دارد.

اگر ما را احساسات انساني را كه سرچشمه هاي بنيادي كنش غيرمنطقي اند a در نظر بگيريم و نظریه هاي مربوط به كنش را B بدانيم و خود كنش را C بدانيم . تشخيص مي دهيم كه گرچه A , B, C به يكديگر وابسته اند اما A مستقلاً بيشتر از B , C بر اين مجموعه عوامل تأثير مي گذارد تا B , C پارتو مي گويد كه اگر جز اين بيانديشيم. به سفسطه عقل گرايانه اي دچار خواهيم شد كه بيشتر نظريه هاي اجتماعي پيشين دچارش بوده اند.

C

A

B

 

 

 

 

 

 

 


 

با اينكه B,C يا نظريه هاي غيرمنطقي و كنش هاي آشكار، يكراست به مشاهده در مي آيند، اما احساسات انساني يا حالت هاي ذهني بشري را مي توان با استنباط دريافت . پارتو آمادگي تحليل اين احساسات بنيادي را نداشت. و وظيفه آن بر عهده روانشناسان گذاشته بود. كنش هاي غيرمنطقي بيشتر از حالات مشخص روحي و احساسات نيمه  خودآگاه و نظاير آن سرچشمه مي گيرند. اين بعهده روانشناسي است كه يك چنين حالت هاي روحي را بررسي كند. ما با اين احساسات تنها به عنوان داده هاي واقعيت برخورد مي كنيم و از اين جلوتر نمي رويم.

ته نشست ها و مشتقات :

كوشش پارتو براي نقاب افكني از چهره نظريه هاي غيرعلمي و نظام هاي اعتقادي او را واداشته بود تا ميان عناصر متغير دخيل در اين نظريه ها كه خود آنها را مشتقات ناميده بود و عناصر به نسبت پايداري كه آنها را ته نشست ها خوانده بود تمايز قائل شود. مفهوم ته نشست ها را غالباً بد فهميده اند، و به عنوان غريزه و معادل با احساسات بنيادي در نظر گرفته اند. خود پارتو با اشارات گهگاهي به ته نشست ها به عنوان غرايز ، به اين كژفهمي دامن زده است . اما به نظر مي رسد كه پارتو از مفهوم ته نشست ها، تجليات احساسات يا چیزهايي ملازم با آنها را در نظر داشته است و نه خود احساسات.

ته نشست ها در حد  فاصل احساساتي كه ما مستقيماً قادر به شناسايي شان نيستیم و نظامهاي اعتقادي و اعمالي قرار دارند كه مي توان آنها را شناخت و به تحليل كشيد. از آن گذشته ته نشست ها به غرايز انساني مربوطند ولي همه اين غرايز را در بر نمي گيرند. زيرا ما در اينجا تنها مي توانيم آن غرايز را كشف كنيم كه موجب معقوليت نظريه ها اند . در حالي كه بسياري از غرايز ديگر انساني همچنان كشف نشده باقي مانده اند.

براي مثال در طرح پارتو، اشتهاء و ميل به يك نوع غذا در مقوله ته نشست ها جاي نمي گيرد . اما اگر كسي به اين نظريه مي رسيد كه آشپزي چيني از آشپزي امريكايي بهتر است. پارتو درصدد تحقيق آن ته نشست هايي بر مي آمد كه در ساختن يك چنين توجيه نظري دخيل بودند.

پارتو با اين شيوه به تمايز ميان ته نشست ها و مشتقات رسيده بود. او آئين هايي را كه با كنش انساني همراهند ، مانند آئين مذهبي مسيحي يا نظريه سياسي ليبرالي را به بررسي مي كشد. سپس آن عنصري كه معيارهاي علم منطقي – تجربي راجعند از اين نظريه ها جدا مي سازد و سرانجام ، عناصر غير علمي بازمانده را به دو دسته پايدار (ته نشست ها) و متغير (مشتقات) تثسيم مي كند. مشتقات زماني پديدار مي شوند كه توجيه استدلالي و عقلاني در كار باشد. به محض آنكه اين توجيه ها مطرح مي شوند، تحيلي پارتويي در صدد يافتن عناصر نسبتاً پايداري (ته نشست ها) بر مي آيد كه مبناي اين توجيهات را فراهم مي سازد.

براي نمونه، ما در اعصار مختلف ، آئين ها و ادبياتي راجع به مسئله جنسي داريم، اين آئين ها مي توانند به صورت ادبيات وقاحت نگاري يا تقبيح بي بند و باري جنسي متجلي شوند. در مورد رفتار شايسته جنسي نظريه هاي سهل گيرانه و يا سخت گيرانه اي وجود دارند. آئين هاي رياضت پسندانه آنچه را كه آئين هاي لذت پرستانه مي ستايبند. ناروا مي شمرند. اما در سراسر اين مشتقات گوناگون ، يك ته نشست جنسي مشترك وجود دارد كه در همه دورها به گونه چشمگيري پابرجاست . سبك ها، شيوه ها، مدها و نظر يه هاي اخلاقي راجع به مسئله جنسي ممكن است بس متفاوت با يكديگر باشند. اما يك هسته جنسي مشترك است كه در پشت همه اين نقاب هاي آييني گوناگون پيوسته خودنمايي مي كند.

پيامي كه پارتو در بسياري در صفحات رساله اش انتقال مي دهد، اين است كه افكار عمومي را زياد جدي نگيريد و به دهن مردم نگاه نكنيد. بلكه كنكاش ژرفتري كنيد تا به سرچشمه هاي واقعي كنش هاي آنها دست يابيد.

با آنكه انسانها براي منطقي جلوه دادن و توجيه اعمالشان ، انواع گوناگون و بيشمار مشتقات را به كار مي برند، باز پارتو معتقد است كه شش دسته ته نشست در سراسر دوران طولاني تاريخ غرب تقريباً هميشه پابرجاي بوده است. به همين دليل او نتيجه مي گيرد كه اين گونه هاي عمده ي ته نشست ها با برخي غرايز يا تمايلات بنيادي انسان ارتباط نزديك دارند آن شش دسته ته نشست از اين قرارند :

1-غريزه تلفيق

2- ابقاي گروه (ابقاي انبوهه ها)

3- نياز به بيان احساسات از طريق اعمال خارجي (فعاليت ها و ابراز وجود شخصي)

4- ته نشست هاي وابسته به اجتماع پذيري

5- يكپارچگي فرد و متعلقاتش

6- ته نشست جنسي

پارتو مي خواهد نشان دهد كه يك ته نشست مي تواند در قالب انواع گوناگون نظامهاي اعتقادي با مشتقات متجلي گردد. و آنهايي كه معتقدند برپايه نظريه خاصي كه به آن اعتقاد دارند عمل مي كنند. در واقع خودشان را مي فريبند . براي مثال «يك مسيحي، يك چینی، يك مسلمان ، يك كانتي، يك كالونيست و... همگي از دزدي پرهيز مي كنند ولي هر يك براي رفتارش توجيه ويژه اي را در آستين دارد». پارتو با توجه  به اين توجيه هاي گوناگون از يك ويژگي پايدار، نتيجه مي گيرد كه در اين مورد، علت اصلي رفتار انسان را بايد در پايداري آن ته نشست جست كه پايه اين مشتقات گوناگون را مي سازد . اوچنين استدلال مي كرد كه همه اين هواداران منع دزدي كه از مكاتب گوناگون پيروي مي كنند، مشتركاً به اين نياز دارند كه يكپارچگي شخصيت شان را حفظ كنند. و از مصالح شخصی شان حفاظت كنند. بنابراين ته نشست دسته پنجم اين گونه رفتار انسان را توجيه  مي كند .

نيت هاي ذهني و پيامدهاي عيني :

بيشتر تحليل هاي عيني پارتو در رساله پر حجمش ، درباره سرچشمه هاي كنشگران فردي است. او كه از رشته اقتصاد آمده بود، همان رشته اي كه تقريباً يكسره به كنشهاي معقول انسانها توجه دارد، مي خواست نظام هاي تجريدي اقتصاد دانان را با نظامي جامعه شناختي تكميل كند كه تأكيدش بر انگيزه هاي كنش غير منطقي باشد. پارتو گرچه بيشتر به انگيزش هاي كشگران توجه داشت، اما در مورد لزوم تحليل پيامدهاي عيني رفتار نيز حساس بود. او تأكيد مي كرد كه نيت هاي ذهني هميشه با پيامدهاي عيني شان مطابقت ندارند.

پارتو بويژه به مواردي توجه داشت كه انسانها به تصور كنش هاي منطقي در آنها درگير مي شوند، اما يك شاهد خارجي مي بينند كه اين كنش ها هيچ منطقي ندارند و شايد از این بالاتر در مي يابند كه اين كنش ها به پيامدهايي مي انجامند كه كنشكران به دنبال انها نبوده اند و مردم براین باورند که با انجام دادن برخی از شعایر و عرف ها میتوانند طوفانی را فرو نشانند و يا باراني را نازل كنند. ما به گونه اي طبيعي مي دانيم كه پديده هاي طبيعي را نمي توان به اين شيوه ها تحت تأثير قرار داد. اما شايد قضيه به اين صورت باشد كه معتقدان به اين عرف ها با شركت در آنها يك نوع قدرت سعادتمند اي را احساس مي كنند كه آنها را قادر مي سازد تا در برابر ناهمواري ها و درد و محنت هاي زندگي شان ايستادگي كنند و پيوندهايشان را با نظام اجتماعي شان محكمتر سازند . از اين جهت، يك نظام اعتقادي كه هيچ صحتي ندارد، ممكن است از نظر شخصي يا اجتماعي سودمند افتد. در صحت تجربي يك نظریه و سودمندي اجتماعي آن، دو مقوله ي متفاوت اند. نظريه اي كه از نظر تجربي صحت ندارد ، ممكن است يك زمان به سود و زماني ديگر به زبان جامعه تمام شود . همين قضيه در مورد نظريه ي از نظر تجربي غلط نيز مصداق دارد. يك نظريه مي تواند با تجربه سازگار باشد ولي براي جامعه زيانبار باشد، يا برعكس ، با تجربه مطابقت نداشته باشد، اما براي جامعه سودمند باشد. ارزيابي سودمندي اجتماعي بايد راهش را از تحقيق منزلت منطقي نظريه ها و نيتهاي ذهني كنشگران فردي جدا سازد.

 

شيران و روباهان :

پارتو در آخرين بخش از رساله اش مي خواهد نشان دهد كه توزيع ته نشست ها در ميان مردم نه تنها به نظام هاي اعتقادي و زندگي فكري آنها بلكه حتي مهمتر از آن، به وضع سياسي و اقتصادي شان هم بستگي دارد. در اينجا پارتو به دو دسته نخستين ته نشست ها يعني ته نشست هاي «تلفيق» و «ابقاء» مي پردازد . ته نشست هاي دسته نخست ، انسانها را به نظام سازي ، يعني به ساختن تركيب هاي فكري منطقي نما وا مي دارند. اين دسته از ته نشست ها انسان ها را وا مي دارند كه در عناصر گوناگوني كه در تجربه يافت مي شوند دستكاري كنند. اين ته نشست ها در بن اعمال جادويي به قصد تأثير گذاردن بر هوا، سير بيماري و عشق دلدار جاي دارند. در يك سطح پيچيده تر، ته نشست هاي دسته نخست ، مردم را به چاره گري هاي مالي در يك سطح وسيع مي كشانند وادارشان مي سازند تا مؤسسات اقتصادي گوناگون را هرچه بيشتر در هم ادغام كنند. در سطحي ا زاين پيچيده تر ، همين ته نشست ها سياستمداران و دولتمردان را بر مي انگيند تا نيروهاي شان را درهم آميزند و با يكديگر معامله سياسي كنند و يا امپراطوري هاي سياسي بر پا نمايند. انسانهايي كه بيشتر با ته نشست هاي دسته نخست بر انگيخته مي شوند، مانند «روباهان» ماكياولي اند كه قادرند به تجربه هاي تازه دست زنند. ابداع كنند و از عرف فراتر روند، اما به اصول فضايل محافظه كارانه اي كه پايداري جامعه را تضمين مي كنند چندان وفادار نيستند.

نيروهاي محافظه كارانه «ايستايي اجتماعي» از سوي كساني بازنموده مي شوند كه تحت سلطه ته نشست هاي دسته دوم (ابقاي انبوهه ها) باشند. يك چنين كساني به خانواده ، قبيله، شهر و ملتشان به شدت احساس وفاداري مي كنند. اينان همبستگي طبقاتي، ميهن پرستي، و شور مذهبي از خودشان نشان مي دهند . در صورت لزوم ا زكاربرد زور هراسي ندارند. اينهاهمان «شيران» ماكيا ولي اند.

پارتو بر اين باور بود كه در روزگار او روباهان بويژه در فرانسه و ايتاليا چيرگي داشتند. زدو و بند بازان، معامله گران سياسي ، وكيلان بي وجدان، روشنفكران سفسطه باز، دلالان و بازي دهندگان انسانها بر صحنه سياسي و اقتصادي مسلط بودند. نگراني پارتو اين بود كه اگر اين وضع سياسي پابرجاي ماند، توازن اجتماعي از بنياد فرو خواهد ريخت و سامان اجتماعي مختل خواهد شد. با اين همه او احساس مي كرد كه هنوز فرصت از دست نرفته است و همچنان كه بارها در گذشته پيش آمده است، مردان محافظه كار و علاقه مند به نگهداري انبوهه ها سر انجام به پا خواهند خاست و حاكميت روباهان را برخواهند انداخت . ايمان، ميهن پرستي، و فخر ملي بار ديگر همگان را به خود جلب خواهند كرد.

اما پس از گذشت يک دوره زماني، روباهان دوباره در حكومت رخنه خواهند كرد، زيرا از مهارت و تخصص هايشان نمي توان مدت زمان درازي صرف نظر كرد. آنها به گونه اي خزنده در ايقان هاي شيران رخنه خواهند كرد و هوش فاسد كننده شان ايمان ساده ي شيران هماورد جورا تحت الشعاع خود قرار خواهد داد. در نتيجه جامعه يك دور كامل را طي خواهد كرد و عصر فريبكاري و چاره گري دوباره پيدا خواهد شد.

به نظر پارتو، هر گونه اعتقاد به پيشرفت و تكامل ، بي معني است . جامعه بشري پيوسته بر همان پاشنه خواهد چرخيد و حركت دوری از فرمانروايي روباهان به حكومت شيران ، برقرار خواهد بود.

جامعه پيوسته دستخوش نوسان خواهد بود، اما هميشه به توزان خويش نيز دست خواهد يافت.

در تاريخ هيچ رويداد تازه اي رخ نمي دهد و تاريخ چيزي جز سرگذشت بي خردي بشر نيست. آرمانشهر در هيچ كجا پديدار نشده است.

 

 

نظريه نخبگان و گردش آنها :

اعتقاد بنيادي پارتو اين است كه انسانها چه از جهت جسماني و چه از نظر فكري و اخلاقي، با يكديگر برابر نيستند . در كل جامعه و هر يك از قشرها و گروههاي آن برخي كسان از ديگران با استعدادترند. شايسته ترين افراد يك گروه نخبگان آن گروه را مي سازند.

اصطلاح نخبگان در كاربرد پارتو هيچ گونه دلالت اخلاقي يا افتخارآميز ندارد.اين اصطلاح تنها بر آن كساني اطلاق مي شود كه در هر يك از شاخه هاي فعاليت بشري بالاترين نمره را بدست آورده باشند .

پارتو مي گويد كه  « بهتر است اين اصطلاح را باز هم به دو مقوله تقسيم كنيم : نخبگان حكومتي كه از افرادي تركيب مي شوند كه مستقيم يا غيرمستقيم در حكومت نقشي عمده دارند و نخبگان غير حكومتي كه بقيه نخبگان را شامل مي شوند» بحث اصلي پارتو درباره ي نخبگان حكومتي است.

در عبارت هاي پارتو درباره مفهوم نخبگان يك ابهام اساسي وجود دارد. در برخي از عبارت مانند عبارت بالا . چنين مي نمايد كه آن كساني كه مقام هاي برگزيده اي را در اشتغال دارند، اصولاً  از ديگران واجد شرايط ترند. اما پارتو در بسياري از عبارت هاي ديگرش مي گويد، به كساني مقام نخبه واگذار مي شود كه عنوان نخبگي را با خود يدك مي كشند. يعني مرداني كه در مقام هاي نخبه قرار گرفته اند، ممكن است شايستگي هاي لازم براي اين مقام ها را نداشته باشند. در حالي كه افراد ديگري كه اين عنوان را با خودشان يدك نمي كشند ممكن است از اين شايستگي ها برخوردار باشند.

عنوان «حقوق دان» بر مردي مي بردازد كه درباره قوانين چيزهايي بداند كه البته غالباً هم مي داند. اما گهگاه پيش مي آيد كه كسي اين عنوان را با خود يدك مي كشد بي آنكه از قوانين بويی برده باشد. همچنين در ميان نخبگان حكومتي افرادي وجود دارند كه براي سمت هاي سياسي – وزرات ، سناتوري و نمايندگي محلي و غيره – به راستي شايستگي دارندو در نقطه مقابل آنها بسيار كساني قرار دارند كه به اين اجتماع والا راه يافته اند بي آنكه شايستگي عناوين شان را داشته باشند... ثروت ، خانواده يا پيوندهاي اجتماعي نيز در موارد ديگر مي توانند عنوان نخبگان و به ويژه نخبگان حكومتي را براي اشخاصي به ارمغان آورند. كه به هيچ روي براي اين عنوان شايستگي ندارند. (Ibid,2035-36)

به نظر مي رسد كه پارتو معتقد بود كه تنها در جوامع كاملاً باز و با تحرك كامل اجتماعي ، مقام نخبه با توانايي برتر كاملاً ملازم است. تنها در اين شرايط است كه قشر نخبگان حكومتي از افرادي تركيب مي شوند كه از همه بيشتر براي حكومت كردن شايستگي دارند. واقعيت هاي اجتماعي اين است كه باز دارنده هايي چون ثروت موروثي، پيوندهاي خانوادگي و همانند آنها از چرخش آزادانه افراد در مراتب جامعه جلوگيري مي كنند. چندان كه آنهايي كه عنوان نخبگان را دارند و كساني كه بالاترين شايستگي را دارند، كم و بيش از هم فاصله مي گيرند.

پارتو كه به احتمال تباين میان مقام نخبه انتسابي و توانايي و دستاورد واقعي به خوبي آگاه بود. از بيشترين حد تحرك اجتماعي و آزادي مشاغل بر روي همگان ، سرسختانه دفاع مي كرد. اواين خطر را احساس مي كرد كه مقام هاي نخبه كه زماني در انحصار مردان شايسته بود، با گذشت زمان به دست كساني افتد كه از اين شايستگي بي بهره اند.

در آغاز، اشرافيت نظامي ، مذهبي و تجاري و توانگران با نفوذ ، بخشي از نخبگان حكومتي و گاه تمامي آنها را تشكيل مي دادند. رزم آوران پيروز ، بازرگانان موفق و دولتمردان توانگري كه در حوزه خودشان از افراد معمولي برتر بودند، نخبگان حكومتي به شمار مي آمدند. در آن روزگاران ، عنوان حكومتي با شايستگي واقعي افراد همخوان بوده است. اما با گذشت زمان ميان شايستگي و عنوان ، شكاف بسيار بزرگي پديد آمده است... اشرافیت ها رو به زوال مي روند و ... و تاريخ گورستان اشرافيت ها است.

اشراف تنها از نظر كمي تباهي نمي پذيرند ، بلكه از نظر كيفي هم نيرويشان را از دست مي دهند و در نسبت ته نشست هايي كه آنها را به دستيابي و نگداشت قدرت توانا مي ساختند، فترتي رخ داده است. طبقه حاكم نه تنها از نظر كمي بلكه از كيفي نيز مي تواند تقويت شود، از اين طريق كه خانواده هاي شايسته از طبقات پايين به طبقه حاکم وارد شوند و در نتیجه نیرو و ته نشست های لازم برای نگهداشت شان در اریکه ی قدرت را با خود وارد طبقه حاكم كنند. نيرومدترين عامل به هم خوردن توازن اجتماعي ، انباشتگي عنصر برتر در طبقات پايين تر و جمع شدن عناصر پست تر در طبقات بالاتر است.

هر گاه نخبگان حكومتي يا غير حكومتي درصدد آن برآيند كه خودشان را به سیل عناصر شايسته تر و تازه نفس تري از جمعيت پايين سر ريز مي شوند نزديك سازد و هر گاه كه بر عكس ، سير چرخش نخبگان بند آيد، توزان اجتماعي به هم می خورد و سامان اجتماعي تباه مي شود . پارتو چنين استدلال مي كرد كه اگر نخبگان حكومتي «نتوانند راهي براي جذب افرادي ا ستثنايي بيابند كه از طبقات پايين خودشان را بالا مي كشند» در هيات سياسي جامعه و در روند اجتماعی عدم تعادل پیش می اید این عدم تعادل یا از طریق براندازی خوشونت امیز نخبگان حكومتي قديمي و ناكار آمد و جايگزينی نخبگان شايسته تر براي حكومت كردن به جاي آنها رفع مي شود.

نه تنها هوشمندي و لياقت در ميان اعضاي جامعه نابرابرانه توزيع شده اند، بلكه ته نشست ها نيز يك چنين توزيعي دارند. در شرايط عادي، ته نشست هاي «محافظه كارانه» دسته دوم بر توده هاي مردم چيرگي دارند و آنها را به فرمانبرداري وا مي دارند. به هر روي نخبگان حكومتي در صورتي كارآيي خواهند داشت كه از كساني تركيب گردند كه آميزه اي از هر دو ته نشست هاي نخستين و دومين را در خود داشته باشند.

تفوق علايق اساساً صنعتي و بازرگاني ، طبقه حاكم را از افرادي غني خواهد كرد كه زيرك و كاردان و سرشار از غرايز تلفيقي اند؛ اما از سوي ديگر، اين طبقه را از افراد پرخاشجو و سينه سپر كن محروم مي سازد . اگر زیرکی وترفند بازی و تلفیق به تنهایی برای حکومت کردن کافی می بودند طبقه ی حاکم مبتنی بر ته نشست های دسته نخست مي بايست مدت زمان بسيار درازي دوام اورد... اما حكومت كردن به اعمال زور نيز نياز دارد و اگر ته نشست هاي دسته نخست بيش از پيش نيرومند تر گردند و ته نشست هاي دسته دوم هر چه بيشتر به سستي گرانيد، افراد در راس قدرت در كاربرد روز شايستگي هر چه كمتري از خودشان خواهند داد، چندان كه يك توازن ناپايدار به رخداد انقلابي خواهد انجاميد... تودهايي كه از نظر ته نشست هاي دسته دوم نيرومندند ، بارخنه ، تدريجي و يا با يك جهش ناگهاني و انقلابي خودشان را بالا مي كشند و وارد طبقه حاكم مي شوند. (Ibid,2227)

يك طبقه حاكم نمونه بايد با آميزه متناسبي از شيران و روباهان تركيب شود چندان كه از يك سوي مرداني قاطع و آماده اعمال زور را در اختيار داشته باشد و از سوي ديگر از مرداني مبتكر، با فكر و بدور از وسواس هاي اخلاقي نيز بهره مند باشد. اگر اختلاف هايي در چرخش نخبگان حكومتي پديد آيند و از رسيدن حكومت  به چنين تركيب متناسبي جلوگيري كنند. رژيم يا به ديوانسالاري خرفت و فسيل شده اي تبديل خواهد شد كه از هر گونه ابتكار و انطباق عاجز است. و يا به رژيم ضعيفي مركب از حقوقدانان جنجالي و پرگو تغيير شكل خواهد داد كه از کاربرد هر گونه عمل قاطعانه و قدرتمندانه ناتوان است. اگر چنين شود ، حكومت شوندگان در سرنگوني فرمانروايان شان موفق خواهند شد و نخبگان نوين رژيم كارآمدتري را بنا خواهند كرد.

همين قضيه در قلمرو اقتصادي نیز  صدق مي كند در اين قلمرو «بازرگانان مخاطره جو» به روباهان همانندند «و بهره خواران» به شيران . بازرگانان مخاطره جو و بهره خواران نه تنها منافع متفاوتي دارند، بلكه منش ها و ته نشست هاي شان نيز متفاوت از همديگرند. هر چند كه اين هر دو دسته در كاربرد زور چندان چيره دست نيستند، اما از جهات ديگر، در همان مقولات دو شاخه اي قرار مي گيرند كه نوسان هاي سياسي را تبين مي كنند.

در گروه بازگانان مخاطره جو ته نشست هاي دسته نخست تفوق دارند و بر گروه بهره خواران ته نشست هاي دسته دوم چيره اند... اين دو  گروه كاركردهاي متفاوتي در جامعه دارند. نخستين گروه مسئول دگروگوني در عرصه پيشرفت اقتصادي و اجتماعي است و دومين گروه عنصر نيرومندي در حفظ ثبات است و در بسياري از موارد با خطرهايي ناشي از اعمال ماجراجويانه ي مخاطره جويان اقتصادي مقابله مي كند. جامعه اي كه تنها تحت تسلط (بهره خواران)‌باشد . جامعه اي راكد و فسيل شده است و جامعه اي كه منحصراً (بازرگانان مخاطره جو) بر آن تسلط داشته باشند. جامعه اي بي ثبات است و توازن شكننده ای دارد كه با يك حادثه جزئي در داخل يا خارج ممكن است سرنگون گردد. (Ibid,2235)

همچنان كه در ميان نخبگان حكومتي اگر هر دو دسته رسوبات نخستين و دومين حضور داشته باشند، حكومت به بهترين نحوه كار خواهد كرد. در سامان اقتصادي نيز بيشترين كارآيي زماني بدست مي آيد كه بهره خواران و بازرگانان مخاطره جو، دست به دست هم دهند و با نظارت بر كار يكديگر تعادلي را پديد آورند. منظور پارتو از اين استدلال ها اين است كه آميزه ي متناسبي از نخبگان داراي ته نشست هاي دسته يك و دو پايدارترين ساختار اقتصادي و نيز بادوام ترين ساختار سياسي را بوجود مي آورد.م

تعريف نخبگان :

1-                   كسي كه در مسائل زندگي در هر حوزه اي فعاليت موفق است و نمره عالي دارد.

2-                   بهترين هر قشر بدون در نظر گرفتن معيارهاي فلسفي و اخلاقي

3-                   نخبگان نه بر مبناي هنچار ديني و اخلاقي با فلسفي ، بلكه بر مبناي هنجار جامعه شناختي ، شناسايي مي شوند.

4-                   نخبگان كساني اند كه قدرت را در دست دارند، آنها اقليت و غير نخبگان اكثريت مي باشند.

تفكيك نخبه و غير نخبه :

1-                   تقسيم نخبگان بر اساس وجه تمايزي كه پارتو بين رتبه هاي برتر و پايين تر مي بينيد.

2-                   جامعه به دو دسته نخبه و توده تقسيم مي شود.

3-                   در علم سياست ، بيشتر ، نخبگان سياسي و حكومتي مطرح مي باشند.

با اين ديدگاه :

الف) قشر پايين جامعه، طبقه غير حاكم

ب) قشر بالاي جامعه ، طبقه حاكم كه خود به دو دسته نخبگان حكومتي و غير حكومتي تقسيم مي شوند.

4- نخبگان حكومتي نيز دو دسته لند

1-                   نخبگان حاكم

2-                   نخبگان غير حاكم

غير نخبگان و توده مردم: از نظر پارتو انقلاب ها و تحولات اجتماعي فقط جابجايي نخبگان است و مردم سپاهيان بي نام و نشان هستند كه در اختيار آنان (نخبگان)مي باشند.

گردش نخبگان :

الف: دست بدست شدن حكومت بين نخبگان حكومتي حاكم و نخبگان سيساسي منتظر

ب: گردش قدرت بين نخبگان سياسي و غيرنخبگان  ظهور نخبه جديد

توان اين نظريه در تحليل ، تحول دولت در اسلام، منازعات سياسي تاريخ معمولاً بين مردم و حاكمان نبوده بلكه افرادي نخبه رهبري را بدست گرفته اند و عليه حكومت مستقر قيام كرده اند و مردم را همراه خود نموده اند.

از اين زاويه نظر پارتو در ايران و اسلام منطبق است.

* نظريه نخبگان ، نزاع سياسي را مانند ماركس بين طبقات نمي داند. بلكه مي گويد منازعه بين صاحبان قدرت است.

فايده اجتماعي كلي و جزئي گروه يا جامعه

پارتو ضمن انگشت نهادن بر جنبه هايي از نظام اجتماعي كه تحقيق اقتصادي از عهده بررسي آن بر نمي آيد. و در جستجوي دستيابي به يك تحليل تكميلي در يك سطح خصوصاً جامعه شناختي، به قايل شدن تمايز ميان بيشترين فايده كلي اجتماع و بيشترين فايده ي جزئي اجتماعي كشانده شده بود. بيشترين فايده جزئي زمانی بدست مي آيد كه هر فردي از اجتماع به بيشرين ارضاي شخصي نايل آيد. بيشترين فايده كلي به بيشترين فايده براي گروه يا جامعه و نه افراد اطلاق مي شود.

تنها فايده جزئي اجتماع است كه مي تواند مورد بررسي يك اقتصاد دان قرار گيرد. اقتصاد دان تنها مي تواند نيازهاي افرادي را مورد بررسي قرار دهد كه با يكديگر همسان نيستند و بنابراين ، ارضاء هاي آن ها نمي توانند با هم جمع گردند و بيشترين فايده كل گروه يا جامعه را به دست مي دهند . «دراقتصاد محض، كل يك جامعه را نمي توان به عنوان يك شخص در نظر آورد.» پارتو مي گويد كه در جامعه شناسي بر عكس اقتصاد، «يك اجتماع را مي توان اگر نه به عنوان يك شخص، دست كم به عنوان يك پديده واحد مورد بررسي قرار داد.» بيشترين فايده براي يك جامعه را مي توان به گونه اي جامعه شناختي مورد تحليل قرار داد و اين لزوماً با بيشترين ارضاي نيازهاي يكايك اعضاي جامعه انطباق ندارند. وانگهي ، ميان فايده هاي كل نظام اجتماعي و بيشترين ارضاي گروههاي كوچكتري چون طبقات اجتماعي، ممكن است تفاوت هاي بسياري وجود داشته باشند. براي نمونه در مورد افزايش جمعيت، فايده ي كلي اجتماعي مي تواند با فايده ي جزئي آن تفاوت بسيار داشته باشد.

(Ibid,2133)

 منابغ

زندگی و اندیشه ی بزرگان جامغه شناسی کوزر

 

سرمایه کارل مارکس

خلاصه قسمت سوم کتاب سرمایه مارکس

ازفصل شانزدهم کتاب ترجمه جمشید هادیان واستفاده از ترجمه ایرج اسکندری

دانشجو:براتی پور

ارزش اضافه مطلق و نسبى

پروسه کار تا آنجا که پروسه‌ای صرفا فردی است، یک کارگر معین همه کارکرد‌ها [یا فونکسیون‌‌ها] ئى که بعدها از هم جدا مى‌شوند را در خود جمع دارد. وقتى کسی اشیای موجود در طبیعت را مطابق نیازهای معیشتی خود تغییر شکل مى‌دهد، کنترل فعالیت‌هایش تنها در دست خودش است؛ بعدهاست که او تحت کنترل دیگران قرار مى‌گیرد. یک انسانِ تنها نمى‌تواند بر طبیعت عمل کند مگر آنکه عضلات خود را تحت کنترل مغزش بکار اندازد. همانطور که در نظام طبیعت سر و دست به یکدیگر تعلق دارند، در پروسه کار نیز کار فکری و جسمى با یکدیگر وحدت دارند؛ بعدهاست که این دو از یکدیگر جدا مى‌شوند، و این جدائى تا حد تضادی خصمانه رشد مى‌‌کند.

اما محصول کار از محصول مستقیم یک فرد تولید‌کننده تبدیل به محصول مشترک کارگر جمعى، یعنى ترکیبى از کارگران مى‌شود که برخى دورتر و برخى نزدیک‌تر به عمل مستقیم بر موضوع کار ایستاده‌اند. هر چه خصلت همکاری در پروسه کار برجسته‌تر می‌شود، مفهوم کار مولد و مفهوم محمل انسانی آن یعنى کارگر مولد نیز الزاما هر چه وسیع‌تر می‌گردد. برای آنکه کار فرد مولد باشد دیگر لازم نیست دستش به موضوع کار بخورد، بلکه کافی است عضوی از پیکر کارگر جمعى باشد و یکى -  فرق نمى‌کند کدامیک - از کارکردهای فرعی آنرا بر عهده داشته باشدمفهوم کار مولد محدودتر مى‌شود. تولید کاپیتالیستى صرفا تولید کالا نیست، بلکه ماهیتا تولید ارزش اضافه است. کارگر نه برای خود بلکه برای سرمایه تولید مى‌کند. بنابراین دیگر کافى نیست فقط تولید کند، بلکه باید ارزش اضافه تولید کند. تنها کارگری مولد است که برای سرمایه‌دار ارزش اضافه تولید می‌کند، بعبارت دیگر به خودارزش‌افزائى سرمایه کمک می‌رساند. اگر مجاز باشیم مثالى از خارج حوزه تولید مادی بیاوریم، مى‌توان گفت معلم مدرسه وقتى علاوه بر پرورش ذهن شاگردان از فرط کار از زانو مى‌افتد برای آنکه صاحب مدرسه پول‌دارتر شود، کارگر مولد است. اینکه صاحب مدرسه سرمایه‌اش را بجای کارخانه کالباس‌سازی در کارخانه آموزشى بکار انداخته است تغییری در این رابطه نمى‌دهد. بنابراین مفهوم کارگر مولد متضمن صرفا رابطه‌ای میان کار و اثر مفید آن، میان کارگر و محصول کار او نیست، بلکه متضمن یک رابطه اجتماعى تولیدی خاص، رابطه‌ای با منشأ تاریخى که مُهر وسیله مستقیم ارزش‌افزائى سرمایه بودن را بر پیشانى کارگر مى‌کوبد نیز هست. لذا کارگر مولد بودن از خوش اقبالى نیست، از بد اقبالى است

امتداد روزکار در ورای نقطه‌ای که در آن کارگر دقیقا معادل ارزش قوه کار خود را تولید کرده است، و تملک این کار اضافه توسط سرمایه، پروسه تولید ارزش اضافه مطلق را تشکیل می‌دهد. این پروسه پایه عام نظام کاپیتالیستی و نقطه آغاز تولید ارزش اضافه نسبى است. لذا در مفهوم ارزش اضافه نسبى تقسیم روزکار به دو بخش کار لازم و کار اضافه مفروض و مستتر است. بمنظور افزایش مدت کار اضافه باید مدت کار لازم را با استفاده از شیوه‌هائى برای کوتاه کردن مدت زمان لازم برای تولید ارزش معادل دستمزد کارگر کوتاه‌تر کرد. تولید ارزش اضافه مطلق صرفا بستگی به طول روزکار دارد، حال آنکه تولید ارزش اضافه نسبى متضمن انقلابی تمام و کمال در پروسه‌های فنى کار و در گروهبندی‌‌‌های اجتماعی است.بنابراین لازمۀ تولید ارزش اضافه نسبى وجود یک شیوه تولید مشخصا کاپیتالیستی است - شیوه تولیدی که با روش‌ها، وسایل و ملزومات خود بر این پایه که کار پیش‌تر به قبضۀ صوری سرمایه‌3 درآمده است بطور خودجوش سر برمى‌آورد و تکامل مى‌یابد. این در قبضۀ صوری سرمایه قرار داشتن کار [«در خلال این پروسۀ تکامل»] جای خود را به در قبضۀ واقعى سرمایه قرار داشتن کار مى‌دهد.

برای تولید ارزش اضافه مطلق کافی است کار صرفا به قبضۀ صوری سرمایه درآید؛ یعنى کافی است بعنوان مثال پیشه‌ورانى که سابقا برای خود و یا بعنوان شاگرد کارآموز برای یک استادکار کار مى‌کردند تبدیل به کارگران مزد‌بگیری شوند که تحت کنترل مستقیم یک سرمایه‌دار کار مى‌کنند. اما، از سوی دیگر، دیدیم که روش‌های تولید ارزش اضافه نسبى در عین حال روش‌هائى برای تولید ارزش اضافه مطلق هم هستند؛ چنان که دیدیم افزایش بى‌ حد و حصر طول روزکار محصول بسیار شاخص صنعت بزرگ ماشینی است. بطور کلى، شیوه تولید مشخصا کاپیتالیستی همین که شاخه‌ای از تولید را تحت سیطره کامل خود درآورد دیگر از حالت صرفا وسیله‌ای برای تولید ارزش اضافه نسبى بودن خارج می‌‌گردد؛ و این گرایش وقتى بر همه شاخه‌های مهم تولید سیطره می‌یابد قوی‌تر مى‌شود. شیوه تولید مشخصا کاپیتالیستی سپس تبدیل به شکل عام و اجتماعا غالب پروسه تولید مى‌شود. این شیوه تولید از آن پس تنها در دو زمینه بمنزله روش خاصی برای تولید ارزش اضافه نسبى عمل مى‌کند: اول، در آنجا که خود را نشر می‌دهد، یعنى صنایع تازه‌ای را به تصرف درمى‌آورد که تا پیش از آن تنها بطور صوری در قبضه سرمایه قرار داشتند؛ و دوم در آنجا که انقلاب در صنایعِ  به تصرف درآمده از طریق تحولاتی که در روش‌های تولید روی مى‌دهد ادامه ‌می‌یابد. تمایز میان ارزش اضافه مطلق و نسبى از یک نظر تمایزی موهوم است. ارزش اضافه نسبى مطلق است، زیرا مستلزم امتداد مطلق روزکار در ورای مدت کار لازم برای حفظ موجودیت خود کارگر است. ارزش اضافه مطلق نسبى است، زیرا مستلزم درجه‌ای از رشد بارآوری کار است که امکان می‌دهد مدت کار لازم به صرفا کسری از روزکار محدود شود. اما اگر تغییرات ارزش اضافه نسبى را مد نظر قرار دهیم این یکسانى ظاهر از میان مى‌رود. با تثبیت شیوه تولید کاپیتالیستی و تبدیل شدنش به شیوه عام تولید، هر جا که مساله بر سر بالا بردن نرخ ارزش اضافه باشد تفاوت میان ارزش اضافه مطلق و نسبى خود را عیان می‌کند. با فرض اینکه قیمتى که برای قوه کار پرداخت مى‌شود برابر با ارزش آن باشد، با دو شق زیر مواجه خواهیم بود: اگر بارآوری کار و فشردگی متعارف آن معین باشد، نرخ ارزش اضافه را تنها از طریق افزایش مطلق طول روزکار مى‌توان بالا برد؛ و اگر طول روزکار معین باشد، نرخ ارزش اضافه را تنها با تغییر مقادیر نسبى اجزای تشکیل دهنده روزکار یعنى کار لازم و کار اضافه مى‌توان بالا برد، و اگر قرار نباشد دستمزد به سطحى پائین‌تر از ارزش قوه کار تنزل کند، آنگاه تغییر اخیر [یعنی تغییر نسبت کار لازم به کار اضافه] مستلزم اینست که یا بارآوری کار تغییر کند و یا فشردگی آن.

تبدیل شدن ارزش (و بنوبه خود قیمتِ) قوه کار به مزد

 

در جامعه بورژوائى مزد کارگر خود را بصورت قیمت کار نشان می‌دهد، یعنى بصورت مقدار معینى پول که در ازای مقدار معینى کار پرداخت مى‌شود. به همین دلیل است که مردم در چنین جامعه‌ای از یک سو از ارزش کار سخن می‌گویند (و بیان این ارزش بر حسب پول را قیمت لازم یا طبیعى آن مى‌نامند) و از سوی دیگر از قیمت‌‌های کار در بازار، یعنى قیمت‌هائى که حول قیمت طبیعی آن نوسان مى‌کنند.

 اما ارزش یک کالا چیست؟ جواب: شکل مادیت یافتۀ کار اجتماعى که در تولید آن صرف شده است. مقدار این ارزش با چه سنجیده مى‌شود؟ با مقدار کار جایگزین در آن کالا. در این صورت ارزش یک روزکار مثلا ۱۲ ساعته چگونه تعیین مى‌شود؟ با ۱۲ ساعت کاری که در یک روزکار ۱۲ ساعته وجود دارد؛ که پیداست تکرار معلوم پوچى است. کار پیش از آنکه بمنزله کالا در بازار فروخته شود بهر حال باید وجود داشته باشد. اما اگر کارگر قادر بود به آن موجودیت مستقلى ببخشد آنگاه در بازار بجای کار کالا مى‌فروخت .ارزش روزانۀ قوه کار [یا ارزش یک روز قوه کار] مبتنى بر دوره زمانى معینى از زندگى کارگر، و این یک نیز بنوبه خود متناظر با روزکاری با طول معین است. فرض کنیم روزکار معمول ۱۲ ساعت و ارزش روزانه قوه کار ۳ شیلینگ، و ۳ شیلینگ بیان پولى ارزشى باشد که ۶ ساعت کار در آن تجسم می‌یابد. اگر کارگر ۳ شیلینگ بگیرد ارزش قوه کارش را گرفته است - قوه کاری که ۱۲ ساعت تمام عمل مى‌کند. حال اگر این ارزشِ یک روز قوه کار را ارزش یک روزِ خود کار بنامیم به این فرمول می‌رسیم: ۱۲ ساعت کار ۳ شیلینگ ارزش دارد. بدین ترتیب ارزش قوه کار ارزش کار یا، اگر این دومى را بر حسب پول بیان کنیم، قیمت لازم [یا طبیعی] کار، را تعیین مى‌کند؛ که مفهوم مخالفش اینست که اگر قیمت قوه کار بر ارزش آن منطبق نباشد قیمت کار نیز بر باصطلاح ارزش کار منطبق نخواهد بود.

ارزش کار چیزی جز عبارتی غیرعقلانى برای بیان ارزش قوه کار نیست، و بنابراین بدیهی است که مى‌توان نتیجه گرفت ارزش کار همواره باید کمتر از ارزش محصولى باشد که ایجاد می‌کند، چرا که سرمایه‌دار همواره قوه کار را بیش از آنچه برای بازتولید ارزش خود آن لازم است به کار وامى‌دارد. در مثال بالا ارزش قوه کاری که ۱۲ ساعت تمام عمل مى‌کند ۳ شیلینگ است، که برای بازتولیدش ۶ ساعت کار لازم است. اما ارزشى که قوه کار تولید مى‌کند ۶ شیلینگ است، زیرا در واقع ۱۲ ساعت کار انجام مى‌دهد و محصول-ارزشی که تولید می‌کند نه بستگى به ارزش خودش بلکه بستگى به طول مدتى دارد که از قوه به فعل درمى‌آید. بدین ترتیب به نتیجه‌ای مى‌رسیم که در نگاه اول پوچ مى‌نماید، و آن اینکه کاری که ۶ شیلینگ ارزش ایجاد می‌کند خود ۳ شیلینگ ارزش دارد.

 

مزد ساعتی

قوه کار همواره برای مدت زمان معینى فروخته مى‌شود. پس شکل مبدلی که ارزش يک روز، يک هفته و غیرۀ قوه کار بلاواسطه در آن ظاهر می‌شود مزد ساعتی یعنى مزدی است که روزانه، هفتگی و غیره پرداخت می‌شود. مبلغ پولى که کارگر در مقابل کار يک روز يا يک هفته خود دریافت مى‌کند مزد اسمى [nominell] یا مزد او برحسب ارزش است [که در مبلغی پول نمود یافته، و به این دلیل «اسمی» یا «صوری» است].

 قیمت متوسط کار از تقسیم ارزش متوسط ۱ روز قوه کار بر تعداد متوسط ساعات کار موجود در آن روزکار بدست مى‌آید. برای مثال اگر ارزش یک روز قوه کار ۳ شیلینگ باشد (که محصول ارزشی ۶ ساعت کار است) و روزکار از ۱۲ ساعت تشکیل شود، قیمت ۱ ساعت کار   شیلینگ یعنى۳ پنى است. قیمت ۱ ساعت کار که به این ترتیب بدست مى‌آید واحد اندازه‌گیری قیمت کار خواهد بود.

مزد قطعه‌ای

 مزد قطعه‌ای چیزی جز شکل مبدل مزد ساعتی نیست؛ همانطور که مزد ساعتی خود چیزی جز شکل مبدل ارزش یا قیمت قوه کار نیست.

 هر دو شکل دستمزد بموازات یکدیگر، همزمان و در یک شاخه‌ واحد صنعت وجود دارند. بعنوان مثال، «حروفچین‌های لندن على‌الرسم قطعه‌کاری می‌کنند، و ساعت‌کاری در میان‌شان استثنا است، اما حروفچین‌هائی که بیرون شهر کار مى‌کنند ساعت‌کاری مى‌کنند، و قطعه‌کاری در میان‌شان استثنا است. کارگران کشتى‌سازی در بندر لندن قطعه‌کاری یا کنترات‌کاری مى‌کنند، اما در همه بنادر دیگر ساعت‌کاری».در شکل مزد ساعتی، به استثای چند مورد، برای نوع واحدی از کار مزد واحدی پرداخت می‌شود، حال آنکه در شکل مزد قطعه‌ای با اینکه قیمت مدت کار را با مقدار معینى محصول مى‌سنجند، دستمزد روزانه یا هفتگى تابعى از تفاوت‌های فردی میان کارگران است؛ به این صورت که در مدت زمان ثابت یک کارگر حداقل مقدار محصول را بدست مى‌دهد، کارگر دیگری حد متوسط و کارگر سومى بیش از حد متوسط. لذا میان درآمد‌های واقعى کارگران قطعه‌کار، بنا بر تفاوت‌های فردی‌‌شان از لحاظ درجه مهارت، قدرت، انرژی و استقامت، تفاوت‌های بسیار وجود دارد.

 

تفاوت سطح دستمزدها‌ در کشورهای مختلف

 

در مقايسه دستمزدها در کشورهای مختلف باید کلیه عواملى که موجب تغییر در مقدار ارزش قوه کار مى‌شوند را در نظر گرفت. این عوامل عبارتند از: قیمت و دامنه تنوع مایحتاج اساسى زندگى در متن تکامل طبیعى و تاریخی‌ این مایحتاج، هزینه تربیت کارگر، نقش کار زنان و کودکان، بارآوری کار، و میزان گستردگى و فشردگى آن. برای انجام حتى سطحى‌ترین مقایسه میان دستمزدها در کشورهای مختلف لازم است نخست دستمزد متوسط روزانه در هر رشته و در هر کشور را به دستمزد روزانه‌ای که در ازای روزکار واحد پرداخت مى‌شود تحویل کنیم، و بعد باز این دستمزد ساعتیِ مبتنی بر مبنای مشترک را به دستمزد قطعه‌ای برگردانیم، زیرا تنها این شکل دستمزد را مى‌توان میزان سنجش بارآوری و فشردگى کار قرار داد.

 کار در هر کشور فشردگى متوسط معینى دارد، و اگر کاری با فشردگى کمتر از آن انجام گیرد مدت زمانى که برای تولید یک کالا لازم دارد بیش از مدت زمان لازم اجتماعی برای آن خواهد بود، و لذا کاری با کیفیت متعارف بحساب نخواهد آمد. در یک کشور معین مقدار ارزش صرفا با طول مدت کار سنجیده مى‌شود مگر در مورد کاری که فشردگیش بالاتر از سطح متوسط فشردگى کار در آن کشور باشد. اما در بازار جهانى که از تجمع کشورهای مختلف پدید مى‌آید وضع بگونه دیگری است. حد متوسط فشردگى کار در کشورهای مختلف متفاوت و در کشوری بالاتر و در کشوری پائین‌تر است. از این حد متوسط‌های کشورهای مختلف مقیاس اندازه‌گیری بوجود می‌آید که واحدش مقدار متوسط فشردگى کار جهانى است. بدین ترتیب هر چه کار در کشوری به نسبت کشور دیگر فشرده‌تر باشد در مدت زمان واحد ارزش بیشتری تولید مى‌کند، و این ارزش در پول بیشتری نمود مى‌یابد.

 اما قانون ارزش در کاربست جهانى خود دچار جرح و تعدیل دیگری نیز مى‌شود، و آن ناشى از این واقعیت است که در بازار جهانى کار بارآورتر یک ملت، مادام که این ملت بر اثر رقابت مجبور به تنزل قیمت فروش کالاهایش به سطح ارزش آنها نشده، کار فشرده‌تر نیز بحساب مى‌آید. به درجه‌ای که شیوه تولید کاپیتالیستی در کشوری توسعه می‌یابد فشردگى و بارآوری ملى کارش نیز به سطحى بالاتر از سطح بین‌المللى ارتقا مى‌یابد. بنابراین کمیت‌های متفاوت از کالاهای مشابه که در کشورهای مختلف در مدت زمان برابر تولید مى‌شوند ارزش‌های بین‌المللى نابرابری دارند که در قیمت‌های متفاوت، یعنى در قالب مبالغ متفاوت پول که تابع ارزش‌های بین‌المللى‌اند، نمود مى‌یابند. لذا ارزش نسبى پول در کشوری که سرمایه‌داری پیشرفته‌تری دارد پائین‌تر از کشوری است که سرمایه‌داری عقب مانده‌تری دارد. و بنابراین دستمزدهای اسمى، یعنى بیان ارزش معادل قوه کار بر حسب پول، در کشور پیشرفته‌تر بالاتر از کشور عقب مانده‌تر است. اما این بهیچوجه ثابت نمى‌کند که همین حکم را مى‌توان در مورد دستمزدهای واقعى یعنى مقدار وسایل زندگی که در اختیار کارگر قرار مى‌گیرد نیز صادر کرد.

اما گذشته از این تفاوت‌های نسبى در ارزش پول در کشورهای مختلف، بکرات دیده مى‌شود که دستمزد روزانه یا هفتگى در کشور پیشرفته بالاتر از کشور عقب مانده است در حالیکه قیمت نسبى کار، یعنى قیمت کار نسبت به ارزش اضافه و ارزش محصول هر دو، در کشور عقب مانده بالاتر از کشور پیشرفته است

هِنْری کِری در مقاله در باب نرخ دستمزده، که یکى از اولین نوشته‌های اقتصادی اوست، مى‌کوشد ثابت کند که تفاوت سطح دستمزدها در کشورهای مختلف با درجه بارآوری روزکار در هر کشور نسبت مستقیم دارد؛ به این منظور که از این نسبت بین‌المللى نتیجه بگیرد که دستمزدها در همه جا به نسبت بارآوری کار ترقى و تنزل مى‌کند. حتى اگر کری مفروضات خود را، بجای مقداری آمار و ارقام در هم و بر هم که به شیوه غیرنقادانه و سطحى همیشگى‌اش چپ و راست روی صفحه مى‌پاشد، اثبات هم کرده بود، باز کل تحلیل ما از ارزش اضافه بطلان این نتیجه‌گیری را نشان مى‌داد. جای شکرش باقی است که کری نمى‌گوید همه چیز همانطور است که بنا بر تئوری او باید باشد؛ آخر بزعم او دخالت دولت ماهیت مناسبات طبیعى اقتصادی را از محتوای راستین‌شان تهى و آنها را تبدیل به مناسباتی کاذب کرده است. لذا دستمزدهای مختلف در کشورهای مختلف را باید بر مبنای این فرض محاسبه کرد که آن بخش از این دستمزدها که بشکل مالیات نصیب دولت مى‌شود در واقع به خود کارگران مى‌رسد. بد نبود آقای کری در باب این سوال هم مداقه مى‌کرد که مگر این «هزینه‌های دولتى» نیز «ثمرات طبیعى» رشد سرمایه‌داری نیست؟ استدلال او حقا برازنده کسى است که ابتدا اعلام کرد مناسبات تولیدی کاپیتالیستی قوانین جاودانه طبیعت و عقل‌اند، و عملکرد آزادانه و متوافق آنها تنها بر اثر دخالت دولت بر هم می‌خورد، و سپس کشف کرد که دخالت دولت، یعنى دفاع از همان قوانین طبیعى و عقلى توسط دولت ( که به سیستم حمایت گمرکى معروف است) نتیجه ضروری نفوذ اهریمنی انگلستان در بازار جهانى است - نفوذی که بدین ترتیب ظاهرا ناشى از قوانین ماهوی تولید کاپیتالیستى نیست. از دیگر کشفیات ایشان یکی هم اینست که قضیه‌های مطرح شده از جانب ریکاردو و سایرین، که ایشان در قالب آنها تضادها و تناقضات اجتماعى را تبیین کرده‌اند، محصول فکری تغییر و تحولات اقتصادی واقعى نیست، بلکه برعکس تضادهای واقعى تولید کاپیتالیستى در انگلستان و سایر کشورها نتیجه تئوری‌های ریکاردو و دیگران است! و کشف آخر ایشان هم اینکه در تحلیل نهائی این تجارت است که زیبائی‌ها و صلح و صفای مادرزاد شیوه تولید کاپیتالیستی را از میان می‌برد. یک گام دیگر لازم است تا بلکه ایشان به این کشف هم نائل آید که آنچه در شیوه تولید کاپیتالیستی مایه شر اصلی و اساسی است خود سرمایه است. فقط کسى با چنین فضل کاذب و چنین محرومیت فجیعى از قوه درک نقاد شایستگى آنرا داشت که، علیرغم ارتداد حمایتى‌اش، در چشم امثال باستیا و کل خوشبینان تجارت آزادی امروز، سرچشمۀ پنهان خرد هم‌آوائی جلوه کند.

 بازتولید ساده

شکل اجتماعى پروسه تولید هر چه باشد، باید استمرار داشته باشد. بعبارت دیگر باید فازهای ثابتى را بصورت متناوب و دوره‌‌‌ای مدام از نو تکرار کند. جامعه همانطور که مصرف را نمى‌تواند متوقف کند، تولید را هم نمى‌تواند متوقف کند. پس هر پروسه تولید اجتماعى، وقتى بصورت یک کلیت بهم پیوسته در نظر گرفته شود که مانند جویباری بی‌وقفه جریان دارد و مدام تجدید و تکرار مى‌شود، در عین حال یک پروسه بازتولید نیز هست. شرایط تولید در عین حال شرایط بازتولید هم هستند. هیچ جامعه‌ای نمى‌تواند به تولید ادامه دهد، یعنى بازتولید کند، مگر آنکه بخشى از محصولاتش را مدام از نو به وسایل تولید، یعنی به عناصر متشکله محصولات تازه، تبدیل کند. جامعه تنها از این طریق مى‌تواند ثروت خود را در همان مقیاس موجود آن بازتولید یا حفظ کند که، با فرض ثابت ماندن سایر شرایط، همان مقدار وسایل تولید (یعنى ابزار و آلات کار، مواد خام و مواد کمکىِ) جدید بجای وسایل تولید بمصرف رسیده بگذارد. بعبارت دیگر این وسایل باید از توده محصولات سالانه جدا شوند و مجددا به پروسه تولید بپیوندند. پس سهم معینى از توده محصولات هر سال به حوزه تولید تعلق می‌گیرد. بخش اعظم این محصولات، از آنجا که از همان ابتدا بمنظور مصرف مولد در نظر گرفته مى‌شوند، از چنان اشکال طبیعى‌‌ برخوردارند که امکان مصرف شخصی آنها را یکسره منتفى مى‌‌‌‌کند.

اگر تولید شکل کاپیتالیستی دارد، بازتولید نیز خواهد داشت. همانطور که در شیوه تولید کاپیتالیستی پروسه کار صرفا وسیله‌ [یا واسطه] ای جهت رسیدن به پروسه ارزش‌افزائی سرمایه است، بازتولید نیز صرفا وسیله‌ای است برای بازتولید ارزشى که بصورت سرمایه، بصورت ارزش خود‌افزا‌، بکار انداخته شده. لذا عنوان اقتصادی سرمایه‌دار تنها به کسى تعلق ثابت مى‌پذیرد که پولش مدام نقش سرمایه را ایفا کند. برای مثال اگر ۱۰۰ پوند پول امسال تبدیل به سرمایه شده و ارزش اضافه‌ای معادل ۲۰ پوند تولید کرده است، سال بعد و سال‌های بعد از آن نیز باید این عمل را تکرار کند. بدین ترتیب ارزش اضافه بمنزله فزونی‌یی که بصورت دوره‌ای در ارزش سرمایه پدید مى‌آید، بعبارت دیگر بمنزله ثمری که سرمایۀ در حال کار در فواصل معین زمانى ببار مى‌آورد، شکل درآمدی را بخود مى‌گیرد که منشأ آن سرمایه است.۱

اگر سرمایه‌دار از این درآمد تنها بمنزله صندوقى برای تامین مصرف خود استفاده کند، و اگر این درآمد را در انطباق با همان دور تناوبى که بدست مى‌آید بمصرف برساند، آنگاه، با فرض ثابت ماندن سایر شرایط، آنچه اینجا صورت مى‌گیرد بازتولید ساده است. و این بازتولید هر چند صرفا تکرار پروسه تولید در همان مقیاس قبلی است، نفس این تکرار، یا استمرار و اتصال، به آن خصلت‌های جدیدی مى‌بخشد، یا بهتر بگوئیم باعث می‌شود برخى خصلت‌های ظاهری را که بمنزله یک پروسۀ منفرد و منفصل دارد از دست بدهد.

خرید قوه کار برای یک دوره معین زمانى مقدمه پروسه تولید است - مقدمه‌ای که در پایان آن دوره، یعنى در انتهای یک دوره معین تولیدی نظیر یک هفته یا یک ماه، مدام تکرار مى‌شود. اما کارگر دستمزدش را وقتى مى‌گیرد که قوه کارش را صرف کرده و از این طریق هم به ارزش آن و هم به مقدار معینى ارزش اضافه در قالب مقداری کالا واقعیت عینی بخشیده باشد. بعبارت دیگر کارگر دستمزدش را وقتی می‌گیرد که نه تنها ارزش اضافه، که ما عجالتا آنرا صندوقى برای تامین مصرف خصوصى سرمایه‌دار در نظر مى‌گیریم، بلکه سرمایه متغیر یعنى صندوقى که دستمزد خود او از محل آن پرداخت مى‌شود را نیز تولید کرده باشد. ادامه استخدام کارگر در گرو بازتولید این صندوق است. و این حکمت آن فرمول اقتصاددانان [برای محاسبه نرخ ارزش اضافه] است آنچه بصورت دستمزد به کارگر بازمى‌گردد بخشى از محصولى است که او خود بطور مستمر بازتولید مى‌کند. درست است که سرمایه‌دار ارزش کالا را بصورت پول به کارگر مى‌پردازد، اما این پول چیزی جز شکل استحاله یافتۀ محصول کار خود او نیست. زیرا در همان حال که کارگر مشغول تبدیل بخشى از وسایل تولید به محصول است، بخشى از محصول سابقش در حال تبدیل شدن به پول است. صندوقى که پول قوه کارِ  این هفته یا این سال کارگر از محل آن پرداخت مى‌شود کار هفته گذشته یا سال گذشتۀ خود اوست. هر گاه بجای فرد سرمایه‌دار و فرد کارگر [یا بجای تک کارگر و تک سرمایه‌دار] کل طبقه سرمایه‌دار و کل طبقه کارگر را در نظر بگیریم توهمى که شکل پولى این پرداخت ایجاد مى‌کند فورا از میان مى‌رود، و خواهیم دید که در واقع طبقه سرمایه‌دار مدام دارد بدست طبقه کارگر حواله‌‌‌‌هائی می‌دهد، بشکل پول، برای دریافت بخشى از محصولى که خود این طبقه تولید کرده و خود آن طبقه به تملک درآورده است. کارگران نیز بهمان ترتیب مدام این حواله‌‌‌ها را به سرمایه‌داران بازمى‌گردانند، و بدینوسیله سهمى از محصول کار خود را از آنان مى‌گیرند. این بده‌ بستان را شکل کالائى محصول کار و شکل پولى کالا پوشیده می‌دارد.

 

تبدیل شدن ارزش اضافه به سرمایه

1- رشد تولید کاپیتالیستى در مقیاس فزاینده. وارونه شدن قوانین مالکیت در تولید کالائى و تبدیل شدن‌ آنها به قوانین تملک در تولید کاپیتالیستی

 بکار انداختن ارزش اضافه بصورت سرمایه، بعبارت دیگر بازتبدیل ارزش اضافه به سرمایه، انباشت سرمایه نام دارد.

این پروسه را نخست از دید تک سرمایه‌دار بررسى کنیم. فرض کنیم صاحب یک کارخانه ریسندگى سرمایه‌ای معادل ۱۰٫۰۰۰  پوند بکار انداخته، که چهار پنجم آن (۸٫۰۰۰ پوند) به خرید پنبه، ماشین‌آلات و غیره و یک چهارم آن (٢٫٠٠٠ پوند) به دستمزد اختصاص یافته است. فرض کنیم این صاحب‌کارخانه سالانه ۱۲۰٫۰۰۰ کیلو نخ تولید کند، و ارزش این مقدار نخ ۱۲٫۰۰۰ پوند باشد. اگر نرخ ارزش اضافه ۱۰۰ درصد باشد، این ارزش اضافه در قالب محصول اضافه، یا محصول خالصى، معادل ۲۰٫۰۰۰ کیلو نخ موجودیت مى‌یابد، که یک ششم محصول ناخالص است و ارزشى برابر ۲٫۰۰۰ پوند دارد، که پس از فروش محصول متحقق خواهد شد. ۲٫۰۰۰ پوند ۲٫۰۰۰ پوند است؛ نه از نگاه کردن به آن مى‌توان فهمید که این مبلغ ارزش اضافه است و نه از بو کردن آن. ما وقتى مى‌دانیم ارزش معینى ارزش اضافه است در واقع فقط مى‌دانیم که صاحبش آنرا چگونه بدست آورده. اما این نه در ماهیت ارزش تغییری مى‌دهد و نه در ماهیت پول.

صاحب‌کارخانه ما برای آنکه بتواند ۲٫۰۰۰ پوند جدیداً بدست آورده را تبدیل به سرمایه کند باید، با فرض ثابت ماندن سایر شرایط، چهار پنجم یعنی۱٫۶۰۰ پوند آنرا در خرید پنبه و غیره بکار اندازد و یک پنجم یعنی۴۰۰ پوند آنرا در خرید تعداد جدیدی کارگر ریسنده، که وسایل زندگی مورد نیاز خود را که صاحب ‌کارخانه معادل ارزش آنها را در اختیارشان می‌گذارد در بازار خواهند یافت. سرمایۀ ۲٫۰۰۰ پوندی جدید آنگاه در کارخانه ریسندگى بکار خواهد افتاد، و بنوبه خود ارزش اضافه‌ای معادل ۴۰۰ پوند بدست خواهد داد.

ارزش- سرمایه اولیه بشکل مبلغی پول بکار انداخته شد، حال آنکه ارزش اضافه در وهله اول بصورت ارزش کسر معینى از محصول ناخالص [یا کل محصول] وجود دارد. اگر این تولید ناخالص بفروش برسد، یعنى تبدیل به پول بشود، ارزش- سرمایه شکل اولیه خود را بازمى‌یابد، اما ارزش اضافه شکل وجودی اولیه خود را از دست مى‌دهد. و از آن لحظه ببعد ارزش- سرمایه و ارزش اضافه هر دو مبلغى پولند، و بازتبدیل‌ شدن‌شان به سرمایه دقیقا بطریق واحدی صورت مى‌گیرد. سرمایه‌دار هر دو را به یکسان صرف خرید کالاهائى مى‌کند که به او امکان مى‌دهند تولید کالاهایش را، این‌ بار در مقیاسى گسترده‌تر، از سر گیرد. اما برای آنکه بتواند این کالاها را بخرد باید آنها را در بازار حاضر و آماده بیابد.

نخ خود این صاحب ‌ریسندگی در بازار در حال گردش است، زیرا او تولید سالانه‌اش را به بازار مى‌آورد؛ کاری که همه سرمایه‌داران با کالاهایشان مى‌کنند. اما این کالاها حتى پیش از آنکه به بازار بیایند جزئى از کل تولید سالانه، یعنى جزئى از کل انبوه اشیائى هستند که جمع کل سرمایه‌ها، یا کل سرمایه اجتماعى، در طول سال به آنها تبدیل مى‌شود، و هر سرمایه‌دار تنها بخش کوچکى از آنها را در دست دارد. کل آنچه از طریق داد و ستد در بازار انجام مى‌‌گیرد عبارت از رد و بدل شدن اجزای مختلف تولید سالانه، یعنی انتقال این اجزا از یک دست به دست دیگر است. این دست بدست ‌شدن‌‌ها نه مى‌تواند مقدار کل تولید سالانه را افزایش دهد و نه مى‌تواند در ماهیت اشیای تولید شده تغییری بوجود آورد. بنابراین فایده‌ای که کل این تولید سالانه در بر دارد تماما بستگى به ترکیب آن دارد، و کوچکترین ربطى به گردش ندارد.

آنچه تولید سالانه باید بدست بدهد پیش از هر چیز تمامی چیزهائی است که باید جانشین آن اجزای مادی سرمایه شوند که در طول سال بمصرف رسیده‌اند. اگر این مقدار را از کل محصول سالانه کسر کنیم آنچه باقى‌ مى‌ماند تولید خالص یا اضافه است، که ارزش اضافه در کالبد آن جایگزین می‌باشد. اما این تولید اضافه از چه تشکیل شده است؟ آیا فقط از چیزهائى که قرار است نیازها و امیال طبقه سرمایه‌دار را برآورند و لذا باید به صندوق مصرف سرمایه‌داران ریخته شوند؟ اگر فقط این بود ارزش اضافه تا ذره آخرش خورده مى‌شد، و در نتیجه تنها چیزی که صورت مى‌گرفت بازتولید ساده بود. حال آنکه انباشت مستلزم تبدیل شدن بخشى از ارزش اضافه به سرمایه است. اما به هیچ وسیله‌، مگر معجزه، نمى‌توان چیزی غیر از اشیائى که قابل بکارگیری در پروسه کارند (یعنى وسایل تولید) و اشیائى که بکار حفظ موجودیت کارگر مى‌آیند (یعنى وسایل زندگی) را تبدیل به سرمایه کرد. بنابراین بخشی از کار اضافۀ سالانه باید صرف تولید این مقدار وسایل تولید و زندگی جدید و اضافه (یعنی اضافه بر مقدار لازم برای جبران سرمایه بکار افتاده) شده باشد. حاصل آنکه، ارزش اضافه تنها به این علت مى‌تواند تبدیل به سرمایه شود که محصول اضافه (که ارزش اضافه عبارت از ارزش آنست) از پیش عناصر مادی مقداری سرمایه جدید را بدست داده باشد.

٢- درک غلط اقتصاد سیاسى از بازتولید فزاینده

کالاهائى که سرمایه‌دار با بخشى از ارزش اضافه برای مصرف خود مى‌خرد کار وسایل تولید٬ یا وسایل ارزش‌افزائى سرمایه٬ را انجام نمى‌دهند؛ و بر همین قیاس کاری که او از این طریق برای ارضای نیازهای طبیعى و اجتماعى خود مى‌خرد نیز نقش کار مولد [ارزش] را ایفا نمى‌کند. سرمایه‌دار با خریدن آن کالاهای مصرفی و این نوع کار ارزش اضافه را بجای آنکه تبدیل به سرمایه کند بمصرف می‌رساند، یا خرج مى‌کند. لذا برای اقتصاد بورژوائى اهمیت تعیین‌کننده داشت که در مقابل شیوه زندگى مألوف اشرافیت قدیم، که هگل توصیف درست «مصرف هر آنچه در دسترس است» را از آن بدست می‌دهد و بخصوص در تجملاتى مانند داشتن خدم و حشم نمود مى‌یابد، به اشاعه این آموزش همت بگمارد که انباشت سرمایه نخستین وظیفه هر شهروند است، و بیوقفه موعظه کند که این مقصود حاصل نخواهد شد مگر آنگاه که افراد از مصرف کل درآمد خود اجتناب کنند و بخش نسبتا قابل ملاحظه‌ای از آنرا به استخدام کارگران مولدِ بیشتر اختصاص دهند، زیرا دخل حاصل از این کارگران بر خرج‌شان مى‌چربد. اقتصاد بورژوائى از سوی دیگر باید با این تعصب رایج درمى‌افتاد که گویا تولید کاپیتالیستى با دفینه‌سازی یکی است، و بنابراین ثروت انباشته یا ثروتى است که بشکل طبیعى فعلیش از خرابى و فساد حفظ گردیده، یعنی از دایره مصرف بیرون کشیده شده، و یا ثروتى است که اساسا وارد حوزه گردش نشده. اقتصاد سیاسی لاجرم باید به ترویج این آموزش همت می‌گمارد که بیرون کشیدن پول از گردش دقیقا ضد خصلت ارزش‌افزائی آن بمنزله سرمایه است، و کالا انباشت کردن، بمعنای دفینه ساختن از کالاها، دیگر سفاهت محض است.۱۵ انباشته شدن کالا در مقیاس بسیار بزرگ در حقیقت یا نتیجه بروز تنگنائى در حوزه گردش است و یا نتیجۀ زیاده‌تولید. درست است؛ تفکر عامیانه از یک سو تحت تاثیر منظره انبوه اجناسى است که اغنیا برای مصرفِ تدریجى خود انبار مى‌کنند،و از سوی دیگر تحت تاثیر ذخائر نقدى‌ است که این گروه تشکیل مى‌دهند.

٣- تقسیم ارزش اضافه به سرمایه و درآمد. تئوری پرهیز 

در فصل پیش ارزش اضافه (یا تولید خالص) را صرفا صندوقى برای تامین نیازهای مصرفی و فردی سرمایه‌دار در نظر گرفتیم. و در این فصل، تا اینجا، آنرا صرفا صندوقى برای تامین انباشت در نظر گرفته‌ایم. واقعیت اینست که ارزش اضافه هیچ یک از اینها نیست؛ هر دو آنهاست. بخشى از آنرا سرمایه‌دار بمنزله درآمد بمصرف مى‌رساند، و بخش دیگرش را بصورت سرمایه بکار مى‌اندازد، یا انباشت مى‌کند.

پس اگر مقدار کل ارزش اضافه معین باشد، هر چه یک بخش آن بزرگتر باشد بخش دیگرش کوچکتر خواهد بود. نسبت بین این دو بخش، با فرض ثابت بودن سایر عوامل، بزرگ و کوچکى انباشت را تعیین مى‌کند. اما اینکه این نسبت در عمل چگونه باشد را صاحب ارزش اضافه یعنى سرمایه‌دار تعیین مى‌کند. عملى است که به میل و اراده او بستگى دارد. آن بخش از خراجى که سرمایه‌دار از کارگر مى‌ستاند و انباشت مى‌کند پس‌انداز نامیده مى‌شود زیرا او آنرا بمصرف نمى‌رساند، بعبارت دیگر همان کاری را مى‌کند که هر سرمایه‌داری باید بکند -  ثروت‌‌‌اندوزی.

سرمایه‌دار جز بعنوان تجسم انسانى سرمایه نه از ارزش تاریخى برخوردار است و نه از حق موجودیت تاریخى، که بقول نمکین لیخنوسکى «موعد پوعد ندارد». ضرورت گذرای موجودیت سرمایه‌دار صرفا به همین عنوان و به همین اعتبار در ضرورت گذرای موجودیت شیوه تولید کاپیتالیستی مستتر است. او، بعنوان تجسم انسانی سرمایه، نه از انگیزۀ بچنگ آوردن ارزش استفاده و کسب لذت بلکه از انگیزۀ تحصیل و تزاید ارزش مبادله‌ به تکاپو درمی‌آید. عزم جزمش به قشری‌ترین نحو معطوف به اینست که ارزش را به ارزش‌افزائى وادارد. در نتیجه بشریت را بیرحمانه در جهت تولید بخاطر تولید، و از این طریق در جهت رشد نیروهای تولیدی جامعه و ایجاد آن [درجه از پیشرفت] شرایط مادی تولید که زیربنای واقعی لازم برای ایجاد شکل عالی‌تری از جامعه را بدست می‌دهند، شلاق‌کش بجلو مى‌راند - جامعه عالی‌تری که اصل حاکم بر آن رشد کامل و آزادانه هر فرد خواهد بود. سرمایه‌دار احترامی اگر دارد صرفا بعنوان تجسم انسانى سرمایه بودن دارد. اما به همین عنوان هم با دفینه‌ساز در شهوت مال‌اندوزی شریک است. با این تفاوت که آنچه در مورد دفینه‌ساز جنون فردی مى‌نماید در مورد سرمایه‌دار تاثیر یک مکانیزم اجتماعى است که او در آن مهره‌ای بیش نیست. بعلاوه، رشد تولید کاپیتالیستى خود مستلزم اینست که سرمایۀ بکار افتاده در یک پروژه صنعتى معین مدام افزایش یابد. و جبر رقابت هر فرد سرمایه‌دار را وامى‌دارد تا از قوانین ذاتی و درونى تولید کاپیتالیستى که بشکل قوانینی بیرونی و جابرانه ظاهر می‌شوند گردن نهد. رقابت هر تک سرمایه‌دار را مجبور مى‌کند تا بمنظور حفظ سرمایۀ خود مدام آنرا گسترش دهد، و او تنها در صورتى از عهده این گسترش برمى‌آید که مدام بیشتر و بیشتر انباشت کند.

انباشت کنید! انباشت کنید! اینست راه موسى و انبیا! «صنعت مواد و مصالح انباشت را  بدست مى‌دهد؛ و پس‌انداز آنرا انباشت می‌کند». پس پس‌انداز کنید، پس‌انداز کنید، یعنى بیشترین جزء ممکن ارزش اضافه یا محصول اضافه را به سرمایه بازتبدیل کنید! انباشت بخاطر انباشت، تولید بخاطر تولید - با این فرمول بود که اقتصاد سیاسى کلاسیک رسالت تاریخى بورژوازی را تبیین مى‌کرد، بى آنکه کوچکترین توهمى درباره دردهای زایمان ثروت داشته باشد. اما چه فایده که انسان بر وجود یک ضرورت تاریخى مویه کند؟ اگر، آنطور که اقتصاد کلاسیک می‌فهمد، پرولتاریا صرفا ماشینى برای تولید ارزش اضافه است، سرمایه‌دار هم صرفا ماشینى برای تبدیل این ارزش اضافه به سرمایه جدید است. اقتصاد سیاسی کلاسیک نقش تاریخى سرمایه‌دار را به نهایت درجه جدی مى‌گیرد. در اوائل دهه بیست این قرن مالتوس برای آنکه تعارض دردآوری را که میان تمنای لذت و عطش مال در سینه سرمایه‌دار شعله‌ور بود به ترفندی برطرف کرده باشد به طرح تقسیم کاری پرداخت که بنا بر آن کارِ انباشت [یا پس‌انداز] به سرمایه‌‌دارِ عملا دست‌اندرکار تولید سپرده مى‌شد و کار خرج کردن به دیگر سهم‌بران از ارزش اضافه، یعنى اشرافیت زمیندار، صاحب‌منصبان کشوری، روحانیت موقوفه‌دار، و امثالهم. مالتوس مى‌گوید مهمترین چیز اینست که «عطش مصرف و عطش انباشت از یکدیگر جدا نگاهداشته شوند». اما سرمایه‌داران که دیگر مدت‌ها بود مردان دنیاجوی رفاه‌طلبى شده بودند فریاد اعتراض‌شان برخاست. یکى از سخنگویان‌شان، از پیروان ریکاردو، بانگ برآورد که چه حرف‌ها، آیا آقای مالتوس به موعظۀ اجاره‌های ارضی گران، مالیات‌های سنگین و غیره پرداخته‌اند برای آنکه صنعتکار زحمتکش مدام زیر ضرب شلاق مصرف‌کنندگان غیرمولد باشد؟ و بدنبالش همان روضه تکراری که بله، حتما، باید تولید کرد، در مقیاس هر چه بزرگتر هم باید تولید کرد، اما «چنین پروسه‌ای [یعنى وضع اجاره‌ها و مالیات‌های سنگین] تولید را بسیار بیش از آنکه شلاق‌کش بجلو براند مهار مى‌زند و به عقب مى‌کشاند. این نیز چندان منصفانه نیست که بدینوسیله عده‌ای در بیکارگی بسر ببرند و زندگی‌شان تامین شود، آنهم فقط برای خوردن از قِبل دیگرانی که، اگر بتوانید مجبور به کارشان کنید، خصلتا قابلیتش را دارند که کارشان را با موفقیت به انجام ‌‌برسانند». همین جناب، که بنظرش غیرمنصفانه مى‌رسد کسى بخواهد نان سرمایه‌دار صنعتى را بى کره کند تا از این طریق او را بجلو براند،  عقیده دارد که لازم است مزد کارگر به حداقل کاهش داده شود تا «وی همچنان ساعی بماند». این را نیز آنی پنهان نمى‌کند که راز سودبری در تملک کار بیمزد غیر نهفته است. «تقاضای افزون‌ترِ کارگران [برای کار] معنائی جز این ندارد که تمایل طبع آنان به اینست که سهم کوچکتری از محصول کارشان برای خود بردارند و سهم بزرگتری از آن را برای کارفرمایشان بگذارند. و اگر کسى بگوید که این، بعلت کاهش مصرف (از جانب کارگران)، موجب باد کردن بازار مى‌شود، من در پاسخ تنها مى‌توانم بگویم که پس باد کردن بازار مترادف است با سودهای سرشار».

۴- عواملى که مستقل از نسبت تقسیم ارزش اضافه به سرمایه و درآمد میزان انباشت را تعیین مى‌کنند، یعنی درجه استثمار قوه کار، بارآوری کار، رشد اختلاف میان مقدار سرمایه‌ای که بمصرف می‌رسد و سرمایه‌ای که بکار انداخته می‌شود. مقدار سرمایه‌ای که بکار انداخته می‌شود  

اگر نسبت تقسیم ارزش اضافه به سرمایه و درآمد معین باشد، روشن است که مقدار سرمایه‌‌ای که انباشت مى‌شود بستگى به مقدار مطلق ارزش اضافه خواهد داشت. اگر فرض کنیم که از کل ارزش اضافه ۲۰ درصدش مصرف و ۸۰ درصدش سرمایه ‌شود، آنگاه اگر مقدار کل ارزش اضافه ۳٫۰۰۰ پوند باشد سرمایۀ انباشتى۲٫۴۰۰ پوند، و اگر کل ارزش اضافه ۱٫۵۰۰ پوند باشد سرمایه انباشتى ۱٫۲۰۰ پوند خواهد بود. بنابراین همه عواملى که حجم [یا مقدار کل] ارزش اضافه را تعیین مى‌کنند در تعیین مقدار انباشت نیز دخیلند.

سرمایه دو عامل اولیه تولید ثروت یعنى قوه کار و زمین را جذب و جزو خود مى‌کند، و از این طریق به قدرت انبساطى دست مى‌یابد که به آن امکان مى‌دهد عناصر متشکله انباشت را در ورای محدودیتی که بنظر می‌رسد از ناحیه کمیت - یعنى ارزش و مقدار فیزیکی وسایل تولید فی‌الحال موجودی که این سرمایه در قالب آنها موجودیت دارد -  بر آن تحمیل مى‌شود، بسط دهد.

عامل دیگری که در انباشت سرمایه نقش مهمى دارد درجه بارآوری کار اجتماعى است. با افزایش بارآوری کار، مقدار کل محصولى که مقدار معینى ارزش و لذا مقدار معینى ارزش اضافه در آن تجسم می‌یابد افزایش می‌یابد. اگر نرخ ارزش اضافه ثابت بماند (و یا حتى اگر کاهش یابد اما کندتر از افزایش بارآوری) حجم محصول اضافه افزایش مى‌یابد. اگر نحوه تقسیم این محصول به درآمد [که به مصرف شخصی سرمایه‌دار می‌رسد] و سرمایه افزوده بهمان صورت که هست بماند، از آنجا که کل آن افزایش یافته مصرف سرمایه‌دار نیز مى‌تواند افزایش یابد بدون آنکه در صندوق انباشت نقصانى رخ دهد. . اندازه نسبى صندوق انباشت حتى مى‌تواند به زیان صندوق مصرف افزایش یابد در عین آنکه، بعلت ارزان شدن کالاها، همان مقدار سابق، و یا حتى بیشتر، وسایل خوشی و راحتی در اختیار سرمایه‌دار قرار گیرد. اما افزایش بارآوری کار چنان که دیدیم با ارزان شدن کارگر و بنابراین با بالا رفتن نرخ ارزش اضافه همراه است، حتى اگر دستمزدهای واقعى در حال افزایش باشند؛ زیرا دستمزدهای واقعى هیچگاه به نسبت بارآوری کار بالا نمى‌روند. لذا مقدار معینى ارزش که [اکنون، پس از افزایش بارآوری،] تبدیل به سرمایه متغیر می‌شود قوه کار بیشتر و در نتیجه کار بیشتری را بحرکت درمی‌آورد. [بر همین سیاق،] مقدار معینى ارزش که تبدیل به سرمایه ثابت می‌شود در وسایل تولید بیشتر، یعنى در ابزار و آلات کار، مواد اولیه و مواد کمکى بیشتری تجسم مى‌یابد. بدین ترتیب مقدار معینى ارزش اکنون هم عوامل محصول‌آفرین  بیشتری و هم عوامل ارزش‌آفرین بیشتری، بعبارت دیگر [در مجموع عوامل] جذب کار بیشتری، بدست می‌دهد. بنابراین انباشت شتاب مى‌گیرد، حتى اگر ارزش سرمایۀ افزوده ثابت بماند یا نزول کند. نه تنها مقیاس تولید از لحاظ مادی گسترش مى‌یابد، بلکه تولید ارزش اضافه سریع‌تر از ارزش سرمایۀ افزوده افزایش مى‌یابد.

رشد بارآوری کار بر سرمایه اولیه یعنى سرمایه‌‌ای که هم اکنون درگیر پروسه تولید است نیز تاثیر مى‌گذارد. بخشى از سرمایه ثابتِ در حال کار تشکیل مى‌شود از ادوات کار مانند ماشین‌آلات و غیره که بمصرف رسیدن کامل‌شان طى دوره‌های بلند زمانى صورت  مى‌گیرد، و لذا قبل از سپری شدن این دوره‌ها بازتولید یا بازنشست نمى‌شوند. با اینحال همه ساله بخشى از آنها یا از بین مى‌روند و یا به پایان عمر مفید خود مى‌رسند، و بدین ترتیب زمان بازتولید دوره‌ای آنها، یعنى زمان اینکه بروند و جایشان را به ماشین‌های مشابه پس از خود بسپارند، فرا مى‌رسد. اگر بارآوری کار در جائى که این آلات کار ساخته مى‌شوند افزایش یافته باشد (که بعلت پیشرفت بیوقفه علم و تکنولوژی مدام چنین مى‌شود) ماشین‌ها، ابزارها، دستگاه‌ها و غیرۀ قدیمى جای خود را به ماشین‌ها، ابزارها و غیرۀ کارآتر، و نسبت به کارآئى افزایش یافته‌شان ارزان‌تر، خواهند سپرد. سرمایه قدیمى بدین ترتیب به شکل کارآتری بازتولید مى‌شود. و این سوای پیشرفت‌هائى است که مدام در جزئیات آنها، در خلال مدتى که مورد استفاده قرار دارند، حاصل می‌شود. جزء دیگر سرمایه ثابت یعنی مواد اولیه و مواد کمکى در طول سال مدام از نو، و آن بخشش که توسط بخش کشاورزی فراهم مى‌آید اکثرا سالانه، بازتولید مى‌شود. بنابراین بمیدان آمدن هر شیوه پیشرفته‌ترِ تولید بر سرمایه جدید و سرمایه در حال کار تقریبا همزمان تاثیر مى‌گذارد

در صورت معین بودن درجه استثمار قوه کار، حجم [یا مقدار کل] ارزش اضافه‌ای که تولید مى‌شود بستگى به تعداد کارگرانِ همزمان تحت استثمار دارد. و این تعداد خود، به درجات مختلف، متناسب با مقدار سرمایه است. بنابراین هر چه این سرمایه از طریق انباشت‌های پیاپى افزایش می‌یابد، حجم ارزشى که به صندوق مصرف و صندوق انباشت تقسیم مى‌شود افزایش بیشتری مى‌یابد. در نتیجه سرمایه‌دار مى‌تواند مدام زندگى پرلذت‌تری داشته باشد و در عین حال مدام بیشتر «ترک لذت» کند. و بالاخره اینکه هر چه تولید بموازات افزایش حجم کل سرمایه‌ای که بکار می‌افتد در مقیاس فزاینده‌تری رشد می‌کند، فنرهای محرکه‌اش قدرت پرش و انبساط بیشتری کسب مى‌کنند.

۵- باصطلاح «صندوق کار»

ضمن این بررسی روشن شد که سرمایه کمیت معین ثابتی نیست بلکه بخش انعطاف‌پذیر ثروت اجتماعى را تشکیل می‌دهد و با نوسان تقسیم ارزش اضافه به درآمد و سرمایۀ افزوده نوسان مى‌کند. این نیز روشن شد که حتى در صورت معین [یا ثابت] بودن مقدار سرمایۀ در حال کار، قوه کار، علم و زمینى (زمین به مفهوم اقتصادی آن متضمن کلیه شرایط و لوازم کار است که طبیعت بدون دخالت انسان فراهم مى‌آورد) که جذب و جزو آن شده‌‌اند قوای انعطاف‌پذیر آن را تشکیل مى‌دهند، و به آن میدان عملى مى‌‌بخشند که تا حدودی مستقل از مقدار خود آن است. در این تحقیق ما همه مناسبات منبعث از پروسه گردش که مى‌توانند در مقدار معینى از سرمایه درجات بسیار متفاوتى از کارآئى پدید آورند را کنار گذارده‌‌ایم. و از آنجا که حدود تعیین شده بوسیله خود تولید کاپیتالیستی را مفروض گرفتیم، یعنى از آنجا که پروسه تولید اجتماعى را تنها بشکلى که بر اثر رشد صرفا خودانگیختۀ آن بظهور مى‌رسد مد نظر قرار دادیم، هر ترکیب عقلانى‌تری که مستقیما و از طریق برنامه‌ریزی با وسایل تولید و قوه کار موجود قابل ایجاد است را نادیده گرفته‌ایم. اقتصاد سیاسى کلاسیک همواره خوش داشته است سرمایه اجتماعى را کمیتى ثابت و با درجه کارآئى ثابت بفهمد. اما نخستین کسى که این تعصب را تبدیل به دگم کرد آن بیمایه عظمی، ملا‌نقطى پرگوی ملال‌آور، آن عالم اسرار غیب در چشم شعور یومیه بورژوازی قرن نوزدهم، جرمى بنتام بود. بنتام در میان فلاسفه حکم مارتین تاپر در میان شعرا را دارد. و این دو فقط مى‌توانستند در انگلستان تولید شوند خاصیت این دگم چیزی جز این نیست که فهم عادی‌ترین پدیده‌های پروسه تولید، نظیر انقباض و انبساط‌های ناگهانى این پروسه، و حتى خود انباشت را، یکسره غیرممکن سازد.۵۲ این دگم را خود بنتام، و نیز مالتوس و جیمز میل و مک‌کالاک و سایرین، بمقاصد توجیه‌گرایانه و بخصوص به این منظور بکار گرفتند که یک جزء سرمایه، سرمایه متغیر، یعنی بخشى از سرمایه که به قوه کار تبدیل مى‌شود را کمیتى با مقدار ثابت جلوه دهند. سرمایه متغیر در قالب مادی خود، که برای کارگر نماینده توده‌ای از وسایل زندگی یا همان باصطلاح صندوق کار است، از طریق این قصه بصورت بخش مجزائى از ثروت اجتماعى درآمد که گویا زنجیرهای طبیعی بپا دارد که مانع عبور [یا دست‌اندازی] آن به سایر بخش‌ها [ی ثروت اجتماعی] می‌شود. به فعالیت واداشتن آن بخش از ثروت اجتماعى که باید نقش سرمایه ثابت یا، بعبارت مادی، نقش وسایل تولید را ایفا کند، مستلزم وجود مقدار معینى کار زنده است. این حجم را تکنولوژی تعیین مى‌کند. اما تعداد کارگر لازم برای بفعل درآوردن این حجم از قوه کار زنده معین نیست، زیرا بستگی به درجه استثمار هر واحد قوه کار دارد. قیمت این قوه کار هم معین نیست، بلکه صرفا حداقل [یا حد پائینی] آن معین است؛ که تازه آنهم بسیار انعطاف‌پذیر است. دگم مذکور بر پایه این واقعیات استوار است که، از یک سو، کارگر هیچ حقى به دخالت در تقسیم ثروت اجتماعى به وسایل لذت غیرکارگران و وسایل تولید ندارد و، از سوی دیگر، تنها در شرایط مساعد و استثنائى مى‌تواند این باصطلاح «صندوق کار» را بنفع خود و به هزینۀ «درآمد» اغنیا افزایش دهد.

 

قانون کلی انباشت کاپیتالیستى

۱- در صورت ثابت ماندن ترکیب سرمایه، انباشت با تقاضای فزاینده برای قوه کار همراه خواهد بود

 ترکیب سرمایه در دو بُعد معنا دارد: بعد ارزشى و بعد مادی. ترکیب سرمایه در بعد ارزشى عبارتست از نسبت تقسیم کل سرمایه به سرمایه ثابت، یا ارزش وسایل تولید، و سرمایه متغیر، یا ارزش قوه کار، یعنى جمع کل دستمزدها. سرمایه در بعد مادی، یعنى از جنبه نقش عملیش در پروسه تولید، بطور کلی به وسایل تولید و قوه کار زنده تقسیم مى‌شود. این ترکیب مادی سرمایه را نسبت بین مقدار وسایل تولید مورد استفاده در پروسه تولید و مقدار قوه کاری که برای استفاده از این وسایل لازم است تعیین مى‌کند. من ترکیب نوع اول را ترکیب ارزشى سرمایه و ترکیب نوع دوم را ترکیب فنى سرمایه مى‌نامم. بین این دو رابطه متقابل تنگاتنگى برقرار است. برای بیان این رابطه من ترکیب ارزشى سرمایه را، تا آنجا که بواسطه ترکیب فنى تعیین مى‌شود و تغییرات آنرا منعکس مى‌کند، ترکیب اندامى سرمایه مى‌نامم. در این تحقیق هر جا اصطلاح ترکیب سرمایه را بدون ذکر هیچ صفتی برای آن به کار مى‌بریم، منظورمان ترکیب اندامى سرمایه است.

تک سرمایه‌های متعددی که در شاخه خاصى از تولید بکار می‌افتند ترکیب‌های کم و بیش متفاوتى دارند. میانگین این ترکیب‌ها ترکیب کل سرمایه در آن شاخه خاص، و میانگین همه میانگین‌ها در همه شاخه‌های تولید ترکیب سرمایه کل اجتماعى در یک کشور را بدست مى‌دهد. و سر و کار ما در بررسى که بدنبال می‌آید در غایت امر با همین ترکیب است.

رشد جزء متغیر سرمایه، یعنی جزئی که صرف خرید قوه کار مى‌شود، در رشد سرمایه مستتر است. همواره بخشى از ارزش اضافه‌ای که تبدیل به سرمایۀ افزوده مى‌شود باید به سرمایه متغیرِ افزوده، یا صندوق کارِِ افزوده، تبدیل شود. اگر فرض کنیم ترکیب سرمایه ثابت بماند، یعنى مقدار معینى وسایل تولید برای آنکه بحرکت درآید همچنان به همان مقدار قوه کار سابق نیاز داشته باشد، آنگاه، با فرض ثابت ماندن سایر عوامل، روشن است که هم تقاضا برای کار و هم صندوق تامین معاش کارگران هر دو به همان نسبت و با همان شتابِ رشد سرمایه رشد مى‌‌کنند. از آنجا که سرمایه هر سال ارزش اضافه‌ای تولید مى‌کند که بخشى از آن هر سال به سرمایه اولیه افزوده مى‌شود؛ از آنجا که مقدار این فزونى خود هر سال پابپای افزایش سرمایۀ در حال کار افزایش مى‌یابد؛ و بالاخره از آنجا که در صورت وجود شرایطى که عطش ‌ثروت‌‌اندوزی را بنحو خاصى تحریک مى‌‌کنند (شرایطى مانند گشایش بازارهای جدید یا عرصه‌‌های جدید سرمایه‌گذاری که در نتیجۀ پیدایش نیازهای جدید اجتماعى پدید مى‌آیند) مقیاس انباشت مى‌‌تواند صرفا بر اثر ایجاد تغییری در نسبت تقسیم ارزش اضافه، یا محصول اضافه، به سرمایه [ی افزوده] و درآمد، دفعتا گسترش یابد - به همه این دلایل، نیازهای سرمایۀ در حال انباشت مى‌‌تواند از رشد قوه کار، یعنى افزایش تعداد کارگران، فراتر رود. در یک کلام، تقاضا برای کارگر مى‌‌تواند عرضۀ آن را پشت سر بگذارد، و در نتیجه دستمزدها بالا برود. در صورت تداوم شرایط مفروض در بالا، نتیجۀ نهائى عملا نمى‌‌تواند چیزی جز این باشد. زیرا از آنجا که تعداد کارگران جدیدی که به استخدام درمی‌آیند سال به سال افزایش‌مى‌یابد، این روند باید دیر یا زود به نقطه‌ای برسد که نیازهای انباشت از مقدار معمول و متعارف عرضۀ  کار جلو بیافتد و در نتیجه دستمزدها سیر صعودی در پیش گیرد. در انگلستان فریاد شکوه از این مشکل در تمام طول قرن پانزدهم و نیمه اول قرن هیجدهم بلند بوده است. اوضاع و احوال کمابیش مساعدی که کارگران مزدی در آن خود را تامین و تکثیر مى‌‌کنند بهیچوجه در خصلت پایه‌ای تولید کاپیتالیستى تغییری نمى‌دهد. همانطور که بازتولید ساده خود مدام رابطۀ سرمایه یعنى وجود سرمایه‌داران در یک سو و کارگران مزدی در سوی دیگر را بازتولید مى‌کند، بازتولید فزاینده، یعنى انباشت، نیز رابطه سرمایه را در مقیاسى وسیع‌تر، با سرمایه‌داران بیشتر (یا بزرگتر) در یک قطب و کارگران مزدی بیشتر در قطب مقابل، بازتولید مى‌کند. بازتولید قوه کاری که باید بیوقفه از نو بمنزله وسیله ارزش‌افزائی جذب و جزو سرمایه شود، یعنى قوه کاری که قادر به خلاصى از چنگ سرمایه نیست و بردۀ سرمایه بودنش را صرفا عوض شدن چهره افراد سرمایه‌داری که او خود را به آنها مى‌فروشد پوشیده مى‌دارد -  بازتولید چنین قوه کاری، خود در حقیقت عاملى در بازتولید سرمایه است. بنابراین، انباشت سرمایه یعنى تکثیر پرولتاریا.

٢- جزء متغیر سرمایه با پیشرفت روند انباشت، و تراکم سرمایه‌ای که با این یک  همراه است، بطور نسبى نزول مى‌کند

بنا به قول خود اقتصاددانان آنچه موجب ترقى دستمزدها مى‌شود نه وسعت فعلى ثروت اجتماعى است و نه مقدار مطلق سرمایۀ تا کنون کسب شده، بلکه صرفا رشد انباشت سرمایه و میزان سرعت این رشد است (آدام اسمیت، کتاب اول، فصل ٨).

انباشت سرمایه، پس از آنکه پایه‌های کلی نظام سرمایه‌داری بطور قطع تثبیت شد، در روند پیشرفت خود به نقطه‌ای مى‌رسد که در آن رشد بارآوری کار اجتماعى تبدیل به نیرومندترین اهرم انباشت مى‌شود. آدام اسمیت مى‌گوید: «همان عاملى که موجب بالا رفتن مزد کار مى‌شود، یعنى افزایش سرمایه، قدرت تولیدی آنرا نیز افزایش مى‌دهد و از این طریق موجب مى‌شود که مقدار کمتری کار مقدار بیشتری محصول تولید کند». قطع نظر از شرایط طبیعى مانند حاصل‌خیزی خاک و غیره، و قطع نظر از مهارت تولیدکنندگان مستقل و جدا از هم -  مهارتی که خود را نه بطور کمّی و در حجم محصولات آنان بلکه بطور کیفی و در درجه بالای مرغوبیت این محصولات نشان مى‌دهد - درجه بارآوری کار اجتماعى در مقدار نسبى وسایل تولیدی نمود مى‌یابد که کارگر طى مدت معین و با فشردگى کار معین تبدیل به محصول می‌کند. حجم وسایل تولیدی که کارگر با آن این عمل را انجام مى‌دهد با بالا رفتن بارآوری کار او افزایش مى‌یابد. اما این وسایل تولید در این زمینه دو نقش متفاوت دارند: افزایش برخى نتیجۀ افزایش بارآوری کار است، و افزایش برخى شرط آن. بعنوان مثال، نتیجۀ تقسیم کار در مانوفاکتور و نتیجۀ استفاده از ماشین‌آلات در صنعت بزرگ اینست که کارگر در مدت زمان واحد مقدار بیشتری مواد خام را بصورت محصول درمى‌آورد، و از این طریق مقدار بیشتری مواد خام و مواد کمکى وارد پروسه کار مى‌شود. این افزایش وسایل تولید نتیجۀ افزایش بارآوری کار است. در مقابل، مجموعه ماشین‌آلات،

حیوانات بارکش، کودهای شیمیائى، لوله‌کشى فاضلاب و امثالهم شرط افزایش بارآوری کارند. وسایل تولیدی که در قالب ساختمان‌ها، کوره‌ها، وسایل حمل و نقل و غیره تجسم یافته‌اند نیز همین حالت را دارند. اما رشد وسایل  تولید نسبت به کاری که به خود جذب مى‌کنند، خواه بمنزله شرط و خواه بمنزله نتیجه، نمایانگر افزایش بارآوری کار است. حاصل آنکه، افزایش بارآوری کار نمود خود را در تنزل حجم قوه کار نسبت به حجم وسایل تولیدی که بوسیله آن بحرکت درمى‌آید، بعبارت دیگر در کاهش عامل ذهنى پروسه کار نسبت به عامل عینى آن، باز‌مى‌یابد.

این تغییر ترکیب فنى سرمایه، این رشد حجم وسایل تولید در قیاس با حجم قوه کاری که به آنها جان مى‌بخشد، در ترکیب ارزشى سرمایه به این نحو بازتاب مى‌یابد که جزء ثابت سرمایه افزایش و جزء متغیر آن کاهش مى‌یابد. بعنوان مثال، در ابتدا ممکن است ۵٠ درصد سرمایه‌ای صرف وسایل تولید و۵٠ درصد آن صرف قوه کار شده باشد. اما بعدها، با رشد بارآوری کار، شاید ۸۰ درصد آن صرف وسایل تولید شود و ٢٠ درصد صرف قوه کار، و الى آخر. این قانونِ رشد فزایندۀ بخش ثابت سرمایه در قیاس با بخش متغیر آن را، چنان که پیشتر نشان دادیم، تجزیه و تحلیل تطبیقى قیمت کالاها در هر قدم تایید مى‌کند؛ حال چه این تطبیق و مقایسه را میان دوران‌های مختلف اقتصادی در کشوری واحد انجام دهیم و چه میان کشورهای مختلف در یک دوران اقتصادی واحد. [نتیجه چنین تجزیه و تحلیلى در هر دو حالت نشان خواهد داد که] اندازه نسبى آن جزء از قیمت کالا که نماینده ارزش وسایل تولید یا بخش ثابت سرمایه است با پیشرفت انباشت بیشتر و بیشتر مى‌شود، در حالیکه اندازه نسبى جزء دیگر قیمت که نماینده بخش متغیر سرمایه یا پولى است که به کارگر پرداخت مى‌شود با پیشرفت انباشت کمتر و کمتر مى‌‌شود.

۴- اشکال مختلف وجود اضافه‌جمعیت نسبى. قانون کلی انباشت کاپیتالیستى

اضافه‌جمعیت نسبى به اشکال بسیار گوناگون وجود دارد. هر کارگر در دورانى که نیمه‌شاغل یا تماما بیکار است عضو آن بشمار مى‌رود. برای اضافه‌جمعیت نسبى - سوای اشکال گسترده و متناوبا تکرار شونده‌اش که متاثر از فازهای مختلف سیکل صنعتى‌اند و گاه، مانند زمان بحران، بصورت حاد ظاهر می‌شوند و گاه، مانند دوره‌هائى که بازار رونق چندانى ندارد و راکد است، بصورت مزمن -  سه شکل دائم مى‌توان تشخیص داد: سیال، نهان و راکد.

در مراکز صنعت مدرن (کارخانه‌ها، کارگاه‌ها، ذوب‌ و نورد آهن، معادن، و غیره) کارگران گاه دفع و گاه در ابعاد وسیع‌تر جذب مى‌شوند، چنان که بر تعداد شاغلین در کل افزوده مى‌شود اما به میزانى که نسبت به مقیاس تولید مدام تنزل مى‌یابد. اضافه‌جمعیت نسبى در اینجا بشکل سیال وجود دارد.

هم در کارخانه‌ها بمعنای درست کلمه و هم در کارگاه‌های بزرگ، که در آنها ماشین‌ نقش صرفا یک عامل تولید را دارد و یا حتى چیزی جز تقسیم کاری از نوع مدرن باجرا درنمى‌آید، تعداد کثیری کارگر پسر خردسال تا رسیدن به سن بلوغ بخدمت گرفته مى‌شوند. با سپری شدن این دوران تعداد بسیار کمی از آنها موفق به یافتن کار در همان رشته می‌شوند، و اکثرشان علی‌الرسم مرخص می‌شوند. این اکثریت یک جزء اضافه‌جمعیت سیال را تشکیل مى‌دهند که با گسترش این رشته‌ها رشد مى‌یابد. برخى از این کارگران مهاجرت مى‌کنند؛ یا در حقیقت بدنبال سرمایه مى‌روند که خود پیش‌تر مهاجرت کرده است. یکى از پیامدهای این امر رشد سریع‌تر جمعیت زنان نسبت به مردان است؛ نمونه‌اش انگلستان. این واقعیت که افزایش طبیعى تعداد کارگران جوابگوی نیازهای انباشت سرمایه نیست، و در عین حال متجاوز از این نیازهاست، تناقضى است که در خود ذات حرکت سرمایه وجود دارد. سرمایه کارگر نوجوانِِ بیشتر و بزرگسالِِ کمتر می‌خواهد. این تناقض چیزی حیرت‌آورتر از آن تناقض دیگر در بر ندارد که از یک طرف فریاد شکوه از کمبود «عمله» بلند است و از طرف دیگر چندین هزاران نفر بیکارند چون تقسیم کار آنها را به شاخه خاصى از تقسیم کار زنجیر کرده است.

با سلطه تولید کاپیتالیستى بر کشاورزی، و به تناسب رشد این سلطه، تقاضا برای جمعیت کارگر زراعی بطور مطلق افت مى‌کند (در حالیکه انباشت سرمایۀ بکار افتاده در کشاورزی افزایش مى‌یابد) بدون آنکه این دفع کارگر مانند صنایع غیرزراعى از طریق جذب شدن بیشتر کارگر جبران شود. بنابراین بخشى از جمعیت زراعی مدام در مرز تبدیل شدن به پرولتاریای شهری یا صنعتى، در هر شکل آن، بسر مى‌برد، و در پی فرصتى برای تکمیل این تحول است. بدین ترتیب از این سرچشمۀ اضافه‌جمعیت مدام جویباری به سوی شهر روان است. اما وجود چنین جویبار مداومى مسبوق به وجود یک اضافه‌جمعیت نهان دائم در خود روستاست، که بزرگی ابعادش تنها در آن مواقع استثنائى آشکار مى‌شود که مجاری توزیعش بطور کامل باز شده باشند. به این ترتیب است که دستمزد کارگر کشاورزی به حداقل نزول مى‌کند، و یک پایش همیشه در باطلاق مسکنت است.

سومین قسم اضافه‌جمعیت نسبى، جمعیت راکد، بخشى از لشکر در حال خدمت کار است اما اشتغالى بغایت نامنظم دارد، و لذا در واقع مخزن بى‌پایانى از قوه کار آماده بخدمت در دسترس سرمایه قرار مى‌دهد. در نتیجه سطح زندگیش به سطحى مادون زندگى متعارف طبقه کارگر نزول می‌کند، و دقیقا به همین علت تکیه‌گاه وسیعى برای شاخه‌های خاصى از استثمار کاپیتالیستى فراهم مى‌آورد. خصلت مشخصۀ آن ساعات کار حداکثر و دستمزدهای حداقل است.

هر چه ثروت اجتماعى، سرمایۀ در حال کار، وسعت و انرژی رشد آن، و لذا تعداد مطلق توده پرولتاریا و بارآوری کار این توده بیشتر باشد، لشکر احتیاط صنعتى بزرگتر است. همان عواملى که باعث رشد قدرت انبساط سرمایه مى‌شوند در عین حال قوه کار آماده به خدمت بیشتری نیز در دسترس آن قرار می‌دهند. بنابراین اندازه نسبى لشکر احتیاط صنعتى با افزایش انرژی بالقوۀ تولید ثروت افزایش مى‌یابد. اما هر چه نسبت این لشکر احتیاط به لشکر در حال خدمت کارگری بزرگتر باشد، ابعاد بخش ثبات و قوام یافتۀ اضافه‌جمعیت که فلاکتش با شکنجه‌ای که بشکل کار باید بکشد نسبت معکوس دارد، بزرگتر است. و بالاخره، هر چه بخش‌های به گدائی افتادۀ طبقه کارگر و لشکر احتیاط صنعتى وسیع‌تر باشند، آمار رسمی مساکین بالا‌تر می‌رود. این قانون کلی و مطلق انباشت کاپیتالیستى است.

 

۵- تشریح آماری عملکرد قانون کلی انباشت کاپیتالیستی

 انگلستان در دوره ۱۸۴۶ تا ۱۸۶۶

 از اين قسمت بدليل وجود امار و ارقام مي گذريم

راز انباشت اولیه

این انباشت اولیه در اقتصاد سیاسى تقریبا همان نقش معصیت اول در الهیات را بازی می‌کند. آدم ابوالبشر سیب را گاز زد، و بشر گرفتار معصیت شد. در اقتصاد سیاسى هم چنین تصور مى‌‌‌شود که اگر این انباشت اولیه را بصورت قصه‌ای درباره گذشته‌ها نقل کنند منشأ آنرا توضیح داده‌اند. در زمان‌های خیلى خیلى قدیم دو نوع آدم وجود داشت: یکى نخبگان کوشا، فهمیده، و مهم‌تر از همه صرفه‌جو؛ و دیگر اوباش تن‌پرور که دار و ندارشان را بر سر عیش و نوش بباد می‌دادند. افسانه معصیت اول در الهیات لااقل روشن مى‌کند که چه شد که بشر محکوم به نان خوردن از عرق جبین خود شد، در حالیکه آنچه از تاریخ معصیت اول اقتصادی روشن مى‌شود اینست که آدم‌هائى وجود دارند که اساسا مشمول این امر قرار نمی‌گیرند. بگذریم! دست آخر اولى‌ها ثروت اندوختند، و دومى‌ها جز پوست و گوشت‌ خود چیزی برای فروش نداشتند. از این معصیت اول است که فقر آن اکثریت عظیمى که برغم همۀ کاری که مى‌کنند تا به امروز چیزی جز جسم خود برای فروش ندارند، و ثروت اقلیت معدودی که هر چند مدتهاست دیگر کاری نمى‌کنند مدام بر ثروتشان افزوده مى‌شود، آغاز مى‌گردد. این قصۀ بیمزه کودکانه را در دفاع از مالکیت هر روز در گوش ما می‌خوانند؛ نمونه‌اش آقای تیِِر [Thiers] که هنوز همین‌ها را با تمام متانت و صلابت یک دولتمرد فرانسوی در گوش مردم فرانسه، که روزگاری سرشار از هوش و خلاقیت بودند، زمزمه مى‌کند. اما آنجا که مالکیت بعنوان یک مساله مطرح می‌شود، وظیفه مقدس همه [حضرات] این می‌شود که قصه‌های کودکانه را چنان عرضه کنند که گوئی این قصه‌‌ها خوراک فکری مناسب حال همه سنین و همه مراحل رشد است. در تاریخ واقعى بشر این آشنایان قدیمى ما، کشورگشائى، برده‌گیری، غارت، کشتار، و در یک کلام زور است که بزرگترین نقش را ایفا مى‌کند؛ حال آنکه در سالنماهای2 سرشار از لطافت اقتصاد سیاسى آنچه از روز ازل بر دنیا سیطره داشته صلح و صفا و برادری روستائی بوده است. در این سالنماها حق و «کار» از ازل تنها وسایل ثروت‌اندوزی بوده‌اند؛ البته همیشه به استثنای «امسال». واقعیت اینست که شیوه‌های انباشت اولیه به همه چیز شباهت دارند جز صلح و صفاآمیز.

پول و کالا بخودی خود سرمایه نیستند، همان گونه که وسایل تولید و وسایل زندگی بخودی خود سرمایه نیستند. پول و کالا باید تبدیل به سرمایه بشوند. اما این تبدل تنها در شرایط خاصى انجام‌پذیر است - شرایطی که همه در یک نقطه تلاقى مى‌کنند و مشترکند، و آن روبرو شدن و در رابطه قرار گرفتن دو نوع صاحب‌کالای بسیار متفاوت با یکدیگر است: در یک سو صاحبان پول، وسایل تولید و وسایل زندگی، که شایق‌اند مقدار ارزش‌های تحت تملک خود را از طریق خرید قوه کار غیر به ارزش‌افزائی وادارند؛ و در سوی دیگر کارگران آزاد که فروشندگان قوه کار خود و لذا فروشندگان کارند - کارگر آزاد به این معنای دوگانه که نه شخصا مانند برده و سرف و غیره خود جزئی از وسایل تولیدند، و نه مانند دهقانِ مستقلِ صاحب ‌زمین مالک وسایل تولید. کارگران آزاد بدین ترتیب کسانى هستند که بقول معروف ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادند. با قرار گرفتن این دو طبقه در دو قطب بازار کالا، شرایط اساسى تولید کاپیتالیستى فراهم آمده است. رابطۀ سرمایه مسبوق به جدائى کامل کارگران از مالکیت ملزومات واقعیت مادی بخشیدن به کارشان است. تولید کاپیتالیستى بمحض آنکه روی پا خود بایستد این جدائى [یا انفکاک] را نه تنها حفظ بلکه مدام در مقیاس فزاینده بازتولید مى‌کند. بنابراین پروسه‌ای که رابطۀ سرمایه را بوجود می‌آورد نمى‌تواند چیزی جز همان پروسه‌ای باشد که کارگر را از مالکیت ملزومات [یا «وسایل»] کارش جدا [یا منفک] مى‌‌کند. از طریق این پروسه دو تبدل صورت مى‌‌گیرد: وسایل اجتماعى تولید و زندگی تبدیل به سرمایه مى‌شوند، و تولیدکنندگان بلافصل تبدیل به کارگران مزدی. حاصل آنکه، انباشت باصطلاح اولیه در واقع چیزی جز پروسه تاریخى جداسازی تولیدکننده از وسایل تولید خود نیست. این انباشت «اولیه» می‌نماید به این علت که دورۀ ماقبل‌ ‌تاریخِ سرمایه و شیوه تولیدی متناظر با آن را تشکیل می‌دهد.

سلب مالکیت زمین از روستائیان

پیش‌پرده انقلابى که شالوده شیوه تولید کاپیتالیستی را ریخت در ثلث آخر قرن پانزدهم و چند دهه اول قرن شانزدهم باجرا درآمد. با انحلال دستجات خدم و حشم فئودالى انبوهى از پرولترهای از قفس آزاد شده، که سر جیمز استوارت بدرست درباره‌شان مى‌گوید «در همه جا قلعه و خانه اربابى را بیهوده انباشته بودند»،3 به بازار کار سرازیر شدند. هر چند قدرت سلطنت، که خود حاصل رشد بورژوازی بود، در تلاش برای دستیابى به سلطنت مطلقه انحلال این دستجات خدم و حشم را با توسل به قهر تسریع کرد، اما بهیچوجه تنها علت این انحلال نبود. مهم‌تر از آن لردهای بزرگ فئودال بودند که، در مخالفت سرسختانه خود با شاه و پارلمان، دهقانان را از زمین - زمینى که اینان همان حقوق فئودالى را نسبت به آن داشتند که خود لردها - اخراج و، بعلاوه، اراضى مشاع را نیز غصب کردند. و به این صورت پرولتاریائى بمراتب وسیع‌تر بوجود آوردند. گسترش سریع صنایع مانوفاکتوری پشم در فلاندر و بالا رفتن قیمت پشم در انگلستان که متعاقب آن روی داد، عامل محرک مستقیمى در جهت این اخراج‌ها شد. اشرافیت قدیم بر اثر جنگ‌های بزرگ فئودالى از نفس افتاده و اشرافیت جدید نیز فرزند زمان خود بود و پول را مافوق همۀ قدرت‌ها مى‌دانست. از این رو تبدیل اراضى زراعی به چراگاه گوسفند را شعار خود قرار داده بود. هاریسون در کتاب توصیف انگلستان شرح مى‌دهد که چگونه کشور بر اثر سلب مالکیت از دهقانان کوچک به ویرانى کشیده مى‌شود، اما «غاصبین بزرگ ما را چه باک!». خانه‌های دهقانان و کلبه‌های کارگران یا با خاک یکسان گردید و یا متروک ماند و بدست ویرانى سپرده شد. هاریسون مى‌گوید: «از بازبینى دفاتر قدیم اجاره‌ها در املاک اربابى…فورا معلوم می‌شود که از این املاک تعداد بیشماری خانه و مزرعه کوچک دهقانى ناپدید گشته … جمعیت آنها که از روستا امرار معاش می‌کنند بشدت کاهش یافته … و هر چند تعدادی شهرهای جدید در اینجا و آنجا سربرآورده، شهرهای بسیاری رو به ویرانى گذارده‌اند… من از شهرهای کوچک و روستاهائى که ویران و به چراگاه گوسفند تبدیل شده و در آنها چیزی جز خانه اربابى بر جا نمانده است داستان‌ها دارم». شکوه‌های این وقایع‌نگاران همیشه اغراق‌آمیز است، اما اثری که این زیر و رو شدن ریشه‌ای مناسبات تولیدی بر ذهن معاصران بر جای گذارده را با امانت منعکس مى‌کند. مقایسه نوشته‌های صاحب دیوان فورتسکو و توماس مُر نشان مى‌دهد که چه شکاف عمیقى قرن‌های پانزدهم و شانزدهم را از یکدیگر جدا مى‌کند. تورْنتون درست می‌گوید که طبقه کارگر انگلستان یکسر و بدون گذار از مراحل میانى از عصر طلائی به عصر آهنى‌ خود سقوط کرد.

این تحولات قانونگذاران را به هراس افکند. این قانونگذاران هنوز به قله تمدن، به نقطه‌ای که «ثروت ملت»  یعنى سرمایه‌اندوزی و استثمار بى‌محابای توده مردم و به خاک سیاه نشاندن آنان اوج هنر دولتمداری محسوب شود، نرسیده بودند. بیکِن در تاریخ هانری هفتم مى‌نویسد: «در این زمان (سال ۱۴۸۹) موارد شکایت از تبدیل زمین‌های زراعی به چراگاه‌هائى که برای اداره آنها به بیش از چند چوپان نیاز نبود افزایش یافت. زمین‌هائى که با قراردادهای چند ساله، مادام‌العمر یا موقت به اجاره داده مى‌شد، و معاش بسیاری از دهقانان کوچک به آن بستگى داشت، مبدل به ملک‌های مستقیما تحت کنترل ملاکین  شد. این وضع موجب خانه‌خرابى مردم و، به تبع آن، خرابى شهرها و کلیساها، تنزل مالیات‌ها، و امثال آن گردید… در مقابله با این مصائب شاه و پارلمان آن‌ زمان درایت تحسین‌انگیزی از خود نشان دادند … و در جهت پایان بخشیدن به غصب اراضى و (نتیجه مستقیم آن یعنى) تبدیل اراضى زراعی به چراگاه - عواملى که هر دو موجب رانده شدن جمعیت از روستا مى‌شد - سیاست‌هائى اتخاذ کردند». قانون هانری هفتم، ۱۴۸۹، بند ۱۹، تخریب کلیه «خانه‌های دهقانى» را که ۸ هکتار زمین عرصۀ آن بود ممنوع می‌داشت. و این با تصویب قانون دیگری در بیست و پنجمین سال سلطنت هانری هشتم تجدید شد. در قانون اخیر از جمله اعلام شده است که «مزارع متعدد و ‌رمه‌‌های بزرگ احشام، علی‌الخصوص گوسفند، در دست عده‌ای قلیل گردآمده و سبب افزایش بسیار اجاره زمین، تنزل زراعت، تخریب کلیساها و خانه‌ها، و محرومیت عده کثیری از مردم از وسایل تامین معاش خود و خانواده‌شان شده است». لذا حکم به تجدید بنای خانه‌های دهقانى ویران شده مى‌دهد، نسبت معینى جهت تقسیم اراضى به کشتزار و چراگاه مقرر مى‌دارد، و الی آخر. در همین قانون اعلام شده است که برخى افراد ۲۴٫۰۰۰ راس گوسفند در تملک دارند، و این تعداد را به ۲٫۰۰۰ راس محدود می‌کند. فریادهای شکایت مردم و قانونگذاران از خلع ید مزرعه‌داران کوچک و دهقانان از زمین [بدست افراد مختلف زمیندار در اینجا و آنجا٬ و نه بشکل قانونی و سراسری]، که به مدت۱۵۰ سال پس از هانری هفتم ادامه داشت، هر دو به یکسان بى‌ثمر ماند

نهضت اصلاح دین در قرن شانزدهم، و تاراج املاک کلیسا که متعاقب آن بوقوع پیوست، به پروسه سلب مالکیت قهری از توده مردم تحرک تازه و وحشتناکى بخشید. در زمان نهضت، کلیسای کاتولیک مالک فئودال بخش بزرگى از خاک انگلستان بود. از هم پاشیدن صومعه‌ها و امثالهم ساکنان آنها را به صفوف پرولتاریا پرتاب کرد. بخش اعظم املاک کلیسا به نورچشمى‌های حریص درباری بخشیده و یا به ثمن بخس به مزرعه‌داران و زمین‌بازان شهری فروخته شد. و اینان اجاره‌داران موروثى و تثبیت شده این زمین‌ها را گروه گروه بیرون راندند و زمین‌های‌شان را بهم متصل و یکپارچه کردند. حق قانونا تضمین شدۀ فقرا نسبت به سهمى از عشریه سهم کلیسا بى سر و صدا سلب شد. ملکه الیزابت پس از گشتی در خاک انگلستان فریاد زد: «گدا همه جا را برداشته است». ضرورت  برسمیت شناختن مسکنت سرانجام در چهل و سومین سال سلطنت او با وضع عوارض فقرا به کرسی نشست. «بنظر مى‌رسد مصنفین این قانون از بیان ضرورت آن شرم داشته‌اند، چرا که (برخلاف عرف جاری) انشای آن فاقد هرگونه مقدمه‌ای است». عوارض فقرا ضمن بند ۴ قانون چارلز اول، مصوب شانزدهمین سال سلطنت وی، همیشگى اعلام شد؛ و در واقع در ۱۸۳۴ بود که شکل تازه و سختگیرانه‌تری بخود گرفت. این نتایج بلافصلِ نهضت اصلاح دین پایدارترین نتایج آن نبود. مالکیت ارضى کلیسائى سنگر محافظ شرایط قدیم مالکیت ارضى بود. با سقوط آن سنگر، این شرایط نمى‌توانست پا بر جا بماند.

تا چند دهه آخر قرن هفدهم نیز هنوز تعداد یومَن ها، طبقه دهقانان مستقل، بیش از مزرعه‌داران بود. این دهقانان ستون فقرات قدرت کرامول را تشکیل داده و، به تصدیق خود مکالى، نقطه مقابل عالی‌جنابان دائم‌الخمر و نوکران‌شان یعنى روحانیون روستاها بودند که باید معشوقه‌های مرخص شده حضرات را به زنى مى‌گرفتند. تا سال  ۱۷۵۰ دیگر نه اثری از دهقانان مستقل باقى مانده بودو نه، تا دهه آخر این قرن، اثری از زمین‌های مشاع کارگران.

 

وتاراج املاک کلیسا، بالا کشیدن اراضى دولتى، سرقت اراضی مشاع، غصب املاک تیولى و طایفه‌ای و تبدیل آنها به املاک خصوصى تحت شرایط بیرحمانۀ تروریستى - اینهاست آن شیوه‌های صلح و صفاآمیز انباشت اولیه. و به این شیوه‌ها بود که زمین لازم برای کشاورزی کاپیتالیستى بتصرف درآمد، خاک جذب و جزئى از سرمایه گردید، و برای صنایع شهری پرولتر آزاد و بی‌حقوق تولید شد.

وضع قوانین خونین سفاکانه علیه سلب مالکیت شدگان از پایان قرن پانزدهم ببعد. تنزل اجباری دستمزدها از طریق قانونگذاری

در انگلستان تصویب این قوانین از عهد هانری هفتم آغاز شد.

هانری هشتم، سال ١۵٣٠: گدایان سالخورده و ناتوان از کار جواز گدائى می‌گیرند. در مقابل، ولگردان توانمند به حبس مى‌افتند و تازیانه مى‌خورند. گروه اخیر باید به گاری بسته شوند و آنقدر تازیانه بخورند تا خون از بدن‌شان جاری شود، و سپس سوگند یاد کنند که به محل تولد خود یا جائى که در سه سال گذشته در آن اقامت داشته‌اند بازمى‌گردند و «تن به کار مى‌دهند». چه طنز تلخى! در قانون مصوب بیست و هفتمین سال سلطنت هانری هشتم همین مقررات تکرار اما با افزودن مواد جدیدی تشدید مى‌‌شود. هر گاه کسى برای بار دوم بجرم ولگردی دستگیر شود مجازات تازیانه در موردش تکرار و نیمى از گوشش بریده مى‌شود. اما در صورتى تکرار جرم برای بار سوم، خاطى بعنوان مجرم اصلاح‌ناپذیر و دشمن جامعه اعدام مى‌گردد.

الیزابت، سال ١۵٧٢: گدایان بى‌جواز که بالاتر از چهارده سال سن داشته باشند باید شدیدا تازیانه بخورند و گوش چپ‌شان داغ شود، مگر آنکه کسى حاضر شود بمدت دو سال بخدمت‌شان گیرد. در صورت تکرار جرم، و داشتن بیش از هیجده سال سن، اعدام مى‌شوند، مگر آنکه کسى حاضر شود آنان را بمدت دو سال بخدمت خود درآورد. اما در صورت ارتکاب جرم برای سومین بار، بدون تخفیف در مجازات بعنوان جنایتکار اعدام مى‌‌شوند. قوانین مشابه دیگر: فرمان سیزدهم در سال هیجدهم سلطنت الیزابت، و فرمان دیگری که در سال ١۵٩٧ صادر شد.

جیمز اول: هر کس که ول بگردد و گدائى کند هرزه و ولگرد محسوب مى‌شود. قضات نظم دادگاه‌های خلاف اختیار دارند دستور شلاق زدن آنان در ملأ عام و حبس ایشان بمدت شش ماه برای بار اول ارتکاب جرم، و دو سال برای بار دوم را صادر کنند. در مدت حبس مجرم باید بارها و هر بار بمقداری که قاضى نظم مقتضى تشخیص دهد شلاق بخورد … هرزگان اصلاح‌ناپذیر و خطرناک باید با حرف R [حرف اول کلمه  rogue بمعنى نااهل یا نابکار] بر شانه چپ داغ و به اعمال شاقه گمارده و در صورت اقدام مجدد به گدائى بدون تخفیف در مجازات اعدام شوند. این قوانین تا آغاز قرن هیجدهم قدرت اجرائى داشت، و الغای آنها از طریق بند ۲۳ قانون مصوب سال دوازدهم سلطنت ملکه آن [Queen Ann] صورت پذیرفت.

 در قرن شانزدهم وضع کارگران همانطور که مى‌دانیم بدتر شد. دستمزدهای پولى بالا رفت، اما نه به تناسب ‌تنزل ارزش پول و لذا ترقى قیمت‌ها. در نتیجه دستمزدهای واقعى پائین آمد. با اینحال قوانین مربوط به پائین نگاهداشتن دستمزدها، همراه با گوش بریدن و داغ کردن افرادی که «کسى حاضر نبود بخدمت‌شان گیرد» به قوت خود باقى ماند. قانون سوم ملکه الیزابت، مصوب پنجمین سال سلطنت وی (آئین‌نامه شاگردی) به قضات دادگاه‌های نظم اختیار مى‌داد دستمزدهای برخى رشته‌ها را تعیین و به اقتضای فصل سال و قیمت‌های جاری اجناس، جرح و تعدیل‌های لازم را در آنها بعمل آورند. جیمز اول این مقررات کاری را به بافندگان، ریسندگان و در واقع به همه رشته‌های کاری ممکن تعمیم داد.۵ جرج دوم کلیه مانوفاکتورها را مشمول قوانین ضد انجمن‌های کارگری قرار داد.

در قرن شانزدهم وضع کارگران همانطور که مى‌دانیم بدتر شد. دستمزدهای پولى بالا رفت، اما نه به تناسب ‌تنزل ارزش پول و لذا ترقى قیمت‌ها. در نتیجه دستمزدهای واقعى پائین آمد. با اینحال قوانین مربوط به پائین نگاهداشتن دستمزدها، همراه با گوش بریدن و داغ کردن افرادی که «کسى حاضر نبود بخدمت‌شان گیرد» به قوت خود باقى ماند. قانون سوم ملکه الیزابت، مصوب پنجمین سال سلطنت وی (آئین‌نامه شاگردی) به قضات دادگاه‌های نظم اختیار مى‌داد دستمزدهای برخى رشته‌ها را تعیین و به اقتضای فصل سال و قیمت‌های جاری اجناس، جرح و تعدیل‌های لازم را در آنها بعمل آورند. جیمز اول این مقررات کاری را به بافندگان، ریسندگان و در واقع به همه رشته‌های کاری ممکن تعمیم داد. جرج دوم کلیه مانوفاکتورها را مشمول قوانین ضد انجمن‌های کارگری قرار داد.

پیدایش مزرعه‌دار کاپیتالیست

در مورد مزرعه‌داران، پروسه تکوین آنها سرراست است و می‌توان آنرا بقول معروف با انگشت نشان داد؛ زیرا پروسه تکاملى بطیئى است که قرن‌ها بطول انجامیده. سرف‌ها - همانند خرده‌مالکان آزاد - زمین را تحت مناسبات بسیار متفاوتى در تصرف داشتند، و بنابراین وقتى آزاد شدند در موقعیت‌های بسیار متفاوت اقتصادی قرار گرفتند. در انگلستان نخستین شکل مزرعه‌دار مباشر (bailiff) است، که خود از سرف‌ها بود. موقعیت او شبیه موقعیت ویلیکوس  در رم باستان است، گیریم در میدان عمل محدودتری. طى نیمه دوم قرن چهاردهم مباشر جای خود را به مزرعه‌داری مى‌دهد که مالک زمین بذر، دام و وسایل کار کشاورزی در اختیارش می‌گذارد. موقعیت این مزرعه‌دار تفاوت چندانى با موقعیت دهقان ندارد، جز اینکه کار مزدی بیشتری استثمار مى‌کند. وی بسرعت تبدیل به métayer یا مزارعه‌گر مى‌شود؛ به این معنا که بخشى از سرمایه اولیه زراعى را او مى‌گذارد و بخش دیگر را مالک زمین، و کل محصول را به نسبتى که بنا بر قرارداد تعیین مى‌شود میان خود تقسیم مى‌کنند. این شکل [یعنی مزارعه] در انگلستان بسرعت از میان مى‌رود و جای خود را به مزرعه‌دار بمعنى درست کلمه مى‌دهد؛ یعنی کسی که از طریق استخدام کار مزدی بر سرمایه خود مى‌افزاید و بخشى از محصول اضافه را، بشکل نقدی یا جنسى، بعنوان اجاره زمین به مالک آن مى‌پردازد.

طى قرن پانزدهم دهقان مستقل، و همچنین کارگر کشاورزی که هم برای خود کار مى‌کرد و هم در ازای مزد، با کار خود بر ثروت‌شان افزودند. و تا وقتى چنین بود وضع مزرعه‌دار و وسعت زراعتش چندان قابل توجه نبود. اما انقلاب زراعى که در ثلث آخر قرن پانزدهم آغاز شد، و در بخش اعظم قرن شانزدهم (به استثنای چند دهه آخر آن) ادامه یافت، با همان سرعتى که توده‌های روستانشین را به فقر کشاند بر ثروت مزرعه‌داران افزود. غصب اراضى مشاع و غیره به ایشان امکان داد تا بدون تحمل تقریبا هیچ هزینه‌ای بر تعداد احشام خود بیفزایند و در عین حال از این احشام کود بیشتری برای استفاده در کشت زمین بدست آورند.

در قرن شانزدهم عامل مهم و تعیین‌کننده دیگری به این وضع اضافه شد. در آن زمان قراردادهای اجاره مزارع طویل‌المدت - اغلب نود و نه ساله - بود. تنزل فزاینده ارزش فلزات قیمتى، و لذا پول، ثروت بادآورده‌ای به جیب مزرعه‌داران ریخت. این عامل، مستقل از همه عوامل دیگری که در بالا ذکر آن رفت، موجب تنزل دستمزدها شد. بدین ترتیب کسری از دستمزدها بر سود مزرعه‌داران اضافه شد. ترقى مستمر قیمت غله، پشم، گوشت، و در یک کلام محصولات کشاورزی، سرمایه پولى مزرعه‌دار را، بدون هیچ دخالتى از جانب وی، چند برابر کرد، در حالیکه اجاره‌ای که باید مى‌پرداخت تنزل یافت زیرا قرارداد آن بر مبنای ارزش قدیم پول بسته شده بود. بدین ترتیب ثروت مزرعه‌دار از کیسه کارگران و زمینداران هر دو افزایش یافت. لذا تعجبى ندارد که انگلستان در آخر قرن شانزدهم صاحب طبقه‌ای از مزرعه‌داران سرمایه‌دار بود که به نسبت اوضاع زمان صاحب ثروت محسوب مى‌شدند.

اثرات متقابل انقلاب زراعى بر صنعت. ایجاد بازار داخلى برای سرمایه صنعتى

 پروسۀ نامستمر اما مدام تجدید شوندۀ سلب مالکیت و بیرون راندن روستائیان از روستاها چنان که دیدیم انبوهى از پرولترهای خارج و آزاد از شبکه مناسبات كليدي برای صنایع شهری فراهم آورد - وضع مطلوبى که آ. آندرسون را واداشت تا در کتاب تاریخ تجارت آنرا نتیجه دخالت مستقیم دست باریتعالى بداند. در اینجا لازم است بر این مولفۀ انباشت اولیه بار دیگر مکث کنیم. کاسته شدن از انبوه دهقانان مستقل و خودکفا متناظر با متراکم شدن پرولتاریای صنعتى در شهرها، آن طور که مثلا ژوفروا سن ایلر غلظت ماده کیهانى در یک نقطه را با رقت آن در نقطه دیگر توضیح مى‌دهد، نبود. این پروسه پیامدهای دیگری نیز داشت. زمین، علیرغم تعداد کمتر افرادی که آنرا مى‌کاشتند، بقدر سابق، و حتى بیشتر، محصول مى‌داد. زیرا انقلاب در مناسبات ملکى با شیوه‌های پیشرفته‌تر کشت، همکاری بیشتر، درجه بالاتر تمرکز وسایل تولید و غیره همراه بود. همچنین کارگران مزدی کشاورزی محبور بودند با فشردگى بیشتری کار کنند، در عین حال که سطح زمینى که در آن برای خود کار مى‌کردند مدام کاهش مى‌یافت. بدین ترتیب با «آزاد شدن» بخشى از جمعیت روستائى وسایل امرار معاش سابق آنان هم آزاد شد. این وسایل تبدیل به عناصر مادی سرمایه متغیر گردید. دهقان سلب مالکیت و آواره شده حال باید ارزش وسایل زندگی را بشکل مزد از ارباب جدید خود، سرمایه‌دار صنعتى، دریافت می‌کرد. همین اتفاق در مورد آن دسته از مواد خام صنعتى که از منبع کشاورزی داخلى تامین مى‌شد نیز افتاد. این مواد تبدیل به یکى از عناصر سرمایه ثابت شد.

خلع ید و بیرون راندن بخشى از روستائیان برای سرمایه صنعتى نه تنها کارگر، وسایل زندگی او و مواد و مصالح کارش را آزاد کرد، بلکه بازار داخلى‌یی نیز بوجود آورد. در حقیقت همان وقایعى که دهقانان کوچک را تبدیل به کارگر مزدی و وسایل زندگی و کارشان را تبدیل به عناصر مادی سرمایه کرد، برای آن در عین حال بازار داخلى‌یی نیز بوجود آورد. یک خانواده دهقان سابقا وسایل زندگی و مواد خامى که بخش اعظم آنرا خود بمصرف مى‌رساند خود تولید مى‌کرد. این مواد خام و وسایل زندگی حال بصورت کالا درآمده‌اند، و مزرعه‌دار بزرگ آنها را مى‌فروشد. بازار او را مانوفاکتورها تشکیل مى‌دهند. نخ، پارچه کتانى، منسوجات زمخت پشمى - چیزهائى که مواد خام‌شان سابقا در دسترس هر خانواده دهقانى بود و بدست خانواده برای مصرف خودش رشته و بافته مى‌شد - حال تبدیل به اجناس ساخته شدۀ صنعتى مى‌شوند که بازار داخلى آنها دقیقا در مناطق روستائى قرار دارد. سابقا لشکری از تولیدکنندگان کوچک و مستقل طرف‌ حساب‌های طبیعى خود را در وجود تعداد کثیری مشتری پراکنده مى‌یافتند. این مشتریان حال در بازار بزرگ واحدی که از جانب سرمایه صنعتى تغذیه مى‌شود تمرکز یافته‌اند. به این ترتیب نابودی صنایع جنبى روستائى - پروسه‌ای که از طریق آن مانوفاکتور از کشاورزی جدا مى‌گردد - و خلع ید از دهقانان سابقا مستقل و خودکفا، و جدا [یا منفک] کردنشان از وسایل تولید خود، پابپای هم به پیش مى‌روند. و این تنها نابودی صنایع خانگى روستائى است که مى‌تواند به بازار داخلى یک کشور وسعت و ثبات مورد نیاز شیوه تولید کاپیتالیستی را بدهد.

با اینهمه، دوران مانوفاکتوری بمعنای درست آن، موفق نمى‌شود این تحول را بطور کامل و ریشه‌ای به فرجام برساند. بیاد داریم که مانوفاکتور نه بر کل بلکه تنها بر بخشى از قلمرو تولید ملى سیطره می‌یابد و در همه حال به صنایع پیشه‌وری در شهرها و صنایع جنبى خانگى در مناطق روستائى اتکا دارد، که بمنزله زیربنای آن در پس صحنه باقى مى‌مانند. مانوفاکتور اگر اینها را بشکلى، در شاخه‌های خاصى و در نقاط معینى نابود کند در نقاط دیگری از نو برپا مى‌دارد، زیرا به وجودشان بمنزله منابع تهیه مواد خام همواره تا حدودی نیاز دارد. مانوفاکتور بدین ترتیب طبقه جدیدی از روستانشینان خرده‌پا بوجود مى‌آورد که کار زراعت شغل جانبى‌شان‌ و کار صنعتی ‌که محصولش را، خواه مستقیما و خواه بوساطت تجار، به مانوفاکتورداران مى‌فروشند، شغل اصلى‌شان را تشکیل می‌دهد. این یکى از علل، و نه علت اصلى، پدیده‌ای است که در بدو امر موجب سرگیجه کسى مى‌شود که به مطالعه تاریخ انگلستان مى‌پردازد. از ثلث آخر قرن پانزدهم در این کشور شاهد شکوه‌های مداومى هستیم (که تنها در برخی مقاطع قطع مى‌شوند) مبنى بر اینکه کشاورزی کاپیتالیستی به مناطق روستائى دست‌اندازی کرده و موجب نابودی فزاینده طبقه دهقان شده است. اما از سوی دیگر مى‌بینیم که این طبقه بار دیگر، هر چند با تعداد کمتر و در وضع خراب‌تر، سر بر‌مى‌آورد. علت اصلى آن اینست که انگلستان [تاریخا] در یک دوره کشوری عمدتا غله‌کار، و در دوره دیگر کشوری عمدتا دام‌پرور بوده است. این دوره‌ها به تناوب از پى هم ظاهر شده‌اند، و این تناوب با نوسان وسعت زراعت [مستقل] دهقانى همراه بوده است. ریختن شالوده مستحکمى برای کشاورزی کاپیتالیستی تنها از عهده صنعت بزرگ مدرن و سیستم ماشینی‌اش ساخته است. صنعت بزرگ مدرن است که از اکثریت وسیع جمعیت روستائى از بیخ و بن سلب مالکیت مى‌کند و جدائى کشاورزی از صنایع خانگى روستائى را با برکندن ریشه‌های این یک، یعنى ریسندگى و بافندگى، کامل می‌کند. صنعت بزرگ مدرن به این ترتیب، و برای نخستین بار، کل بازار داخلى را نیز بتصرف درمى‌آورد.۸

پیدایش سرمایه‌دار صنعتى

سرمایه‌دار صنعتى به همان صورت تدریجی که مزرعه‌دار [، یا سرمایه‌دار زراعى،] پیدا شد بوجود نیامد. شک نیست که تعداد معتنابهی از استادکاران گیلدها، و تعداد باز هم بیشتری از صنعت‌گران کوچک مستقل، یا حتى کارگران مزدی، تبدیل به سرمایه‌داران کوچک و متعاقبا، با گسترش استثمار کار مزدی و انباشت سرمایۀ متناظر با آن، تبدیل به «سرمایه‌دار» بی هیچ پیشوند و پسوندی شدند. در دوره نوزادی تولید کاپیتالیستى وضع بیشتر مانند دوره نوزادی شهرها در قرون وسطى بود که در آن این مساله که کدامیک از سرف‌های فراری باید ارباب باشد و کدام نوکر عمدتا با تقدم و تاخر تاریخ فرار آنها [از املاک فئودالی] جواب گرفته بود. سرعت حلزونى پیشرفت به این صورت با ملزومات بازار جدید جهانى، که در پى اکتشافات عظیم آخر قرن پانزدهم بوجود آمده بود، بهیچوجه خوانائى نداشت. اما از قرون وسطى دو شکل مشخص سرمایه به یادگار مانده بود. این دو شکل سرمایه در سامان‌‌های اقتصادی بسیار متفاوت جوامع مختلف به تکامل رسیده بودند، و پیش از عصر شیوه تولید کاپیتالیستى بهر حال بمنزله سرمایه عمل مى‌کردند. این دو شکل عبارت بودند از سرمایه ربائى و سرمایه تجاری.

«در زمان حاضر همه ثروت جامعه نخست بدست سرمایه مى‌افتد … سرمایه‌دار اجاره‌ زمین را به زمیندار، دستمزد را به کارگر، و مالیات و عشریه را به تحصلیدار مى‌پردازد، و سهم بزرگى، و در واقع باید گفت بزرگترین سهم، از محصول کار سالانه را، که مدام بیشتر هم مى‌شود، برای خود برمى‌دارد. اکنون مى‌توان گفت سرمایه‌دار نخستین مالک همه ثروت جامعه است؛ با آنکه حق تملک این مال از طریق هیچ قانونى به او تفویض نشده … آنچه این تغییر را بوجود آورده کسب بهره از سرمایه است … و بسیار تعجب‌آور است که همه قانونگذاران اروپا کوشیده‌اند تا از طریق تصویب آئین‌نامه‌هائی مانند آئین‌نامه‌های ضد رباخواری مانع این امر شوند … سلطه سرمایه بر کل ثروت یک کشور تحولى تمام عیار در زمینه حق مالکیت است. اما این تحول به موجب کدام قانون، یا رشته قوانین، صورت گرفته است؟». نویسنده باید به خود یادآوری مى‌کرد که انقلابات بموجب قوانین صورت نمی‌گیرند.

سازمان فئودالى روستاها و سازمان گیلدی شهرها مانع آن بود که سرمایه پولى‌یی که از طریق ربا و تجارت شکل گرفته بود تبدیل به سرمایه صنعتى شود. این قیود با انحلال دستجات خدم و حشم فئودالى، با سلب مالکیت از روستائیان و با اخراج بخشى از آنان از روستاها از میان رفت. مانوفاکتورهای جدید در شهرهای بندری، و یا در نقاط روستائى که خارج از کنترل کمون‌های شهری قدیم و گیلدهایشان قرار داشتند، ایجاد شد. علت مبارزه سرسختانه شهرهای خودگردان  با این خزانه‌های صنعت که در تاریخ انگلستان مشاهده می‌کنیم همین بود.

با توسعه تولید کاپیتالیستى در دوره مانوفاکتوری افکار عمومى اروپا آخرین بقایای احساس شرم و وجدان را از خود تکاند. ملت‌ها با پرده‌دری لاف از هر عمل ننگینى مى‌زدند که مى‌توانست وسیله انباشت سرمایه قرار گیرد. بعنوان نمونه رجوع کنید به تاریخ‌نگاری‌های ساده‌اندیشانۀ آدام آندرسون گرانقدر. در آنجا نویسنده برای انگلستان شیپور پیروزی مى‌نوازد که توانسته است در صلح اوترخت [Peace of Utrecht] و بموجب معاهده آسیِنتو [Asiento Treaty] اجازه پرداختن به تجارت برده نه تنها میان آفریقا و مستعمرات انگلستان در جزایر دریای کارائیب، که تا آن‌ زمان مشغولش بود، بلکه میان آفریقا و آمریکای لاتین را نیز از چنگ اسپانیائى‌ها درآورد. انگلستان بدینوسیله این حق را بچنگ آورد که تا سال ١٧۴٣ سالانه ۴٫۸۰۰ تَن برده سیاه به آمریکای لاتین تحویل دهد. این در عین حال پوششى قانونى برای کار قاچاق در انگلستان شد. لیورپول از قِبل تجارت برده گوشت نو به تن آورد؛ این شیوۀ انباشت اولیه‌اش بود. و «رجال» لیورپول تا همین امروز در ستایش تجارت برده پیندارگونه مدیحه مى‌سرایند - تجارتى که، بقول دکتر آیکین در کتابى که در همین فصل از آن نقل قول کردیم، «با روحیه تهور و ماجراجوئى که وصف مشخصه تجارت لیورپول است همخوانى دارد و آنرا با چنین سرعتی به این درجه از رونق که امروز شاهد آنیم رسانده، وسیله اشتغال وسیع ناویان در کشتیرانى را فراهم آورده و تقاضا برای مصنوعات کشور را افزایشى عظیم بخشیده است». در ١٧٣٠ لیورپول ١۵ فروند کشتى در کار تجارت برده داشت. این تعداد در ١٧۵١ به ۵٣ فروند، در ١٧۶٠ به ٧۴ ، در ١٧٧٠ به ٩۶ ، و در ١٧٩٢ به ١٣٢ فروند رسید.

صنعت پنبه بردگى کودکان را در انگلستان رواج داد، حال آنکه در ایالات متحده این صنعت محرک پروسه تبدیل برده‌داریِِ کمابیش پدرسالارانۀ قدیم به یک سیستم استثمار تجاری شد. در واقع برده‌داری پوشیده در لفاف کار مزدی در اروپا به برده‌داری ناب [یا عریان] دنیای جدید بعنوان تکیه‌گاه خود نیاز داشت

 چنین بود گران زحمات لازم برای باز کردن قلاده از گردن «قوانین طبیعى جاودانه»ی شیوه تولید کاپیتالیستی، برای تکمیل پروسه جدا سازی کارگران از ملزومات کارشان، و برای تبدیل وسایل اجتماعى تولید و زندگی به سرمایه در یک قطب، و تبدیل توده جمعیت به کارگران مزدی، به «فقرای زحمتکش»، این محصول مصنوعى تاریخ عصر جدید، در قطب مخالف. اگر پول بقول اوژیه «با لکه خون مادرزادی بر گونه‌اش بدنیا می‌آید»، سرمایه در حالى پا به عرصه وجود مى‌گذارد که خون و کثافت از فرق سر تا نوک پا، و از هر منفذش، جاری است.

گرایش تاریخى انباشت کاپیتالیستى

انباشت اولیه سرمایه، یعنى پیدایش تاریخى آن، نهایتا به چه معناست؟ اگر آنرا تبدیل شدن بلاواسطه برده و سرف به کارگر مزدی، و لذا یک تغییر شکل ساده، در نظر نگیریم، این انباشت تنها به یک معناست: خلع ید از تولیدکنندگان بلافصل، یعنى الغای مالکیت خصوصى مبتنى بر کار فردی مالک.

مالکیت خصوصى، بمنزله قطب مخالف [یا آنتی تز] مالکیت اجتماعى و جمعى، تنها در جائى وجود دارد که وسایل  کار و ملزومات عینى کار متعلق به افراد باشند. اما بسته به آنکه این افراد کارگر باشند یا غیرکارگر مالکیت خصوصى خصلتى متفاوت مى‌یابد. رنگ‌های بیشمار طیف مالکیت خصوصى که در نگاه اول بچشم می‌آیند صرفا انعکاسات وضعیت‌های میانى هستند که بین این دو حد نهائی مالکیت وجود دارند.

مالکیت خصوصى کارگر بر وسایل تولیدِ خود شالوده صنعت کوچک [«خواه زراعی، خواه کارگاهی، و خواه هر دو»] ، و صنعت کوچک یک شرط ضروری رشد تولید اجتماعى و فردیت آزاد خود کارگر است. این شیوه تولید البته در برده‌داری، سرف‌داری و دیگر وضعیت‌های متضمن وابستگى نیز وجود دارد. اما تنها در جائى به شکوفائى مى‌رسد، انرژیش آزاد مى‌شود، شکل کلاسیک بایستۀ خود را مى‌یابد، که کارگر مالک آزاد ملزومات کاری باشد که از قوه به فعل درمی‌آورد؛ و این در جائى است که دهقان مالک زمینى باشد که مى‌کارد یا صنعتگر مالک ابزاری باشد که با آن هنر خود را تحقق می‌‌بخشد. این شیوه تولید مسبوق به پاره‌پارگى زمین و پراکندگى سایر وسایل تولید [در میان مالکان بسیار] است. و همان گونه که تمرکز این وسایل تولید را ناممکن مى‌کند، همکاری، تقسیم کار در درون هر تک پروسه تولید، کنترل و بکارگیری مولد و اجتماعى نیروهای طبیعى، و رشد آزادانه نیروهای تولیدی جامعه را نیز ناممکن مى‌‌کند. و تنها با نظام تولیدی و با جامعه‌ای سازگاری دارد که در چارچوبی تنگ و طبیعی [یا «بدوی»] تحرک دارد. تداوم بخشیدن به آن، همانطور که پِکور بدرست مى‌گوید، مانند «صدور فرمان [اعلا نبودن و] متوسط بودن از هر حیث» است. این شیوه تولید در مرحله معینی از توسعه وسایل مادی نابودی خود را بوجود مى‌آورد. از آن لحظه ببعد نیروها و علائق جدیدی در دامان اجتماع پرورش می‌یابند، اما در آن سازمان اجتماعى احساس در زنجیر بودن مى‌کنند. این سازمان اجتماعى باید از میان برود؛ و از میان هم مى‌رود. این از میان رفتن، این تبدیل شدن وسایل تولید فردی و پراکنده به وسایل تولید اجتماعا تمرکز یافته، و لذا تبدیل شدن مالکیت‌های ریز متعدد به مالکیت‌های غول‌آسای معدود، و سلب مالکیت زمین و وسایل زندگی و وسایل کار از توده‌های عظیم انسانى - این سلب مالکیت دهشتناک و پررنج، دوران ماقبل تاریخ سرمایه را تشکیل مى‌دهد. این ماقبل تاریخ سلسلۀ طویلی از شیوه‌های قهر‌آمیز را در بر مى‌گیرد. و ما آن دسته از این شیوه‌ها را که بمنزله شیوه‌های انباشت اولیه سرمایه دوران‌ساز محسوب مى‌شوند به اختصار مرور کردیم. این سلب مالکیت از تولیدکنندگان بلافصل با توسل به بیرحمانه‌ترین بربریت‌ها و به تحریک ننگین‌ترین، کثیف‌ترین، حقیرترین و نفرت‌انگیزترین علائق به انجام رسید. مالکیت خصوصى بدست آورده با کار خود، یعنی مالکیت مبتنی بر بقول معروف تلفیق کارگر منفرد و مستقل با ملزومات کار، جای خود را به مالکیت خصوصى کاپیتالیستی مى‌‌سپارد که بر پایه استثمار کار غیر، اما کار ظاهرا آزاد غیر، استوار است.

تئوری نوین استعمار

اقتصاد سیاسى بعلت اصول اعتقادیش دو نوع مختلف مالکیت خصوصى، یکى متکى به کار خود تولید‌کننده و دیگری متکى به استثمار کار غیر، را با هم خلط مى‌کند. از یاد مى‌برد که دومى نه تنها درست متضاد اولى است بلکه جز بر گور آن نمى‌روید. در اروپای غربى، موطن اقتصاد سیاسى، پروسه انباشت اولیه کمابیش به فرجام رسیده است. در اینجا رژیم سرمایه‌داری یا کل تولید ملى را تحت سلطه مستقیم خود درآورده و یا، در جائى که مناسبات اقتصادی از رشد کمتری برخوردار بوده‌ است، لااقل کنترل غیرمستقیمى بر آن دسته از اقشار اجتماعى دارد که با وجود تعلق‌شان به شیوه تولیدی عتیق کماکان در کنار آن به حیات در حال زوال خود ادامه مى‌دهند. اقتصاددانان مفاهیم قانونى و مِلکى به ارث رسیده از جهان ماقبل سرمایه‌داری را به این جهان سرمایه‌داریِِ کامل و از کار درآمده تعمیم مى‌دهند. و هر اندازه واقعیات زندگی مخالفت خود را با ایدئولوژی آنان با صدای بلندتری فریاد مى‌زند، این کار را با غیرت و آب و تاب بیشتری انجام می‌دهند.

در مستعمرات وضع غیر اینست. در آنجا رژیم سرمایه‌داری مدام به مانعى که تولید‌کنندۀ مستقل بر سر راهش قرار مى‌د‌هد برمى‌خورد. این تولید‌کننده صاحب ملزومات کار خویش است و این کار را در جهت مال‌‌اندوزی برای خود، و نه برای سرمایه‌دار، بخدمت مى‌گیرد. تضاد میان این دو سیستم، که درست نقطه مقابل یکدیگرند، در مبارزه‌ای که میان آنها درمى‌گیرد بروز عملى مى‌یابد. در جائى که سرمایه‌دار قدرت کشور مادر را پشت سر خود دارد مى‌کوشد تا شیوه‌های تولید و تملک متکى بر کار شخصى تولید‌کننده مستقل را با اتکا به زور از سر راه بردارد. همان منفعتى که در کشور مادر مجیزگوی سرمایه، اقتصاد سیاسى، را وامى‌دارد تا شیوه تولید کاپیتالیستی را در تئوری معکوس و درست نقطه مقابل آنچه هست جلوه دهد، در مستعمرات به آنجا مى‌کشاندش که حرف دلش را بزند و با صدای بلند اعلام کند که این دو شیوه تولیدی متضاد یکدیگرند. به این منظور مى‌کوشد نشان دهد که بارآوری کار، همکاری، تقسیم کار، استفاده از ماشین در مقیاس وسیع، و غیره، بدون سلب مالکیت از کارگران [مستقل] و تبدیل وسایل تولیدشان به سرمایه غیرممکن است. در اینجا اقتصاد سیاسى برای تضمین ثروتِ باصطلاح ملى در صدد یافتن وسایل مصنوعى برای تضمین فقر توده مردم برمى‌آید. و در اینجاست که زره توجیه‌گریش مانند چوب خشک پوسیده‌ تکه تکه بر زمین مى‌ریزد.

هنر بزرگ ادوارد ویکفیلد [E. G. Wakefield] این نیست که چیز نوئی دربارۀ مستعمرات کشف کرده، بلکه اینست که در مستعمرات به ماهیت واقعى مناسبات کاپیتالیستی در کشور مادر پی برده. همانطور که هدف اولیه نظام حمایت گمرکى آن بود که در کشور مادر به وسایل مصنوعى سرمایه‌دار تولید شود، هدف از تئوری استعمار ویکفیلد - که انگلستان مدتى کوشید آنرا با تکیه بر لوایح مصوب پارلمانی بعمل درآورد - تولید کارگر مزدی در مستعمرات است. ویکفیلد خود آنرا «استعمارِ با نظم و قاعده» (‘systematic colonization’) مى‌نامد.

 

سرمایه کارل مارکس ادامه

٣- آنى‌ترین اثرات تولید ماشینى بر کارگر

 نقطه آغاز صنعت بزرگ چنان که نشان دادیم انقلاب در وسایل کار است. این انقلاب به متکامل‌ترین شکل خود در هیئت سیستم تولید ماشینى در کارخانه ظاهر می‌شود.

الف - تملک قوه کارِِ مکمل توسط سرمایه. بکار گرفتن زنان و کودکان

ماشین تا آنجا که وسیله‌ای است برای مرخص کردن نیروی عضلانى، وسیله‌ای مى‌شود برای بکار گرفتن کارگرانى که قدرت عضلانى بالنسبه کمتری دارند، و یا کارگرانى که تکامل جسمى‌شان کامل نیست اما در عوض اندام‌هایشان از نرمش بیشتری برخوردار است.

سیستم ماشینى تعداد زنان و کودکان کارگر را در چنان مقیاس وسیعى افزایش مى‌دهد که موجب برتری کمى آنان در ترکیب پرسنل کاری مى‌شود. و به این صورت سرانجام سد دفاعى را که کارگران مرد در سراسر دوران مانوفاکتوری در مقابل خودکامگى سرمایه برپا کرده بودند در هم مى‌شکند

ب - افزایش طول روزکار

ماشین که نیرومندترین وسیله برای ارتقای بارآوری کار یعنى کوتاه کردن مدت کار لازم برای تولید یک کالاست، در عین حال، بمنزله محمل سرمایه، نیرومندترین وسیله برای افزایش طول روزکار و فراتر رفتن از هر گونه حد طبیعى در صنایعى که نخست تحت سلطه بلاواسطۀ آن درمی‌آیند نیز هست. ماشین از یک سو شرایط جدیدی بوجود مى‌آورد که به سرمایه امکان مى‌دهد عنان این گرایش خود رها کند و، از سوی دیگر، امید و انگیزه‌های جدیدی بوجود مى‌آورد که اشتهای سیری‌ناپذیر آن به تملک کار غیر را تیزتر مى‌کند.

ج - افزایش فشردگى کار

افزایش بى حد و حصر طول روزکار، که ماشین در دست سرمایه موجب آن مى‌شود، در مرحله بعد چنان که دیدیم به واکنش جامعه که حال ریشه‌های حیاتش را در خطر می‌بیند منجر مى‌شود، و از آن طریق به روزکار نرمالى که طول آن را قانون محدود و معین کرده است. بر پایه نتیجه اخیر پدیده‌ای بنام افزایش فشردگى کار، که پیش از این نیز به آن برخوردیم، اهمیت تعیین‌کننده‌‌ می‌یابد. در تحلیل ارزش اضافه مطلق اساسا به میزان گستردگى کار، یعنى چقدر طول کشیدن آن، پرداختیم، اما درجه فشردگى کار را عامل ثابتى در نظر گرفتیم. حال باید به بررسی کم و کیف تبدیل شدن گستردگى به فشردگى، بعبارت دیگر به درجه فشردگى کار بپردازیم.

۴- کارخانه

سیستم ماشینى با چنگ انداختن بر کار زنان وکودکان کمیت ماتریال انسانى تحت استثمار سرمایه را افزایش مى‌دهد،

دکتر یور، این پیندار کارخانۀ اتوماتیک، دو تعریف از کارخانه بدست مى‌دهد. یکى: «همکاری مشترک اقشار مختلف کارگر، از بزرگ و کوچک، که با مهارت و پشتکار بر کار سیستمى متشکل از ماشین‌های تولیدی که بیوقفه توسط یک نیروی مرکزی (همان نیروی محرکه اولیه) بحرکت درمى‌آیند نظارت می‌کنند». و دیگری: «جهاز خودکار وسیع و عظیمى مرکب از اندام‌های بیشمار، اعم از مکانیکی و ذیشعور، که بمنظور تولید شیئ واحد معینی در هماهنگى مستمر با یکدیگر کار مى‌کنند، و همه تابع یک نیروی محرکه مستقل‌اند که آهنگ حرکت خود را خود تعیین می‌کند». این دو تعریف بهیچوجه یکى نیست. در اولى کارگر جمعیِِ مرکب، یا کار در قالب اجتماعى آن، عامل فاعل مسلط است و جهاز مکانیکى مفعول؛ و در دومى جهاز خودکار عامل فعاله است و کارگران صرفا اندام‌های ذیشعوری هستند که در هماهنگى با اندام‌های بیشعور جهاز خودکار، و بهمراه این یک در تبعیت از نیروی محرکه مرکزی، عمل مى‌کنند. تعریف اول در مورد هر نوع استفاده از ماشین در مقیاس بزرگ صادق است؛ و تعریف دوم وجه مشخصه استفاده کاپیتالیستی‌، و لذا استفاده سیستم کارخانه‌ای مدرن، از ماشین است .

همراه با ابزار کار مهارت کارگر در بکارگیری آن نیز به ماشین انتقال مى‌یابد. قابلیت‌های ابزار کار از قید محدودیت‌هائى که جزء لاینفک قوه کار انسانی‌اند رها مى‌شود. و این شالودۀ فنى تقسیم کار مانوفاکتوری را نابود می‌کند. لذا در کارخانۀ اتوماتیک بجای سلسله مراتب کارگران متخصص، که وجه مشخصه مانوفاکتور است، شاهد گرایشى هستیم به هم‌‌ارز یا همطراز کردن انواع و اقسام کاری که حال باید توسط عده‌ای ماشین‌‌چی انجام گیرند.

در کارخانه تقسیم کاری اگر هست خود را در وهله اول بشکل توزیع افراد کارگر میان ماشین‌های تخصصى و توزیع گروه‌های مختلف‌الاندازه اما فاقد سازمانِ کارگران میان بخش‌های مختلف کارخانه نشان می‌دهد. در هر بخش تعدادی کارگر بر تعداد مشابهى ماشین که در زیر یک سقف قرار دارند کار مى‌کنند، و بنابراین تنها رابطه‌ای که میان‌شان وجود دارد همکاری ساده است. گروه دارای سازمان کارگران که مختص مانوفاکتور بود در اینجا جای خود را به پیوند میان سرکارگر و چند دستیارش مى‌دهد. در اینجا کارگران به دو دسته اصلى تقسیم مى‌شوند: آنها که برای کار مستقیم بر ماشین بخدمت گرفته می‌شوند و آنها که صرفا کار ماشین‌ را می‌پایند مواد‌رسان‌ها یعنى افرادی که کارشان تغذیه ماشین با ماده‌ خامی ا‌ست که باید بر آن کار شود نیز کمابیش همه جزو همین ماشین‌پاها بحساب مى‌آیند. علاوه بر این دو دسته اصلى، گروه از نظر کمّى غیر مهمى نیز وجود دارند که کارشان مراقبت از کل ماشین‌آلات و تعمیر گاه به گاه آنهاست. این گروه شامل مهندسین، مکانیک‌ها، نجارها، و امثالهم است. اینها یک طبقه ممتاز کارگری را تشکیل مى‌دهند که بعضا دارای تحصیلات عالیه‌‌اند و بعضا آموزش دیده و صاحب فن. این افراد خارج از دایره کارگران کارخانه قرار مى‌گیرند، اما جزو آنها بحساب مى‌آیند این تقسیم کار جنبه صرفا فنى دارد.

در صنایع دستی و مانوفاکتوری کارگر از ابزار استفاده مى‌کند، در کارخانه ماشین از کارگر. در آنجا منشأ حرکات ابزار کار حرکات خود کارگر است، در اینجا کارگر باید بدنبال حرکات ماشین حرکت کند. در مانوفاکتور کارگران اجزای یک ارگانیزم جاندارند، در کارخانه مکانیزم بیجانى را شاهدیم که از کارگران مستقل است و کارگران بصورت ضمائم جاندار در آن ادغام شده‌اند. کار با ماشین در همان حال که رمق دستگاه عصبى انسان را مى‌‌گیرد حرکات همه جانبۀ عضلات را نیز غیرممکن می‌‌کند، و بدین ترتیب آزادی فعالیت بدنى و فکری هر دو را تا ذره آخر از انسان سلب می‌کند. حتى سبک شدن کار بدل به ابزار شکنجه مى‌شود، زیرا ماشین کارگر را از کار خلاص نمى‌‌‌کند بلکه خودِ کار را از هر محتوائى تهى مى‌‌‌‌‌‌کند. هر گونه تولید کاپیتالیستى، همین قدر که نه تنها پروسه کار بلکه پروسه ارزش‌افزائی سرمایه نیز باشد، این خصوصیت را دارد که در آن کارگر ملزومات یاوسایل کار را بخدمت نمی‌‌گیرد بلکه برعکس این ملزومات کار است که کارگر را بخدمت می‌گیرد. با اینهمه تنها در سیستم ماشینى است که این واژگونگى برای نخستین بار بدل به یک واقعیت فنى و ملموس می‌شود.

۵ -  جنگ کارگر و ماشین

 مبارزه میان سرمایه‌دار و کارگر مزدی با موجودیت یافتن خود رابطۀ سرمایه آغاز شد. این مبارزه در سراسر دوره مانوفاکتوری با شدت تمام جریان داشت. اما تنها از زمان ورود ماشین به صحنه است که کارگر با خودِ وسیله کار، یعنى شکل مادی موجودیت سرمایه، به مبارزه برخاسته است. طغیان او علیه این شکل خاص وسایل تولیوسیله کار وقتى شکل ماشین بخود مى‌گیرد به رقیبى برای خود کارگر تبدیل می‌شود..خودارزش‌افزائى سرمایه از طریق بکارگیری ماشین با تعداد کارگرانى که بوسیله آن از هستی ساقط می‌شوند نسبت مستقیم دارد. کل نظام تولید کاپیتالیستی بر این پایه استوار است که کارگر قوه کارش را بمنزله یک کالا مى‌فروشد.همین که وظیفه کار کردن با آن ابزار بر عهده ماشین قرار می‌گیرد ارزش استفادۀ قوه کار کارگر، و بهمراه آن ارزش مبادله‌اش، از میان مى‌رود.

هر بار که ماشین‌آلات جدیدی با صنایع دستی یا مانوفاکتوریِ میراث گذشته به رقابت برمى‌خیزند تضاد بلاواسطۀ موجود‌ میان این دو به روشن‌ترین نحو خودنمائی می‌کند. اما در خود صنعت بزرگ ماشینی نیز پیشرفت مداوم ماشین‌آلات و تکامل سیستم‌های خودکار تاثیر مشابهى بر جا مى‌گذارد. هدف اینست که در انجام یک پروسه یا تکمیل یک حلقه تولیدی، بجای وسیله انسانى از یک وسیله آهنى استفاده شود

اما ماشین صرفا نقش یک رقیب برتر را که همواره مترصد زائد ساختن کارگر است ایفا نمى‌کند. ماشین نیروئی ضد‌کارگر است، و سرمایه این را عامدانه با صدای بلند اعلام  و از آن بهره‌برداری مى‌‌کند. ماشین قوی‌ترین سلاح برای فرونشاندن اعتصابات، این طغیان‌های دوره‌ای طبقه کارگر علیه استبداد سرمایه است.

۶- تئوری جبران مافات در مورد کارگرانى که بواسطه ماشین از کار بیکار مى‌شوند

 فرض کنیم سرمایه‌داری ۱۰۰ کارگر را از قرار کارگری ۳۰ پوند در سال در یک کارخانه فرشبافى بکار گرفته باشد. پس سرمایه متغیری که این سرمایه‌دار سالانه بکار مى‌اندازد ۳۰۰۰ پوند است. حال فرض کنیم ۵۰ نفر از کارگرانش را مرخص کند و ۵۰ نفر باقیمانده را با ماشین‌آلاتى که ۱۵۰۰ پوند برایش هزینه برمى‌دارد بکار وادارد. برای ساده کردن مطلب از هزینه ساختمان و ذغال‌سنگ و غیره نیز مى‌گذریم. و بالاخره فرض می‌کنیم هزینه مواد خام مصرفى، هم قبل و هم بعد از تغییر و تحولات، ۳۰۰۰ پوند در سال باشد آیا بر اثر این دگردیسى سرمایه‌ای آزاد مى‌شود؟ قبل از تغییر و تحولات، مبلغ کل ۶۰۰۰ پوند تشکیل مى‌شد از نیمى سرمایه ثابت و نیمى سرمایه متغیر. و بعد از تغییر و تحولات، تشکیل مى‌شود از ۴۵۰۰ پوند سرمایه ثابت (۳۰۰۰ پوند مواد خام و ۱۵۰۰ پوند ماشین‌آلات) و ۱۵۰۰ پوند سرمایه متغیر. سرمایه متغیر، یعنى سرمایه‌ای که صرف خرید کار زنده مى‌شود، اکنون بجای نصف، یک چهارم کل سرمایه است. بدین ترتیب در اینجا بخشى از سرمایه بجای آنکه آزاد شده باشد بشکلى محبوس شده است که دیگر نمى‌تواند با قوه کار مبادله شود؛ بعبارت دیگر سرمایه متغیر تبدیل به سرمایه ثابت شده است. ۶۰۰۰ پوند سرمایه، با فرض ثابت ماندن سایر شرایط، اکنون نمى‌تواند بیش از ۵۰ نفر را بکار گیرد؛ و با هر پیشرفتى در ماشین‌آلات نیز نفرات کمتری را بکار خواهد گرفت. اگر قیمت ماشین‌آلات جدیدی که بکار گرفته می‌شود کمتر از قوه کار و ابزار و وسایلى باشد که جایشان را مى‌گیرد، یعنى اگر در مثال ما قیمت ماشین بجای ۱۵۰۰ پوند ۱۰۰۰ پوند باشد، در آن صورت فقط ۱۰۰۰ پوند سرمایه متغیر به سرمایه ثابت تبدیل یا بعبارت دیگر به آن شکل محبوس مى‌‌شود و ۵۰۰ پوند سرمایه آزاد مى‌شود. مبلغ اخیر، با فرض ثابت ماندن هزینه سالانه دستمزد، پولی است که مى‌توان با آن  حدود ۱۶ نفر از ۵۰ نفر مرخص شده را بکار گرفت؛ یا دقیق‌تر بگوئیم کمتر از ۱۶ نفر، زیرا برای آنکه بتوان این ۵۰۰ پوند را بصورت سرمایه بکار گرفت لازم است باز بخشى از آن را به سرمایه ثابت تبدیل کرد، و آنچه باقی‌ می‌ماند را به مصرف خرید قوه کار زد.

واقعیت‌های مسلمی وجود دارد که این خوشبینى اقتصاددانان را مبدل به مضحکه می‌کند. ماشین وقتى کارگران را از کارخانه بیرون می‌راند آنها را به بازار کار سرازیر مى‌‌‌کند. حضور آنها در بازار کار بر کمیت قوه کاری که فی‌الحال در اختیار و تحت استثمار کاپیتالیستی قرار دارد مى‌افزاید.

این واقعیت انکارناپذیری است که ماشین بخودی خود مسئول آزاد‌سازی کارگر از وسایل زندگی نیست. ماشین وقتى رشته‌ای را فراگرفت باعث ارزانى و افزایش تولید در آن رشته مى‌شود، و در بدو امر در کمیت وسایل زندگی، که در رشته‌های دیگر تولید مى‌شوند، تغییری بوجود نمى‌آورد. بنابراین پس از شروع استفاده از ماشین جامعه همچنان به همان مقدار سابق از ضروریات زندگی در اختیار دارد که بتواند نیازهای کارگران بیکار شده را تامین کند. اینها تناقضات و ستیزهائی که جزء لاینفک استفاده کاپیتالیستی از ماشین‌اند را انکار می‌کنند، زیرا‌ این تناقضات و ستیزها نه ناشى از خود ماشین بلکه ناشى از استفاده کاپیتالیستی از آن دسته اند.

ماشین با آنکه در صنایعی که وارد می‌شود الزاما موجب بیکار شدن کارگران می‌شود، اما، با اینحال، مى‌تواند باعث افزایش اشتغال در صنایع دیگر شود. لکن این اثر ماشین هیچ ربطى به تئوری موسوم به جبران مافات ندارد. از آنجا که هر محصولى که با ماشین تولید شده باشد ارزان‌تر از محصول مشابهى است که با دست تولید شده باشد، می‌توان قانون مطلق زیر را نتیجه گرفت: اگر کل محصول تولید شده بوسیله ماشین با کل محصولى که قبلا بشیوه صنایع دستى پیشه‌وری یا صنایع مانوفاکتوری تولید مى‌شده و اکنون بشیوه ماشینى تولید مى‌شود مساوی باشد، آنگاه کل کار صرف شده کاهش یافته است. اما برای اینکه چنین شود باید افزایش مقدار کار لازم برای تولید خود وسایل کار، نظیر ماشین‌آلات، ذغال‌سنگ و غیره، کمتر از کاهشی باشد که بر اثر بکارگیری ماشین‌ در مقدار کار بوجود می‌آید. در غیر این صورت محصول ماشینی به همان گرانى یا حتى گران‌تر از محصول کار دستى تمام خواهد شد. اما واقعیت اینست که مقدار کل محصول تولید شده بشیوه ماشینى و با کارگر کمتر بجای آنکه مساوی کل محصول مشابه دست‌ساز سابق باقى بماند بمراتب از آن فراتر مى‌رود.

به نسبتى که ماشین، با کمک تعداد نسبتا کمى کارگر، حجم تولید مواد خام، محصولات نیم‌ساخته را افزایش مى‌دهد، پروسۀ تکمیل شدن و از کار در‌آمدن این موادخام و محصولات نیم‌ساخته به شعبات فرعى بیشماری تقسیم مى‌شود. و به این ترتیب تعداد شاخه‌های مختلف تولید اجتماعى افزایش می‌یابد. تولید ماشینى تقسیم کار اجتماعى را بسیار فراتر از مانوفاکتور مى‌برد، زیرا قدرت تولیدی صنایعى که تحت سلطه درمى‌آورد را بمراتب بیش از مانوفاکتور رشد می‌دهد. بکارگیری ماشین در عین حال موجب افزایش دارائی‌های قابل مصرف سرمایه‌داران و وابستگان‌ آنها، و لذا موجب رشد کمى خود این اقشار اجتماعى مى‌شود. ثروت فزاینده این اقشار، و تعداد کارگر کمتری که اکنون برای تولید وسایل پایه‌ای زندگی لازم است، موجب پیدایش نیازهای تجملى جدید و وسایل ارضای آنها هر دو مى‌‌شود. بخش بزرگ‌تری از محصول اجتماعى بصورت محصول اضافه درمى‌آید، و بخش بزرگ‌تری از محصول اضافه در اشکالی ظریف و بس متنوع بازتولید مى‌شود و بمصرف مى‌رسد. بعبارت دیگر تولید کالاهای تجملى افزایش مى‌یابد. محصولات غیر تجملى نیز بر اثر پیدایش مناسبات جدید در بازار جهانى، که خود مخلوق صنعت بزرگ است، ظرافت و تنوع بیشتری می‌یابند. نه تنها مقادیر روزافزونى اجناس تجملى خارجى با محصولات داخلى مبادله مى‌شود، بلکه حجم روزافزونى از مواد خام، اجزاء و عناصر اولیه بعلاوۀ اجناس نیم‌ساخته خارجى نیز بصورت وسیله تولید در صنایع داخلى بکار گرفته مى‌شود. بر اثر ایجاد این مناسبات جدید با بازار جهانى تقاضا برای کار در صنعت حمل و نقل افزایش مى‌یابد، و این صنعت به شعبات متعدد خردتری تقسیم مى‌‌شود.

افزایش وسایل تولید و وسایل زندگی، و بهمراه آن تنزل نسبى تعداد کارگران، خود تبدیل به عامل محرکى در جهت گسترش کار در بخش‌هائى از صنعت مى‌شود که ثمر آنها در آینده دور بدست می‌آید؛مثل کارهائى نظیر کانال‌کشی، احداث بارانداز، تونل، پل و امثال آنها. همچنین شاخه‌های بالکل جدیدی از تولید که زمینه‌های اشتغال جدیدی بوجود می‌آورند شکل می‌گیرند. و بالاخره افزایش خارق‌العاده بارآوری صنعت بزرگ کارخانه‌ای، که با استثمار شدیدتر و گسترده‌تر قوه کار در تمامی حوزه‌های دیگر تولید همراه است، امکان بکار گرفتن غیرمولد بخش هر چه وسیع‌تری از طبقه کارگر، و لذا امکان بازتولید برده‌های خانگى عهد باستان در مقیاسى فزاینده تحت نام طبقه خدمتکار - متشکل از نوکرها، کلفت ها، پیشخدمت‌های مخصوص و غیره - را بوجود مى‌آورد.

7- اثرات انقلابى صنعت بزرگ ماشینی بر مانوفاکتور، صنایع دستی و صنایع خانگى

الف - برافتادن همکاری مبتنى بر صنایع دستی و همکاری مبتنى بر تقسیم کار

وقتی یک ماشین‌ابزار به تنهائی جانشین همکاری مبتنی بر صنایع دستی و یا جانشین مانوفاکتور شود خود مى‌تواند پایه و اساس یک کار صنعتی با خصلت پیشه‌وری قرار گیرد. اما این بازسازی سیستم پیشه‌وری بر بنیاد سیستم ماشینی چیزی جز یک مرحله گذار به سیستم کارخانه‌ایهمین که یک نیروی محرکه مکانیکى مانند بخار یا آب جای نیروی عضله انسان را برای بحرکت درآوردن ماشین‌ بگیرد سر برمى‌آورد  نیست. شاید صنعتى بتواند اینجا و آنجا در مقیاس کوچک و با استفاده از نیروی مکانیکى بکار خود ادامه دهد، اما این قطعا موقت خواهد بود، اما این قطعا موقت خواهد بود. این گونه کار یا آنطور که در برخى صنایع برمینگام معمول است از طریق کرایه کردن ماشین بخار انجام مى‌گیرد، و یا مانند برخى رشته‌های نساجى با استفاده از ماشین‌های کالریک کوچک.

ب - تاثیر کوبندۀ سیستم تولید کارخانه‌ای بر مانوفاکتور و صنایع خانگى

با توسعه سیستم کارخانه‌ای، و انقلاب زراعی همراه آن، تولید در همه رشته‌های دیگر صنعت نه تنها گسترش مى‌یابد بلکه تغییر ماهیت مى‌دهد. اصل اساسى تولید ماشینى، یعنى تقسیم پروسه تولید به فازهای متشکله آن و حل مشکلات ناشی از این تقسیم از طریق کاربست علم مکانیک، شیمى و کل طیف علوم طبیعى، اکنون در همه جا نقش تعیین‌کننده‌ای‌ پیدا می‌کند. لذا ماشین در مانوفاکتور رخنه می‌کند و پروسه‌ها ی جزء تخصصى آنرا یکى پس از دیگری فرامى‌گیرد. نحوه سازمان‌یافتگی پروسه‌های جزء تخصصى که بر مبنای تقسیم کار قدیم سر برآورده و سپس متحجر شده بود از میان می‌رود و راه را برای تغییرات مستمر بعدی مى‌گشاید. کاملا مستقل از این، ترکیب کارگر جمعى، یعنی‌ ترکیب پرسنل کاری مرکب، از بیخ و بن دگرگون مى‌شود. تقسیم کار اکنون، بر خلاف دوره مانوفاکتوری، در هر جا که ممکن باشد بر استخدام زنان، کودکان در همه سنین و کارگران غیرماهر و، در یک کلام، بر آنچه انگلیسی‌ها اسم با مسمای «کار ارزان» روی آن گذاشته‌اند، متکى مى‌‌شود. این نه تنها در مورد همه گونه تولید در مقیاس بزرگ، با یا بدون استفاده از ماشین، بلکه در مورد صنایع موسوم به صنایع خانگى نیز، اعم از اینکه در محل سکونت شخصى کارگران مستقر باشند و یا در کارگاه‌های کوچک، صدق مى‌کند. این «صنایع خانگى» مدرن هیچ وجه اشتراکى جز در نام با آن صنایع خانگى قدیم که وجودش‌شان مسبوق به وجود صنایع پیشه‌وری مستقل شهری، زراعت خودکفای دهقانى و، بالاتر از همه، یک خانه مسکونى برای کارگر و خانواده‌اش بود، ندارد. آن نوع صنعت خانگى اکنون بصورت بخش یا امتداد بیرونی کارخانه، کارگاه مانوفاکتوری و یا بنگاه عمده‌فروشی درآمده است. سرمایه علاوه بر کارگر کارخانه، کارگران شاغل در مانوفاکتور و پیشه‌وران، یعنى کسانى که توده‌های عظیم‌شان را در یک نقطه گرد هم می‌آورد و مستقیما تحت فرمان قرار مى‌دهد، لشکر دیگری را نیز بوسیله سرنخ‌های نامرئى بحرکت درمى‌آورد. اینها همان کارگران بخش بیرونى مشغول به کار در صنایع خانگى هستند، که هم در شهرهای بزرگ سکونت دارند و هم در سطح روستاها پراکنده‌اند.

استثمار قوه کار ارزان و کم سن و سال در مانوفاکتور مدرن بسیار بیشرمانه‌تر از کارخانه بمعنای درست آن صورت مى‌گیرد. واینکه زنان و کودکانِ بیش از حد کم سن در معرض تاثیر مواد سمى قرار داده مى‌شوند. در صنایع باصطلاح خانگى این استثمار از مانوفاکتورهای مدرن هم بیشرمانه‌تر صورت می‌گیرد، زیرا قدرت مقاومت کارگران با تفرق آنها تنزل می‌‌کند.صرفه‌جوئی در وسایل تولید، که با نظم و قاعده نخست در سیستم کارخانه‌ای عملى ‌مى‌شود و در همانجا و از همان ابتدا در انطباق با لجام‌گسیخته‌ترین شکل چپاول قوه کار و دزدیدن از ملزومات متعارف کار به پیش برده می‌شود، این وضع، اکنون در هر رشته صنعتی که بارآوری اجتماعی کار و شالوده فنی لازم برای ادغام پروسه‌های کار رشد کمتری یافته است، سرشت ستیزآمیز و آدمکش خود را بصورت بارزتری بنمایش می‌گذارد.

ج - مانوفاکتور مدرن

در اینجا من اصولى را که در بالا مطرح شد با ذکر چند مثال روشن خواهم کرد. در واقع خواننده تا همین جا با نمونه‌های بسیاری که در فصل مربوط به روزکار ارائه شد آشنائی یافته است. در مانوفاکتورهای فلزکاری برمینگام و حومه علاوه بر ۱۰۰۰۰ زن، ۳۰۰۰۰ کودک و  جوان اکثرا به کارهای بسیار سنگین، گمارده شده‌اند. این افراد را مى‌توان در طیفى از مشاغل ناسالم یافت، که از آن قبیل است: ریخته‌گری‌های برنج، کارخانه‌های دکمه‌سازی، لعابکاری‌ها، آبکاری‌ها و روکش‌کاری‌ها یکى از شرم‌آورترین، کثیف‌ترین و کم ‌دستمزدترین انواع کار، که برای آن مرجحا زنان و دختران جوان را بخدمت می‌گیرند، کار سوا کردن انواع مختلف کهنه‌پاره است.

د - صنایع خانگى مدرن

اکنون مى‌پردازیم به صنایع موسوم به خانگى. برای گرفتن تصویری از فجایع این حوزۀ استثمار که سرمایه در پس‌ پردۀ صنعت بزرگ ماشینی سازمان مى‌دهد مى‌توان، بعنوان نمونه، به صنعت دستی میخ‌‌سازی که ظاهرا به خوشی و خرمی در دامان مصفای چند دهکدۀ دور دست انگلستان جریان دارد نظر انداخت .

از ۱۵۰۰۰۰ نفری که در انگلستان به تولید تور اشتغال دارند در حدود ۱۰۰۰۰ نفر مشمول قانون کارخانۀ ۱۸۶۱ مى‌شوند. تقریبا کل ۱۴۰۰۰۰ نفر باقی‌‌مانده را زنان، جوانان، و پسران و دختران خردسال تشکیل مى‌دهند.

. رشته‌هائى که ما اینک به بررسى آنها خواهیم پرداخت به دو گروه تقسیم مى‌شوند: ۱- فینیشینگ انجام‌کارهای تکمیلی نهائى بر تور ماشین‌بافت که خود تقسیمات فرعى متعدد دارد ۲-  قلاب‌بافى.

تکمیل‌کاری تور یا در خانه‌هائى موسوم به خانه خانم استاد انجام مى‌گیرد و یا توسط زنان در خانه‌های خودشان، با یا بدون کمک فرزندان‌. خانم استادها خود افراد فقیری هستند. اطاق کار در یک خانه شخصى قرار دارد. خانم استاد از کارخانه‌دارها یا عمده‌فروشی‌ها سفارش مى‌گیرد، و به اندازه‌ای که تقاضای متغیر بازار و وسعت اطاق‌هایش اجازه ‌دهد زن، دختر جوان و کودک خردسال استخدام مى‌کند.

ه‍ - گذار از مانوفاکتور مدرن و صنعت خانگى مدرن به صنعت بزرگ ماشینی. تسریع این انقلاب از طریق تعمیم قوانین کارخانه به صنایع مذکور

پائین آوردن قیمت قوه کار از طریق سوء ‌استفاده محض از کار زنان و کودکان، از طریق دزدی محض از همه ملزومات متعارف زیست و کار، و از طریق قساوت صرف در تحمیل زیاده‌کاری و شب-کاری، سرانجام به موانع غیر قابل عبور طبیعى برمى‌خورد. این برخورد به مانع در مورد ارزانتر تمام کردن کالاها، و استثمار کاپیتالیستی بطور کلى، که بر پایه استفاده از این روش‌ها استوارند، نیز صدق می‌کند. وقتی سرانجام این مرحله فرارسد - و این سال‌ها بطول می‌انجامد - زمان استفاده از سیستم ماشینى و تحول سریع صنایع پراکنده خانگى و ما این انقلاب صنعتى که بطور طبیعى و خودجوش در حال پیشرفت است بطور مصنوعی نیز از طریق گسترش دایره شمول قوانین کارخانه به کلیه صنایعى که در آن زنان، جوانان و کودکان بکار گرفته مى‌شوند تقویت مى‌شود. تنظیم و زمان‌بندی اجباری روزکار از لحاظ طول مدت، استراحت‌ها، زمان شروع و پایان آن، سیستم تعویض نوبتی کار کودکان، حذف کار کلیه کودکان پائین‌تر از یک سن معین از کارخانه، و غیره، از یک سو استفاده از ماشین‌آلات بیشترو نشاندن قوه بخار بجای قوه عضله را ضروری مى‌سازد و از سوی دیگر این گرایش که ضرر وارده از لحاظ زمان از لحاظ مکان جبران گردد، باعث مى‌شود که بر ابعاد وسایل تولیدی که مشترکا مورد استفاده قرار مى‌گیرند، مانند کوره‌ها، ساختمان‌ها و امثالهم افزوده شود. در یک کلام، تمرکز وسیع‌تری از وسایل تولید، و متناظر با آن افزایشى در تعداد کارگران مجتمع در یک محل، بظهور مى‌رسد. اعتراض اصلى که بکرات و با حرارت زیاد از جانب هر کارگاه مانوفاکتوری که خود را با خطر قانون کارخانه مواجه مى‌بیند مطرح مى‌شود در واقع همین است که برای ادامه کار در همان مقیاس سابق باید سرمایه بیشتری بکار انداخت. اما در مورد کار در باصطلاح صنایع خانگى و اشکال بینابینى میان آنها و مانوفاکتور باید توجه داشت که این صنایع بمحض برقراری محدودیت بر روزکار و بر استخدام کودکان ورشکست مى‌شوند. استثمار نامحدود قوه کار ارزان تنها رکن قابلیت رقابت آنهاست.

یکى از شرایط قطعا لازم برای موجودیت سیستم کارخانه‌ای، بخصوص پس از محدود شدن طول روزکار، اطمینان به نتیجه یعنى تولید مقدار معینی کالا، یا ایجاد اثر مفید و معینی، در مدت زمان معین است. بعلاوه، وقفه‌های آئین‌نامه‌ای موجود در روزکار متضمن این فرض‌اند که توقف‌های نوبتی و ناگهانى در کار به محصولی که در نیمه‌‌راه پروسه تولید است آسیبى نمى‌رساند. این ضرورت اطمینان به نتیجۀ کار، و این ممکن بودن توقف پروسه کار، طبعا در صنایع تماما مکانیزه با سهولت بیشتری قابل حصول‌ است تا صنایعى که در آنها پروسه‌های فیزیکى و شیمیائى نقش دارند؛ مانند سفالگری، سفیدگری پارچه، رنگرزی، نانوائى، و اکثر صنایع فلزکاری. هر جا که روزکار محدود نشده‌ای وجود داشته باشد، هر جا که شب-کاری و تباه کردن نامحدود زندگى انسان‌ها وجود داشته باشد، کوچک‌ترین مانعى که ماهیت پروسه کار در مقابل هر تغییری در جهت بهبود [شرایط کار] قرار دهد فورا «مانع طبیعى» جاودانه‌ای‌‌ قلمداد مى‌شود که مقتضای ذات تولید است. هیچ سمى قادر نیست با آن حتمیتى که قانون کارخانه این گونه «موانع طبیعى» را از سر راه می‌روبد دفع آفت کند. نوفاکتوری به سیستم کارخانه‌ای فرارسیده است. 

 در کارخانه‌ها و مانوفاکتورهائى که هنوز مشمولقوانین کارخانه نشده‌اند وحشتناک‌ترین اضافه‌کاری‌ها طى دورۀ موسوم به «فصل» و در پى سفارشات غیرمنتظره، متداول است. در بخش‌های بیرونی کارخانه، یعنی مانوفاکتورها و عمده‌فروشی‌ها‌، کارگران موسوم به خانه‌کار  که اشتغال‌شان در بهترین حالت نا‌منظم است، در زمینه مواد اولیه برای سفارشات اسیر میل و هوس سرمایه‌دارند که در این صنعت بهیچوجه غم استهلاک ساختمان و ماشین‌آلات ندارد و در صورت توقف کار ضرری متوجهش نیست، و این کارگر است که پوستش کنده مى‌شود. پس سرمایه‌دار در اینجا با نظم و قاعده دست بکار ایجاد یک نیروی احتیاط صنعتى مى‌شود که بتواند با یک شیپور بخط شود - نیروی احتیاطی که او در بخشى از سال با تحمیل غیر‌انسانى‌ترین مشقات قلع و قمعش مى‌کند، و در بخش دیگر سال رهایش مى‌کند تا بر اثر نبود کار از گرسنگى تلف شود .

این نغمۀ اعتراضىِ محبوب سلاطین صنعت پنبه بود در زمانی که برای اولین بار تهدید قوانین کارخانه را حس کردند. رشته صنعتی اینها هر چند بیش از هر صنعت دیگری وابسته به بازار جهانى و بنابراین کشتیرانى بود، دروغ‌شان در عمل به اثبات رسید. و از آن پس بازرسان کارخانه با هر «مانع کسبی» ادعائى بمنزله یک بهانه‌تراشى محض برخورد کرده‌اند. تحقیقات کمیسیون اشتغال کودکان که با امانت کامل به انجام رسیده است ثابت مى‌کند که اولاتاثیر تنظیم و زمان‌بندی ساعات کار، در برخى صنایع، این بوده است که باعث شده حجم کار مورد استفادۀ قبلی بنحو یکدست‌تری در تمام طول سال توزیع شود؛ ثانیااین زمان‌بندی در حکم نخستین لگام عقلانى بر هوسبازی‌های جنایتکارانه و پوچ عالم مد بود هوسبازی‌هائى که با سیستم کاری حاکم بر صنعت بزرگ بدترین ناهماهنگى را دارد؛ثالثا رشد و توسعه اقیانوس‌پیما‌ئی و وسایل ارتباطى بطور کلى، آن پایه و اساس فنى که کار فصلى بطور واقعى بر آن استوار بود را از بین برده است؛رابعا سایر احوال و شرایط باصطلاح غیر قابل کنترل همه با ساختمان‌های بزرگ‌تر، ماشین‌آلات افزون‌تر، استخدام همزمان کارگربیشتر،و با تاثیر خود بخود همه این تغییر و تحولات بر شیوه کار تجار عمده‌فروش بکناری روبیده مى‌شوند. با اینهمه سرمایه، چنان که نمایندگان خودش بارها و بارها اذعان کرده‌اند، هرگز با این تغییر و تحولات کنار نخواهد آمد مگر «تحت فشار یک قانون عمومى پارلمانى» بمنظور تنظیم و زمان‌بندی ساعات کار.

8- بند‌های مربوط به بهداشت و سوادآموزی در قوانین کارخانه. تعمیم قوانین کارخانه در انگلستان   

قوانین کارخانه، این نخستین واکنش آگاهانه و نقشه‌مند جامعه در برابر شکل خودجوش پروسه تولید اجتماعی بود. حال پیش از پرداختن به قانون تعمیم قوانین کارخانه در انگلستان، برخى مفاد این قوانین که به ساعات کار مربوط نمى‌شوند را به اختصار بررسی می‌کنیم.

گذشته از نحوه تدوین این قوانین، که طفره رفتن از آنها را برای سرمایه‌دار آسان مى‌کند، مفاد مربوط به بهداشت در آنها بینهایت ناچیز و در واقع محدود است به لزوم سفید کردن دیوارها، دستوراتى بمنظور تضمین نظافت در چند زمینه دیگر، تامین تهویه، و حفاظ در برابر ماشین‌آلات خطرناک. در جلد سوم این کتاب1 به عناد ورزی‌های قشریِ کارخانه‌داران نسبت به آن دسته از مفاد این قانون که صَرف هزینه‌ای مختصر جهت تدارک وسایلى برای حفاظت دست و پای عمله‌جات را به ایشان تحمیل مى‌کرد باز خواهیم گشت. این عناد تایید دیگری است بر آن دگم تجارت آزاد که در اجتماعى متشکل از منافع ستیز‌آمیز، هر فرد از طریق دنبال کردن سود شخصى خود امر سعادت همگانى را به پیش مى‌برد!

ذکر یک نمونه کافی است. صنعت کتان‌بافى، چنان که همه مى‌دانند، طى بیست سال اخیر گسترش قابل ملاحظه‌ای یافته، و بهمراه این گسترش بر تعداد کارخانه‌های کتان‌کوبى در ایرلند افزوده شده است. در سال ۱۸۶۴ در این کشور ۱۸۰۰ کارخانه از این نوع وجود داشت. بطور منظم، در پائیز و زمستان، زنان و «جوانان»، بعبارت دیگر همسران، پسران و دختران مزرعه‌داران خرده‌پای مناطق مجاور، یعنى قشری بکلى بیگانه با ماشین را از کار در مزرعه برمى‌دارند و به کتان‌کوبى‌ها مى‌آورند تا ساقه‌های کتان را لای غلطک‌های کتان‌کوب بدهند. سوانحی که رخ می‌دهد، از لحاظ کمیت و کیفیت هر دو، کلا در تاریخ سیستم تولید ماشینى بیمانند است.   

بندهای مربوط به سوادآموزی در این قوانین با آنکه در کل حقیر مى‌نمایند اما بهر حال سوادآموزی ابتدائى را شرط اولیه و اجباری استخدام کودکان قرار مى‌دهند. موفقیت این بندها برای نخستین بار ثابت کرد که ترکیب آموزش و ورزش با کار یدی، و در نتیجه ترکیب کار یدی با آموزش و ورزش، امکان‌پذیر است. بازرسان کارخانه با پرسش از معلمان بزودی دریافتند که کودکان کارخانه‌رو با آنکه روزانه به اندازه نصف دانش‌آموزان عادی آموزش مى‌بینند به اندازه آنها، و اغلب بیشتر، مى‌آموزند. «این پدیده را مى‌توان با این واقعیت ساده توضیح داد که کودکان وقتى فقط نیمى از روز را در مدرسه باشند همیشه سرحال و تقریبا همیشه آماده و مشتاق یادگیری‌اند. سیستمى که این کودکان بر مبنای آن کار مى‌کنند، یعنى نصف روز کار یدی و نصف روز مدرسه، هر یک از این دو اشتغال را برای دیگری بصورت تفریح و استراحت درمى‌آورد. در نتیجه هر دو به خلق و خوی کودک بسیار بیشتر می‌سازند، تا حالتی که او مدام تنها به یکى از دو عمل گمارده می‌شود. کاملا روشن است که پسر بچه‌ای که تمام صبح را در مدرسه بوده نمى‌تواند، بخصوص در هوای گرم، پابپای پسر بچه دیگری که تازه و سردماغ از کار مى‌آید پیش برود».

 صنعت بزرگ چنان که دیدیم تقسیم کار مشخصه مانوفاکتور را، که در آن هر فرد مادام‌العمر اسیر دست و پا بستۀ یک کار جزء خاص است، از طرق فنى به کنار مى‌روبد. اما شکل کاپیتالیستی صنعت بزرگ نیز همین تقسیم کار را بصورت مهیب‌تری بازتولید مى‌کند؛ در کارخانه بمعنای درست آن با تبدیل کارگر به زائده جاندار ماشین، و در هر جای دیگری بیرون از کارخانه با استفاده پراکنده از ماشین و کارگر ماشین‌کار، و با وارد کردن کار زنان، کودکان و مردان غیرماهر بمنزله شالوده جدیدی برای تقسیم کار. در اینجاست که تناقض میان تقسیم کار مانوفاکتوری و ماهیت صنعت بزرگ کارخانه‌ای با شدت تمام بیرون مى‌زند. این تناقض بعنوان مثال خود را در این واقعیت دهشتناک ظاهر می‌کند که بخش بزرگى از کودکانى که در کارخانه‌ها و مانوفاکتورهای مدرن کار مى‌کنند از نخستین سال‌های عمر به انجام ساده‌ترین کارها میخکوب، و سالیان سال استثمار مى‌شوند، بدون آنکه هیچ نوع مهارت فنى به آنها آموخته شود که بعدها بتوانند، حتى در همان کارخانه، مفید واقع شوند.

آنچه در مورد تقسیم کار در درون کارگاه مانوفاکتوری صدق مى‌کند در مورد تقسیم کار در درون جامعه نیز صادق است. تا وقتى صنعت پیشه‌وری و مانوفاکتوری شالوده عمومی تولید اجتماعى را تشکیل مى‌دهند اینکه تولید‌کننده تابع تنها یک رشته شود، اینکه شاخه‌های گوناگون شغلش از یکدیگر تفکیک شوند، یک وجه ضروری پروسه رشد [تولید] است. بر همین پایه است که هر رشته تولیدی از راه تجربه شکل مناسب فنى خود را کسب مى‌کند، و بتدریج آنرا تکامل مى‌بخشد. سپس همین که این شکل به درجه‌ای از ثبات و قوام نائل آمد بسرعت بهمان صورت متحجر می‌شود.

صنعت بزرگ ماشینی حجابى که پروسه تولید انسان‌ها را بر خود آنان پوشیده مى‌داشت، و شاخه‌های مختلف خودروئیدۀ تولید را نه تنها برای اغیار بلکه حتى برای اصحاب محرمیت نیز بصورت رازی سر به مُهر درمى‌آورد، از هم درید. اصل محوری آن، یعنی مستقل دیدن هر پروسه تولید و تجزیه آن به عناصر [یا پروسه‌های] متشکله‌اش بی آنکه دغدغه‌اش در وهله اول توانائى یا عدم توانائی دست انسان برای انجام این پروسه‌های جدید باشد، باعث بوجود آمدن کل علوم تکنولوژیک مدرن شد. اشکال متنوع، متحجر و بظاهر نامرتبط پروسه تولید اجتماعى حال [یکی پس از دیگری] انحلال ‌یافتند و جای خود را به اشکال متکی بر کاربست آگاهانه و نقشه‌مند علوم طبیعى سپردند - کاربست‌هائی که بر حسب اثر مفید مطمح نظر در هر مورد، از طبقه‌بندی منظمی برخوردار بودند. بر همین قیاس تکنولوژی موفق به کشف آن چند شکل بزرگ و اساسى حرکت شد که، علیرغم همه تنوع ابزارهای مورد استفاده، حرکاتى هستند که بدن انسان در انجام هر عمل تولیدی الزاما باید بخود بگیرد؛ همان گونه که علم مکانیک نیز فریب پیچیدگى عظیم ماشین‌آلات مدرن را نمى‌خورد و این پیچیدگى را چیزی جز تکرار مداوم پروسه‌های ساده مکانیکى واحدی نمى‌بیند. صنعت مدرن در شکل موجودِ یک پروسه تولیدی هرگز بدیده شکل قطعى و نهائى آن نمی‌نگرد. بنابراین زیربنای فنى‌اش انقلابى است؛ حال آنکه همه شیوه‌های تولیدی پیش از آن ذاتا محافظه کار بودند. صنعت مدرن از طریق بکارگیری ماشین‌آلات، پروسه‌های شیمیائى و روش‌های دیگر نه تنها شالوده فنى تولید بلکه نقش کارگر در پروسه تولید، و ترکیب اجتماعى پروسه کار را نیز مدام دگرگون مى‌‌کند. لذا از این طریق در عین حال تقسیم کار درون اجتماع را نیز از ریشه متحول می‌سازد و توده‌های سرمایه و کارگر را بیوقفه از یک رشته به رشته دیگر تولید مى‌راند. پس صنعت بزرگ کارخانه‌ای اگر، از سوئی، دقیقا بدلیل ماهیتش، تنوع کار، سیلان نقش‌ها و تحرک کارگر در همه جهات را لازم مى‌آورد، از سوی دیگر، به اقتضای شکل کاپیتالیستی‌اش، همان تقسیم کار قدیم را با خصوصیات صلب متحجرش بازتولید مى‌کند. پیش از این دیدیم که این تناقض مطلق چگونه هر نوع سکون و آرامش، هر گونه ثبات و هر گونه امنیت را از زندگى کارگر سلب مى‌کند؛ چگونه وسایل کار را از چنگ کارگر درمی‌آورد، و بدینوسیله مدام او را در معرض این تهدید قرار می‌دهد که وسایل زندگی را نیز از کفَش خواهد ربود.و دیدیم که چگونه بر نقش تخصصى‌ او خط بطلان مى‌کشد، و بدین وسیله او را در معرض این تهدید مداوم قرار می‌دهد که به عنصری مازاد تبدیلش خواهد کرد. همچنین دیدیم که این تناقض چگونه همچون سیلى بنیان‌کن براه می‌افتد و در قالب قربانى گرفتن‌های مداوم از طبقه کارگر، گشاده‌دستى جنون‌آمیز در دوشیدن قوه کار، و آثار ویرانگر هرج و مرج اجتماعى ابراز وجود می‌کند. این وجه منفى قضیه است. اما اگر ضرورت تنوع کار در حال حاضر خود را از یک سو بصورت یک قانون طبیعى فائقه، و از طریق عمل کور و ویرانگر یک قانون طبیعی‌ اعمال مى‌کند که در همه جا به مانع برمی‌خورد، و فاجعه می‌آفریند، صنعت بزرگ از سوی دیگر با این فاجعه‌‌آفرینى‌ها دقیقا ضرورت برسمیت شناخته شدن تنوع کار و لذا ضرورت برسمیت شناخته شدن قابلیت کارگر برای انجام بیشترین تعداد انواع مختلف کار برای انسان‌ها را تبدیل به یک مساله مرگ و زندگی‌ می‌کند. این امکان تغییر نوع کار باید تبدیل به یک قانون عام تولید اجتماعى شود، و مناسبات موجود چنان تغییر یابند که امکان تحقق متعارف این قانون فراهم آید. صنعت بزرگ این مساله را برای جامعه تبدیل به مساله مرگ و زندگى می‌‌کند که آن پدیده شنیع، آن لشکر کارگرانى که بصورت لشکر احتیاط در فقر و تیره‌روزی نگاهداشته مى‌شوند تا برای رفع نیازهای متغیر استثمار کاپیتالیستی گاه احضار و گاه مرخص ‌‌شوند، جای خود را به فردی بدهد که قابلیت انطباق خود بر شرایط مختلف کاری و لذا قابلیت انجام انواع مختلف کار را دارد. و از این طریق انسان یکجانبه رشد یافته‌ای که محمل تنها یک نقش [یا فونکسیون] جزئى اجتماعی است جای خود را به انسانی با رشد ‌تمام و کمال  بدهد که نقش‌‌های مختلف اجتماعى برایش اشکال مختلف فعالیت‌هائی باشد که یکى پس از دیگری در پیش مى‌گیرد.

یکى از وجوه این پروسه تحول، که بر پایه شالوده‌ای که صنعت بزرگ فراهم ساخته بطور خودجوش سر بر آورده، تاسیس مدارس فنى و کشاورزی است. از دیگر وجوه آن تاسیس مدارس آموزش حرفه‌ای، یا هنرستان‌های صنعتی است که در آن فرزندان کارگران در زمینه تکنولوژی و کار عملى با آلات و ابزار مختلف تا حدودی آموزش مى‌بینند .

وضع قوانین در مورد کارخانجات، تا آنجا که محدود به تنظیم کار در کارخانه‌ها، مانوفاکتورها و غیره است، صرفا حمل بر مداخله در حق استثمار سرمایه مى‌شود. اما آنجا که صحبت از تنظیم کار موسوم به «خانگى» بمیان می‌آید،‌.این اقدام فورا حمله مستقیمى به حق ولایت والدین بر فرزندان، قلمداد مى‌شود. حقوق کودکان باید برسمیت شناخته مى‌شد. در گزارش نهائى کمیسیون اشتغال کودکان که در ۱۸۶۶ انتشار یافت آمده است: «بدبختانه از مجموعه شواهد بنحو دردناکى پیداست که کودکان، اعم از پسر و دختر، آنقدر که در مقابل والدین خود نیاز به محافظت دارند در مقابل هیچکس دیگر ندارند». سیستم استثمار نامحدود کار کودکان و کار موسوم به خانگى  تنها به این علت پا برجاست که والدین بی هیچ قید و شرط یا کنترلى، قادرند این اختیار بى‌ضابطه و زیانبار را بر فرزندان خردسال و آسیب‌پذیر خود اعمال کنند … والدین نباید از این قدرت مطلقه برخوردار باشند که فرزندان‌شان را تبدیل به یک ماشین صرف برای کسب فلان مقدار دستمزد در هفته کنند … لذا کودکان و جوانان در کلیه مواردی از این قبیل باید بتوانند در مقابل سوءاستفاده والدین از اختیار ولایت، اختیاری که قوای جسمانی‌ آنان را نارسیده به نابودی مى‌کشاند و موجب تنزل فکری و اخلاقى‌شان مى‌شود، این را حق طبیعی خود بدانند که از قانونگذاران طلب حمایت کنند» اما این سوءاستفاده از اختیار ولایت نبود که موجب استثمار مستقیم یا غیرمستقیم قوه کارهای نارسیده توسط سرمایه می‌شد، بلکه برعکس این شیوه استثمار کاپیتالیستی بود که با از میان بردن پایه اقتصادی ناظر بر اختیار ولایت، استفاده از این اختیار را به سوء‌‌استفاده از آن تبدیل کرده بود.

انحلال پیوندهای خانوادگى قدیم در چارچوب سرمایه‌داری هر اندازه کریه و نفرت‌انگیز جلوه کند، مع‌الوصف صنعت بزرگ مدرن، با نقش مهمی که به زنان، جوانان و کودکان از هر دو جنس در پروسه‌های اجتماعا سازمان‌یافتۀ تولید در خارج از حوزه اقتصاد خانگى تفویض می‌کند، پایه اقتصادی جدیدی برای شکل عالی‌تری از خانواده و مناسبات میان دو جنس بوجود مى‌آورد.

لزوم تعمیم قوانین کارخانه، یعنى تبدیل آنها از قوانین استثنائى مربوط به ریسندگى و بافندگى مکانیزه قوانین عامى برای کل تولید اجتماعى، چنان که دیدیم از سیر تکامل تاریخى صنعت بزرگ مدرن نشأت گرفت. زیرا بر اثر تکامل این صنعت است که شکل سنتى مانوفاکتور، صنایع پیشه‌وری و صنایع خانگى از بیخ و بن متحول مى‌گردد، مانوفاکتورها مدام به کارخانه و صنایع پیشه‌وری مدام به مانوفاکتور تبدیل می‌شوند، و بالاخره، حوزه‌های صنایع پیشه‌وری و خانگى ظرف مدتی که کوتاهی‌ آن بالنسبه حیرت‌آور‌ است مبدل به لانه‌های فقر و بدبختی مى‌شوند که در آنها استثمار کاپیتالیستی دست خود را برای ارتکاب مدهش‌ترین مظالم کاملا باز مى‌‌بیند. نهایتا دو عامل در بر هم زدن تعادل ترازو و تغییر اوضاع نقش تعیین‌کننده بازی می‌کند: اول، این تجربه، و تکرار مداوم آن، که سرمایه بمحض آنکه، حتى در نقاط انگشت‌شماری در مدارهای حاشیه‌ای اجتماع، مقید به قیود دولتى می‌شود، مى‌کوشد این قیود را در همه نقاط دیگر و به شیوه هر چه نامقیدتری جبران کند؛ و دوم، فریاد سرمایه‌داران برای برابری در شرایط رقابت، بعبارت دیگر برای برابری در قید و بندهائی که بر استثمار کار گذاشته می‌شود.

برای آنکه تصویری از وسعت قانون تنظیمات کارگاه‌ها بدست داده باشیم تعاریف مندرج در آنرا در زیر نقل می‌کنیم:

«کار پیشه‌وری: هر گونه کار دستی که بمنزله حرفه و بمنظور کسب منفعت مستقیم یا غیرمستقیم از طریق ساخت یک محصول یا بخشى از آن، و یا از طریق تغییر، تعمیر، تزئین، تکمیل، یا هر طریق دیگری در جهت آنکه محصول بصورت قابل فروش درآید، انجام مى‌گیرد».

«کارگاه: اطاق یا محلى است اعم از سرباز یا سرپوشیده که در آن کودک، جوان یا زنى به کار پیشه‌وری اشتغال، و فردی که کودک، جوان یا زن مزبور در استخدام اوست بر آن حق دسترسى و کنترل داشته باشد».

«شاغل: فردی است که تحت نظر استاد یا والد خود، بمعنائى که در این قانون تعریف مى‌شود، به هر گونه کار پیشه‌وری، اعم از اینکه در مقابل آن کار مزد دریافت کند یا نکند، مشغول باشد».

«والد: پدر یا مادر، ولى یا هر فردی است که حضانت یا اختیار…کودک یا فرد جوانى را در دست دارد».

بند ۷ که حاوی مجازات تخلف از احکام مربوط به استخدام کودکان، جوانان و زنان است، نه تنها صاحب کارگاه را، مستقل از اینکه والد کارگر باشد یا نباشد، مستحق مجازات اعلام مى‌کند، بلکه «والد، یا فردی که اختیاردار کودک، جوان یا زن است، و هر گونه منفعت مستقیمى از کار کودک، جوان یا زن مى‌برد» را نیز مشمول مجازات قرار مى‌دهد.

قانون تعمیم قوانین کارخانه که موسسات بزرگ را در بر مى‌گیرد بدلیل انبوهى از استثنا‌تراشى‌های از سر خباثت و سازش‌های جبونانه با کارفرمایان، نسبت به قانون کارخانه گامى به پس محسوب مى‌شود.

قانون تنظیمات کارگاه‌ها، با احکام بیمایه و حقیرش در زمینه موارد مشخص و جزئیات آنها، در دست مقامات محلى و شهری که عهده‌دار اجرای آن بودند همچون کلماتى بیجان بر روی کاغذ باقى ماند. در سال ۱۸۷۱ که پارلمان این اختیار را از ایشان سلب کرد تا به بازرسان کارخانه تفویض کند در واقع با یک چرخش قلم بیش از ۱۰۰۰۰۰ کارگاه و ۳۰۰ کوره‌پزخانه به حوزه مسئولیت بازرسان افزوده شد، و در عین حال کمال دقت بعمل آمد تا مبادا بیش از هشت کمک‌بازرس به کادر پرسنلی آنها، کادری که پیش از این افزایشِ مسئولیت نیز دچار کمبود پرسنل بود، اضافه شود.

یکى از آخرین کتاب‌ آبی‌هائی که در مورد معادن انتشار یافته گزارشى است بنام گزارش کمیته منتخب در مورد معادن، همراه با … شواهد، ٢٣ ژوئیه ١٨۶۶. این گزارش حاصل کار یک کمیته پارلمانى منتخب مجلس عوام است که اختیار احضار و بازپرسى از شهود را داشت. مجلد قطوری است به قطع رحلى، اما خود گزارش تنها پنج سطر از آنرا اشغال مى‌کند، که چکیدۀ آن اینست:

1-بکار گرفتن پسران خردسال ده ساله ببالا در معادن. کار در معادن، شامل رفت و آمد اجباری به معدن، معمولا  چهارده، پانزده ساعت، و در موارد استثنائى حتى بیشتر، یعنى از سه، چهار یا پنج صبح تا پنج و شش عصر، بطول می‌انجامد (شماره ۶، ۴۵۲، ۸۳). بزرگسالان در دو شیفت هشت ساعته کار مى‌کنند، اما در مورد پسران خردسال، بدلیل هزینه‌ای که این امر در بر دارد، چنین تناوبى وجود ندارد (شماره ۸۰، ۲۰۳، ۲۰۴). پسر بچه‌های کوچکتر عمدتا به کارِ  باز و بسته کردن دریچه‌های تهویه در قسمت‌های مختلف معدن گمارده مى‌شوند، و بزرگترها به کارهای سنگین‌تر از قبیل حمل ذغال و نظایر آن (شماره ۱۲۲، ۷۳۹، ۷۴۰). این تعداد ساعت کار در زیر زمین تا سنین بین هیجده تا بیست و دو سالگى که کار معدنچى بمعنای اخص کلمه به آنها داده مى‌شود ادامه مى‌یابد.از کودکان و جوانان در زمان حاضر نسبت به هر دوره‌ای در گذشته کار بیشتری کشیده می‌شود و بدرفتاری با آنها بیشتر شده است .معدنچیان تقریبا متفق‌القول خواستار تصویب یک قانون پارلمانى مبنى بر ممنوعیت بکار گرفتن کودکان زیر چهارده سال در معادن هستند.            2-سوادآموزی. کارگران معدن خواستار قانونى برای سواد‌آموزی اجباری فرزندان‌شان هستند، مانند قانونى که در مورد کارخانجات وجود دارد. کارگران معدن اعلام کرده‌اند بندهائى از قانون ۱۸۶۰ که اخذ گواهی‌نامه تحصیلى را شرط استخدام پسر بچه‌های ده تا دوازده ساله قرار مى‌دهد چیزی جز ظاهری فریبنده نیست.

۳- استخدام زنان. از سال ۱۸۴۲ زنان را به کار در زیرِ زمین وانمى‌دارند بلکه آنها را بر روی زمین به کارهائى از قبیل بار کردن ذغال و غیره، کشیدن بشکه‌های ذغال بطرف کانال‌ها و واگن‌های قطار، جدا کردن قطعات ریز و درشت ذغال و نظایر آن مى‌گمارند.

4-اوزان و مقیاسات مخدوش. یکى از خواسته‌‌های کارگران اینست که دستمزدهایشان بجای دو هفته یک بار بطور هفتگى، و بجای حجم بشکه ذغال بر حسب وزن بشکه پرداخت شود. کارگران همچنین خواستار حمایت قانونىدر مقابل اوزان مخدوش و نظایر آن هستند

5-  بازرسى معادن. تلفات ناشى از انفجار گاز تنها نگرانى کارگران نیست شماره ۲۳۴ و بعد از آن. کارگرهای ما از وضع تهویه در معادن خیلى شکایت داشتند … وضع تهویه بطور کلى بقدری خراب است که کارگرها بسختى مى‌توانند نفس بکشند. بعد از مدتى که در این کار باشند به درد هیچ کار دیگری نمى‌خورند. واقعیت اینست که در آن بخش معدن که من کار مى‌کنم کارگرها در نتیجه این وضع مجبور شده‌اند کارشان را رها کنند و خانه‌نشین شوند … بعضى‌شان هفته‌هاست که فقط بعلت وضع بد تهویه در جاهائى که تازه گازهای قابل انفجار هم وجود ندارد بیکارند … در معبرهای اصلى عموما هوا زیادست ولى کسى زحمت این را بخودش نمى‌دهد که این هوا را به جاهائى که کارگران مشغول کارند برساند.

 
  BLOGFA.COM