سرمایه کارل مارکس

کتاب سرمایه کارل مارکس

مترجم :ایرج اسکندری به کوشش :عزیز اله علیزاده

ناشر:انتشارات فردوسی       چاپ اول:تهران1379

خلاصه کننده: منا بهزادفر

             خلاصه از بخش هشتم تا فصل پنجم

فصل هشتم حدود روزکار

ما بنا را بر این گذاشتیم که قوه کار به قیمتی منطبق بر ارزشش خرید و فروش مى‌شود. ارزش قوه کار را، مثل ارزش هر کالای دیگر، مدت کار لازم برای تولید آن تعیین مى‌کند. اگر تولید وسایل زندگی که کارگر روزانه بطور متوسط بمصرف مى‌رساند ۶ ساعت وقت ببرد، او باید روزانه بطور متوسط ۶ ساعت کار کند تا قوه کارش را تولید کند بنابراین، با فرض ثابت بودن سایر عوامل، کمیت معلومى است. اما معلوم بودن این کمیت بمعنای معلوم بودن طول خود روزکار نیست.

فرض کنیم خط B Aنماینده طول مدت کار لازم باشد؛ مثلا ۶ ساعت. حال اگر کار به اندازه ۱، ۳ یا ۶ ساعت فراتر ازAB امتداد یابد سه خط دیگر بصورت زیر خواهیم داشت:

                                                                                                                                                   روزکار ۱                              A-------------B---C

          روزکار ۲                       A-------------B------C                                                     

          روزکار ۳                A-------------B------------C                                             

این سه خط جدید نماینده سه روزکار مختلف ۷، ۹ و ۱۲ ساعته‌اند. BC یعنى امتداد AB نماینده طول مدت کار اضافه است. از آنجا که کل روزکار عبارتست ازAC = AB + BC ٬‌ طول آن با مقدار متغیرBC تغییرمی‌کند. از آنجا که AB مقدار معلومى است، نسبت BC به AB  را همواره می‌توان محاسبه کرد . که در سه روزکار مختلف بالا به ترتیب یک ششم ، ۵۰ و ۱۰۰ درصد است. اما نرخ ارزش اضافه به تنهائى طول روزکار را بما نمى‌دهد. این نرخ مى‌تواند ۱۰۰ درصد باشد، و طول روزکار ۸، ۱۰، ۱۲ ساعت یا بیشتر. نرخ ۱۰۰ درصد نشان مى‌دهد که دو جزء تشکیل دهندۀ روزکار یعنى مدت کار لازم و مدت کار اضافه از طول مساوی برخوردارند، اما نشان نمى‌دهد که طول هر یک چقدر است. ص291-295

روزکار با آنکه کمیت ثابتى نیست و سیال است، اما، از سوی دیگر، تنها در حدود معینى هم مى‌تواند تغییر کند.  اما در شیوه تولید کاپیتالیستی این کار لازم تنها مى‌تواند بخشى از روزکار را تشکیل دهد، و کل روزکار هرگز نمى‌تواند به این حد‌اقل نزول کند. از سوی دیگر، روزکار بطور قطع حداکثری دارد، یعنى طول آن نمى‌تواند از حد معینى تجاوز کند. این حد‌اکثر منوط به دو چیز است. اولا، محدود به حدود جسمانى قوه کار است. یک انسان در طول ۲۴ ساعت شبانه ‌روز مقدار معینى از رمقی که در وجودش هست را مى‌تواند مایه بگذارد. . مدت زمانی‌ که کارگر کار مى‌کند مدت زمانى است که طى آن سرمایه‌دار قوه کاری را که از او خریده بمصرف مى‌رساند. اگر کارگر مدت زمانى را که به این صورت در اختیار دارد برای خود صرف کند جیب سرمایه‌دار را زده است. ص316-319

لذا سرمایه‌دار به قانون مبادله کالاها متوسل مى‌شود. او نیز مانند هر خریدار دیگر در پی آنست که بیشترین نفع ممکن را از ارزش استفاده کالائی که خریده است ببرد.ص321

فرض کنیم روزکار شامل ۶ ساعت کار لازم و ۶ ساعت کار اضافه باشد. در این صورت کارگر آزاد در هر هفته ۶×۶ یا ۳۶ ساعت کار اضافه بدست سرمایه‌دار مى‌دهد. مثل اینست که در هفته ۳ روز را برای خود و ۳ روز را به رایگان برای سرمایه‌دار کار کند. اما این واقعیت مستقیما بچشم نمى‌آید، زیرا در این مورد کار اضافه و کار لازم با یکدیگر مخلوطند،

 سرمایه ثابت یعنى وسایل تولید را وقتى از دیدگاه پروسه تولید ارزش اضافه در نظر بگیریم تنها برای این وجود دارند که کار جذب کنند و با هر قطره کار، به همان نسبت مقداری کار اضافه بوجود آورند.ص328-329

 روزکار چیست؟ پاسخ خود سرمایه به این سوالات چنین است: روزکار شامل تمام ۲۴ ساعت شبانه ‌روز است منهای چند ساعت استراحتى که بدون آن قوه کار مطلقا قادر به از سر گرفتن خدمات خود نیست. لذا بدیهى است که کارگر چیزی جز قوه کار مادام‌العمر نیست، و بنابراین تمام وقتی که در اختیار دارد از نظر طبیعى و حقوقى وقت کار محسوب می‌شود و باید به ارزش‌افزائی سرمایه اختصاص داده شود. وقت برای تحصیل علم، برای رشد فکری، برای انجام کارهای اجتماعى، برای تحقق استعدادهای جسمى و روحى، حتى برای استراحت روز یکشنبه نیست .ص335

اما سرمایه با تمایل کور و بى حد و حصر خود به کشیدن کار اضافه، نه تنها حدود اخلاقى بلکه حتى حدود فیزیکى روزکار را نیز زیر پا می‌گذارد. سرمایه وقت رشد، پرورش و حفظ سلامت جسمانى را غصب می‌کند. اینجا دیگر این حفظ قوه کار در حالت نرمال آن نیست که حدود روزکار را تعیین می‌کند بلکه، برعکس، صَرف حداکثر ممکن قوه کار در روز (و مهم نیست تا چه حد بیمارگونه، اجباری و دردناک) است که حدود مدت استراحت کارگر را تعیین می‌کند. برای سرمایه مهم نیست که قوه کار چقدر عمر می‌کند. تنها چیزی که برایش مهم است خیلی ساده حداکثر کاری است که طی یک روز کار می‌توان از قوه به فعل درآورد. سرمایه با کوتاه کردن عمر قوه کار به این هدف می‌رسد. بنابراین تولید کاپیتالیستى، که اساسا چیزی جز تولید ارزش اضافه یا جذب کار اضافه نیست.

 اما ارزش قوه کار متضمن ارزش کالاهای لازم برای بازتولید کارگر، یا بعبارت دیگر تداوم موجودیت طبقه کارگر است. پس اگر افزایش غیرطبیعى طول روزکار،چیزی که سرمایه با گرایش شدید و بى حد و حصر خود به ارزش‌افزائی الزاما در طلبش می‌کوشد  ،باعث کوتاه شدن عمر فرد کارگر و لذا کوتاه شدن کل مدت موجودیت قوه کار اومی شود، این فرسایش باید با سرعت بیشتری جبران شود. درنتیجه بازتولید قوه کار گران‌تر تمام خواهد شد ،همانطور که یک ماشین هم هر چه با سرعت بیشتری مستهلک شود و از میان برود سهمی از ارزش آن که در یک روز باید بازتولید شود افزایش مى‌یابد. بدین ترتیب بنظر می‌رسد که نفع خود سرمایه بسوی روزکار نرمال اشاره دارد.

با پیدایش صنعت بزرگ‌ ‌کارخانه‌ای ‌در اواخرقرن هیجدهم  یعنی پس از قرن‌ها که سرمایه  کوشیده بود روزکار را به حداکثر نرمال آن، و از آنهم فراتر تا حد ۱۲ ساعتِ روز طبیعى، امتداد دهد.

فصل  نهم نرخ و مقدار کل ارزش اضافه

 

ما در این فصل نیز مانند فصول گذشته ارزش قوه کار، و لذا طول آن بخش از روزکار که برای باز‌‌‌تولید و ابقای خود قوه کار لازم است را مقدار معین و ثابتی فرض مى‌کنیم. با این ‌فرض، و با دانستن نرخ ارزش اضافه، مقدار کل ارزش اضافه‌ای که کارگر در مدت زمان معینی برای سرمایه‌دار ایجاد می‌کند ،بدست می‌آید. اگر بعنوان مثال، کار لازم ۶ ساعت در روز باشد، و در قالب مقدار طلائى معادل ۳ شیلینگ نمود یابد، آنگاه ۳ شیلینگ عبارت از ارزش روزانه قوه کار یا ارزش سرمایه بکار افتاده در خرید یک واحد قوه کار است. حال اگر، علاوه بر این، نرخ ارزش اضافه را ۱۰۰ درصد فرض كنيم، این ۳ شیلینگ سرمایه متغیر ارزش اضافه‌ای بمقدار ۳ شیلینگ، بعبارت دیگر کارگر هر روز ارزش اضافه‌ای به مقدار ۶ ساعت، ایجاد می‌کند. اما سرمایه متغیر بیان پولى ارزش کل قوه کارهائى است که سرمایه‌دار همزمان بکار می‌گیرد. ارزش این سرمایه متغیر بدین ترتیب برابر است با ارزش متوسط یک واحد قوه کار ضربدر تعداد قوه کارهای همزمان بکار گرفته شده. بنابراین اگر ارزش قوه کار ثابت باشد، مقدار سرمایه متغیر به نسبت مستقیم تعداد کارگرانى که همزمان بکار گرفته می‌شوند تغییر می‌کند. اگر ارزش روزانه یک واحد قوه کار ۳ شیلینگ باشد، آنگاه سرمایه‌ای معادل ۳۰۰ شیلینگ باید بکار انداخته شود تا روزانه ۱۰۰ کارگر را استثمار کند، یابطور کلی سرمایه‌ای معاد ۳n [یعنی ۳ × n ] شیلینگ باید بکار انداخته شود تا روزانه n واحد قوه کار را استثمار کند.

بدین ترتیب مقدار کل ارزش اضافه‌ای که تولید می‌شود برابر است با ارزش اضافه‌ای که از روزکار یک کارگر بدست می‌آید ضربدر تعداد کارگران بکار گرفته شده. اما از آنجا که مقدار کل ارزش اضافه‌ای که یک کارگر تولید می‌کند را (با فرض معین بودن ارزش قوه کار) نرخ ارزش اضافه تعیین می‌کند، قانون زیر بدست می‌آید: مقدار کل ارزش اضافه تولید شده برابرست با مقدار سرمایه متغیر بکار افتاده ضربدر نرخ ارزش اضافه، يا بعبارت دیگر مقدار کل ارزش اضافه برابرست با تعداد قوه کارهائى که همزمان بوسیله یک سرمایه‌دار استثمار می‌شوند ضربدر درجه استثمار هر يك.

اگر مقدار کل ارزش اضافه را با E، ارزش اضافه‌ای که هر یک کارگر در یک روز متوسط بدست می‌دهد را با e ، سرمایه متغیری که برای خرید یک واحد قوه کار در یک روز بکار می‌افتد را با m، کل سرمایه متغیر را با M، و ارزش یک قوه کار متوسط را با a، درجه استثمار آن  یعنی    را با  و تعداد کارگران بکار گرفته شده را با n نشان دهیم، خواهیم داشت:

 

E

 


فرض ما همه جا این خواهد بود که، اولا، ارزش یک واحد متوسط قوه کار ثابت است و ثانیا کارگرانى که سرمایه‌دار بکار می‌گیرد همه کارگرانی با مهارت متوسطند. یقینا حالات استثنائى وجود دارد که در آنها ارزش اضافه‌ای که تولید می‌شود به نسبت تعداد کارگران استثمار شونده افزایش نمی‌یابد، ولى در آن صورت ارزش قوه کار هم ثابت نمی‌ماند. بنابراین در تولید یک مقدار معین ارزش اضافه بروز کاهش در مقدار یک عامل می‌تواند با بروز افزایش در مقدار عامل دیگر جبران شود. اگر سرمایه متغیر کاهش یابد و در عین حال نرخ ارزش اضافه به همان نسبت افزایش یابد، حجم ارزش اضافه ثابت مى‌ماند. اگر سرمایه‌دار، بنا بر فرض قبلى ما، باید ۳۰۰ شیلینگ بکار اندازد تا ۱۰۰ کارگر را در روز استثمار کند، و اگر نرخ ارزش اضافه ۵۰ درصد باشد، این ۳۰۰ شیلینگ سرمایه متغیر نیز ارزش اضافه‌ای معادل ۱۵۰ شیلینگ، یا ۳ ×۱۰۰ ساعت کار، بدست می‌دهد. اگر نرخ ارزش اضافه دو برابر شود، یعنی روزکار بجای ٩ ساعت (۶ ساعت کار لازم و ۳ ساعت کار اضافه) به ۱۲ ساعت ( ۶ ساعت کار لازم و ۶ ساعت کار اضافه) افزایش یابد، و در عین حال سرمایه متغیر به نصف یعنى به ۱۵۰ شیلینگ کاهش یابد، این سرمایه متغیر نیز ارزش اضافه‌ای معادل ۱۵۰ شیلینگ، یا ۶×۵۰ ساعت کار، بدست خواهد داد. بنابراین کاهش سرمایه متغیر می‌تواند با افزایشى به همان نسبت در درجه استثمار قوه کار جبران شود. بعبارت دیگر کاهش تعداد کارگران بکار گرفته شده از طریق افزایشى بهمان نسبت در ساعات کار روزانه آنها قابل جبران است. لذا می‌توان گفت عرضه [یا مقدار کل] کاری که سرمایه از گرده کارگران می‌کشد تا حدودی مستقل از عرضه یا تعداد کل کارگران[استثمار شونده است و برعکس، اگر نرخ ارزش اضافه کاهش یابد اما مقدار سرمایه متغیر، بمعنای تعداد کارگران بکار گرفته شده به همان نسبت افزایش یابد مقدار کل ارزش اضافه ثابت می‌ماند.

با اینهمه، جبران کاهش تعداد کارگران، یعنى جبران کاهش مقدار سرمایه متغیر، از طریق افزایش نرخ ارزش اضافه، یعنى افزایش طول روزکار، حدود و ثغوری دارد که فرارفتن از آن ممکن نیست.

از اینکه مقدار کل ارزش اضافه بستگی به دو عامل نرخ ارزش اضافه و مقدار سرمایه متغیر بکار افتاده دارد، قانون سومى نتیجه می‌شود: اگر نرخ ارزش اضافه، یعنى درجه استثمار قوه کار و ارزش قوه کار، یعنى مدت کار لازم مقادیر معلومی باشند، بدیهى است که هر چه سرمایه متغیر بزرگتر باشد مقدار ارزش و ارزش اضافه‌ای که تولید می‌شود بزرگتر است.

اگر نرخ ارزش اضافه و ارزش قوه کار ثابت باشد، مقادیر مختلف ارزش اضافه‌ای که تولید می‌شود به نسبت مستقیم مقادیر مختلف سرمایه‌های متغیر بکار افتاده تغییر می‌کند. حال می‌دانیم که سرمایه‌دار سرمایه خود را به دو بخش تقسیم می‌کند. یک بخش را خرج وسایل تولید می‌کند، که بخش ثابت سرمایه‌اش را تشکیل می‌دهد، و بخش دیگر را خرج قوه کار زنده می‌کند، که بخش متغیر سرمایه‌اش را تشکیل می‌دهد. بر اساس یک شیوه تولید معین، نسبت تقسیم سرمایه به سرمایه ثابت و متغیر در شاخه‌های مختلف تولید متفاوت است، و در یک شاخه معین تولید نیز بسته به تغییراتی که در شالوده فنی تولید و در چگونگی پیوند اجتماعی پروسه‌های مختلف تولید رخ می‌دهد، تغییر می‌کند. اما نسبت بین بخش‌ ثابت و بخش متغیر یک سرمایۀ معین هر چه باشد، خواه ۱ به ۲ باشد خواه ۱ به ۱۰ و خواه [بطور کلی]  ۱ به x  بر قانونى که در بالا مطرح شد بى‌تاثیر است. زیرا ارزش سرمایه ثابت مجددا در ارزش محصول ظاهر می‌شود اما در ارزش جدیدی که تولید می‌شود، یعنی در محصول ارزشىِ پروسه تولید وارد نمى‌شود. برای بکار واداشتن ۱۰۰۰ ریسنده مواد خام، دوک و غیرۀ بیشتری لازم است تا برای بکار واداشتن ۱۰۰ ریسنده. ارزش این وسایل تولیدِ بیشتر می‌تواند بالا رود، پائین آید، ثابت بماند، کمتر باشد، بیشتر باشد، اما این تغییرات هیچ تاثیری بر پروسه ایجاد ارزش اضافه توسط قوه کارهائى که این وسایل را بحرکت در‌می‌آورند ندارد. بنابراین قانونى که در بالا  گفته شد به این صورت درمی‌آید: با فرض ثابت بودن ارزش قوه کار و یکسان بودن درجه استثمار توسط سرمایه‌های مختلف، مقدار ارزش‌ها و ارزش اضافه‌هائى که بوسیله این سرمایه‌ها تولید می‌شود به نسبت مستقیم اندازۀ جزء متغیر آنها، یعنى آن بخش‌شان که تبدیل به قوه کار زنده شده است، تغییر می‌‌کند.

از تحلیلى که تا اینجا از تولید ارزش اضافه ارائه داده شد نتیجه گرفته می‌شود که هر مبلغ پول، یا ارزش، را نمی‌توان بدلخواه تبدیل به سرمایه کرد. در واقع خود این تبدل نیازمندبه وجود حداقل معینى پول یا ارزش مبادله در دست دارنده صاحب ‌پول یا صاحب ‌کالا است. حداقل سرمایه متغیر عبارت از قیمت تمام شده یا هزینه تولیدیک واحد قوه کار است که در تمام طول سال و بطور مستمر در هر روز برای تولید ارزش اضافه بکار گرفته می‌شود. اگر این کارگر صاحب وسایل تولید خود بود و به یک زندگى کارگری قانع بود، می‌توانست با مدت کار لازم برای باز‌تولید وسایل زندگی خود یعنی با مثلا ٨ ساعت کار در روز خود را اداره کند. که در آن صورت او به وسایل تولیدی که تنها برای ٨ ساعت کار لازم است نیاز می‌داشت. اما سرمایه‌دار که او را وامی‌دارد تا علاوه بر این ٨ ساعت مثلا ۴ ساعت هم کار اضافه کند، مبلغ پول اضافى برای تهیه وسایل تولید اضافى نیاز دارد. اما بنا بر فرض٬ مبنى بر کشیدن ۴ ساعت کار اضافه و لازم بودن ۸ ساعت کار برای یک زندگی کارگری سرمایه‌دار مجبور است نه یک کارگر بلکه دو کارگر را بکار گیرد تا از محل ارزش اضافه‌ای که روزانه صاحب می‌شود در سطح یک کارگر، و نه بالا‌تر از آن، زندگى یعنى صرفا رفع احتیاج کند. در این حالت هدف او از تولید صرفا تامین زندگیش است و نه ثروت‌اندوزی، حال آنکه ثروت‌اندوزی در تولید کاپیتالیستى مفروض و مستتر است. لذا او برای آنکه بتواند صرفا دو برابر بهتر از یک کارگر معمولى زندگى کند، و همچنین نیمى از ارزش اضافه تولید شده را تبدیل به سرمایه کند، باید تعداد کارگران و حداقل سرمایه بکار انداخته را هشت برابر کند. سرمایه‌دار طبعا می‌تواند، مانند کسى که برای خود کار می‌کند، مستقیما در پروسه تولید شرکت جوید، سرمایه‌دار مراقب است که کارگر کارش را بطور شایسته و با فشردگی‌ بایسته به انجام برساند.

بعلاوه، سرمایه بصورت رابطه‌ای جابرانه درآمد،  طبقه کارگر را مجبور می‌کند بیش از حد لازم برای رفع مایحتاج محدود زندگیش کار کند.

فصل دهم  مفهوم ارزش اضافه نسبی  

ما تا اینجا آن بخش از روزکار را که صرفا ارزش معادل ارزش پرداخت شده از  جانب سرمایه‌دار بابت قوه کار را تولید می‌کند مقدار ثابتى در نظر گرفته‌ایم؛ که تحت شرایط معین تولیدی و در مرحله معینى از توسعه اقتصادی جامعه چنین نیز هست. کارگر چنان که دیدیم ممکن است ۲ یا ۳ یا ۴ یا ۶ یا هر تعداد ساعت بیش از این، یعنى بیش از کار لازمش، کار کند. نرخ ارزش اضافه و طول روزکار بستگى به این داشت که طول این مدت زمان اضافه چقدر باشد. با آنکه مدت کار لازم ثابت بود دیدیم که در عوض طول کل روزکار متغیر است. حال روزکاری را در نظر بگیریم که هم طول آن و هم نحوه تقسیمش به کار لازم و کار اضافه معین باشد. فرض کنیم کل خط AC ٬ یعنی A B C ، نماینده یک روزکار مثلا ۱۲ ساعته، خط AB نماینده ۱۰ ساعت کار لازم و خط BC نماینده ۲ ساعت کار اضافه باشد. حال سوال اینست: چگونه می‌توان بر تولید ارزش اضافه، بعبارت دیگر بر طول کار اضافه، افزود، بدون اینکه، بر طول خط AC افزوده شود؟  در اینجا با آنکه دو حد ابتدائى و انتهائى روزکار، یعنى A و  C، ثابت‌اند، اما بنظر می‌رسد بتوان طولBC را اگر نه از طریق امتداد آن در ورای نقطه پایانش یعنى C (که در عین حال نقطه پایان روزکار AC نیز هست) باری از راه عقب راندن نقطه آغازش یعنى B در جهت  A، افزایش داد. فرض کنید B 'B  در    خط  A B ' B C  مساوی نصف BC یعنی مساوی ۱ ساعت کار باشد. حال اگر در خط  AC، یعنى روزکار ۱۲ ساعته، نقطه B را به 'B منتقل کنیم، BC تبدیل به B'C می‌شود، یعنى کار اضافه نیم برابر افزایش می‌یابد، از ۲ ساعت تبدیل به ۳ ساعت می‌شود، و روزکار هم همان ۱۲ ساعت سابق باقى می‌ماند. اما واضح است که این بلند‌تر شدن مدت کار اضافه و تبدیل شدن آن ازBC به B'C ٬ از ۲ ساعت به ۳ ساعت، بدون کوتاه‌تر شدن همزمان مدت کار لازم و تبدیل شدن آن ازAB به ' AB، از ۱۰ساعت به ۹ ساعت، ممکن نیست. بعبارت دیگر بلند‌تر شدن کار اضافه متناظر با کوتاه‌تر شدن کار لازم است. و این بدان معناست که بخشى از مدت کار که قبلا بطور واقعی بنفع خود کارگر صرف می‌شد اکنون تبدیل به مدت کاری می‌شود که بنفع سرمایه‌دار صرف مى‌شود. بدین ترتیب تغییری پدید می‌آید، اما نه در طول روزکار، بلکه در نحوه تقسیم آن به مدت کار لازم و مدت کار اضافه. بدیهى است که هر گاه طول روزکار و ارزش قوه کار معین باشند طول مدت کار اضافه معین خواهد بود. ارزش قوه کار، یا مدت کار لازم برای تولید قوه کار، مدت کار لازم برای بازتولید این ارزش را تعیین می‌کند. اگر یک ساعت کار در نیم شیلینگ نمود یابد، و ارزش یک روز قوه کار ۵ شیلینگ باشد، کارگر باید ۱۰ ساعت در روز کار کند تا ارزشى که سرمایه‌دار بابت قوه کار او پرداخته است را جبران نماید . اگر ارزش این وسایل معلوم باشد ارزش قوه کار او را می‌توان محاسبه کرد،۱ و اگر ارزش قوه کار او معلوم باشد مدت کار لازمش را می‌توان محاسبه کرد. اما مدت کار اضافه از کم کردن مدت کار لازم از طول کل روزکار بدست می‌آید؛ به این صورت که اگر ۱۰ ساعت را از ۱۲ ساعت کم کنیم ۲ ساعت کار اضافه باقى می‌ماند. و در این حالت بسادگى نمی‌توان دریافت که چگونه ممکن است کار اضافه، تحت شرایط ثابت و معین، از ۲ ساعت بیشتر شود.   ارزش اضافه‌ای که از طریق بلندتر شدن روزکار تولید می‌شود را ارزش اضافه مطلق می‌نامند. و در مقابل، ارزش اضافه حاصل از کوتاه شدن مدت کار لازم را ارزش اضافه نسبی.   ارزش یک کالا را تنها مقدار کاری که شکل نهائی کالا را به آن می‌بخشد تعیین نمی‌کند، بلکه مقدار کاری که در وسایل تولید کالا جایگزین است نیز در تعیین ارزش آن نقش دارد. مثلا ارزش یک جفت کفش فقط بستگى به کار کفاش ندارد، بلکه به ارزش چرم، واکس، نخ و غیره نیز بستگى دارد. پس تنزل ارزش قوه کار نتیجه افزایش بارآوری کار و متناظر با آن، ارزان‌تر شدن کالاها در صنایعى که وسایل  و مواد و مصالح کار یعنى عناصر فیزیکى سرمایه ثابت که برای تولید وسایل زندگی  لازمند را تولید می‌کنند نیز هست. ارزان‌ شدن کالا طبعا فقط باعث تنزلى نسبى در ارزش قوه کار می‌شود، و این تنزل با میزان دخیل بودن آن کالا در بازتولید قوه کار نسبت مستقیم دارد. پیراهن، بعنوان مثال، یک وسیله ضروری زندگی است، اما تنها یک وسیله ضروری در میان وسایل ضروری بسیار است. حال آنکه مجموعه وسایل ضروری زندگی  مشتمل بر کالا‌های گوناگونى است که هر یک محصول یک صنعت جداگانه‌اند، و ارزش هر یک از آنها یکی از عناصر تشکیل دهنده ارزش قوه کار است. ارزش قوه کار با کاهش مدت کار لازم برای باز‌تولید این ارزش کاهش می‌یابد. مقدار کل کاهش مدت کار لازم برابرست با جمع کل کاهش‌های مختلف مدت کار که در آن رشته‌های صنعتى گوناگون و مجزا بوقوع پیوسته است. در اینجا ما این نتیجه کلى را بمنزله یک نتیجه بلاواسطه یا یک هدف مستقیم در هر مورد خاص در نظر می‌گیریم. سرمایه‌داری که از روش تولید پیشرفته‌تر استفاده می‌کند بخش بزرگتری از روزکار را به کار اضافه اختصاص می‌دهد تا سرمایه‌داران دیگر در همان رشته. او همان کاری را می‌کند که سرمایه بطور کلی وقتى اقدام به تولید ارزش اضافه نسبى می‌‌کند انجام می‌دهد. اما، از سوی دیگر، با عمومیت یافتن روش جدید تولید، آن ارزش اضافۀ اضافى از دست می‌رود، زیرا در آن موقع تفاوت میان ارزش انفرادی و ارزش اجتماعى کالای ارزان شده از میان می‌رود. این قانون واحد که ارزش کالا را مدت کار مصروف در تولید آن تعیین می‌کند به دو نحو متفاوت به ادراک تک سرمایه‌داری که روش تولید جدید را برای اولین بار بکار می‌گیرد و به ادراک رقبای او در‌مى‌آید. اولی آنرا بصورت اجبار به اینکه باید کالایش را به قیمتى ارزان‌تر از ارزش اجتماعى آن بفروشد احساس می‌کند، و رقبای او آنرا بصورت قانون قهری رقابت که مجبورشان می‌کند روش جدید را اتخاذ کنند.  لذا کل این پروسه سرانجام هنگامى بر نرخ عمومى ارزش اضافه تاثیر می‌گذارد که افزایش بارآوری کار در آن رشته‌هائى از تولید صورت گرفته و آن کالاهائى را ارزان‌تر کرده باشد که در فراهم آوردن وسایل ضروری زندگی  سهمى دارند و لذا جزو عناصر دهنده ارزش قوه کارند.                                 ارزش کالاها با بارآوری کار نسبت معکوس دارد. ارزش قوه کار نیز چنین است، زیرا به ارزش کالاها بستگى دارد. اما ارزش اضافه نسبى با بارآوری کار نسبت مستقیم دارد، بعبارت دیگر هم‌جهت با آن کاهش و افزایش می‌یابد. با فرض ثابت بودن ارزش پول، یک روزکار متوسط اجتماعىِ ۱۲ ساعته همواره همان ۶ شیلینگ ارزش جدید را تولید می‌کند، مستقل از اینکه نسبت تقسیم این مبلغ میان ارزش اضافه و دستمزد چگونه باشد. اما اگر در نتیجه افزایش بارآوری ارزش وسایل زندگی نزول کند، و از این طریق ارزش یک روز قوه کار از ۵ شیلینگ به ۳ شیلینگ کاهش یابد، ارزش اضافه از ۱ شیلینگ به ۳ شیلینگ افزایش خواهد یافت. زیرا قبلا برای باز‌تولید ارزش قوه کار ۱۰ ساعت لازم بود و اکنون ۶ ساعت لازم‌ است. چهار ساعت وقت آزاد شده است، که می‌تواند به قلمرو کار اضافه ملحق شود. حاصل آنکه٬ سرمایه‌ انگیزه‌ و کششی ذاتى، به سوی افزایش بارآوری کار دارد برای آنکه کالاها را ارزان کند و از طریق ارزان کردن کالاهاخود کارگر را ارزان کند.   

 ارزش مطلق یک کالا برای سرمایه‌دار تولیدکنندۀ آن امری کاملا بی اهمیت است و علاقه او را برنمی‌انگیزد. آنچه علاقه او را بر مى‌انگیزد صرفا ارزش اضافه‌ای است که در آن کالا جایگزین است، و با فروش آن کالا متحقق می‌شود. تحقق ارزش اضافه الزاما متضمن برگشت ارزش بکار افتادۀ اولیه است. حال با توجه به اینکه ارزش اضافه نسبى به نسبت مستقیم رشد بارآوری کار افزایش می‌یابد - در حالیکه ارزش کالاها با رشد بارآوری دقیقا نسبت معکوس دارد - و با توجه به اینکه پروسه واحدی باعث ارزان شدن کالاها و در عین حال افزایش ارزش اضافۀ موجود در آنها می‌شود، این معما که چرا سرمایه‌دار، که تنها دغدغه‌اش تولید ارزش مبادله است، مدام تلاش می‌کند ارزش مبادله کالاها را تنزل دهد، جواب خود را می‌گیرد.

 فصل  یازدهم    همکاری

تولید کاپیتالیستى   از زمانى آغاز می‌شود که هر سرمایه تعداد نسبتا زیادی کارگر را همزمان بکار مى‌گیرد، و در نتیجه پروسه کار در مقیاس وسیعى جریان مى‌یابد و مقدار نسبتا زیادی محصول بدست مى‌دهد. با هم کار کردن تعداد زیادی کارگر، در یک زمان، در یک مکان و برای تولید یک نوع کالای معین تحت فرمان یک سرمایه‌دار معین، از لحاظ تاریخى و معنائی هر دو سرآغاز تولید کاپیتالیستى را تشکیل می‌دهد.

تفاوت در ابتدا تفاوتى صرفا کمى است. دیدیم که ارزش اضافه‌ای که یک سرمایه معین تولید می‌کند برابرست با ارزش اضافه‌ای که هر فرد کارگر تولید می‌کند ضرب در تعداد کارگر همزمان بکار گرفته شده. تعداد کارگر بخودی خود بر نرخ ارزش اضافه، یا درجه استثمار قوه، کار بى‌‌‌‌تاثیر است. هر گونه تغییر کیفى در پروسه کار نیز، بطور کلی، به محصول آن پروسه بر حسب ارزش  کاملا بیربط است؛ و این از ماهیت ارزش نشأت می‌گیرد. اگر یک روزکار ١٢ ساعته در ۶ شیلینگ تجسم یابد، ۱۲۰۰ روزکار ١٢ ساعته در ۶ × ۱۲۰۰ شیلینگ تجسم خواهد یافت. در مورد دوم ۱۲۰۰× ١٢ ساعت کار در محصول تجسم می‌یابد و در مورد اول ١٢ ساعت کار. در تولید ارزش، فلان تعداد کارگر در حکم صرفا فلان تعداد تک کارگر است، و لذا اینکه ۱۲۰۰ کارگر جدا از هم کار کنند و یا با هم و تحت فرمان یک سرمایه‌دار، بر مقدار ارزشى که تولید می‌شود بی‌‌‌تاثیر است.

با اینهمه، تا حدودی تغییراتی رخ مى‌دهد. کاری که در ارزش مادیت می‌یابد کار با کیفیت متوسط اجتماعى، و لذا عبارت از فعال شدن قوه کار متوسط است. اما هر کمیت متوسطى صرفا میانگین تعدادی کمیت‌های جداگانه‌ است که ازنظرکیفی یکسان و کمی نایکسان‌اند.

وسایل تولید وقتى مشترکا بمصرف مى‌رسند کسر کوچکتری از ارزش خود را به هر واحد محصول انتقال می‌دهند؛ به این علت که کل ارزشى که انتقال می‌دهند بر تعداد بیشتری محصول تقسیم می‌شود، و به این علت که ارزش خودشان هر چند بطور مطلق بیشتر از ارزش وسایل تولید پراکنده و جدا از هم است، اما بطور نسبى، یعنی اگر از زاویه وسعت حوزه عمل و تاثیرشان نگاه کنیم، کمتر از آن است. این باعث می‌شود ارزش بخشى از سرمایۀ ثابت افت کند و ارزش کل کالا نیز پائین ‌‌آید؛ انگار که وسایل تولید ارزان‌تر تمام شده باشند. این صرفه‌جوئى در کاربرد وسایل تولید تماما نتیجه مصرف جمعى آنها توسط عده زیادی کارگر در پروسه کار است. بعلاوه، وسایل تولید متمرکز و مشترک، حتى وقتی کارگران متعددی که گرد هم آورده شده‌اند یکدیگر را در کار یاری نمى‌دهند بلکه صرفا در کنار هم کار می‌کنند، این خصلت خود که شرط لازم کار اجتماعى‌اند را حفظ می‌کنند؛ و این خصلتی است که وجه تمایز این وسایل تولید متمرکز و مشترک از وسایل تولید پراکنده و بطور نسبى پر‌خرج‌تر کارگران منفرد و مستقل یا استادکاران کوچک را تشکیل می‌دهد. برخی انواع ابزار کار پیش از آنکه خود پروسه کار این خصلت اجتماعی را کسب کند از آن برخوردارند.                  صرفه‌جوئی حاصل از استفاده جمعى از وسایل تولید را باید از دو لحاظ مورد بررسى قرار داد. اولا، از این لحاظ که موجب ارزان‌تر شدن کالاها، و از این طریق تنزل ارزش قوه کار مى‌شود. ثانیا، از لحاظ تغییری که در نسبت ارزش اضافه به کل سرمایه بکار افتاده، یعنی مجموع ارزش بخش ثابت و متغیر آن، بوجود مى‌آورد. وقتى کارگران متعددی شانه به شانه یکدیگر و بر طبق برنامه معینی کار کنند، حال چه در یک پروسه واحد و چه در پروسه‌های مختلف اما مرتبط، این شکلِ کار همکاری نام دارد.

گذشته از قدرت جدیدی که از ادغام نیروهای بسیار در یک نیروی واحد بظهور می‌رسد، نفس تماس اجتماعى افراد با یکدیگر در اکثر صنایع سبب ایجاد نوعی حس رقابت و تحریک احساس سرزندگی می‌شود که بازدهى کار هر کارگر را ارتقا می‌دهد. بهمین علت است که ۱۲ نفری که با هم کار می‌کنند طى روزکار جمعى ١۴۴ ساعتۀ خود بسیار بیش از ۱۲ کارگر جدااز یکدیگر که هر یک ١٢ ساعت کار کنند یا یک کارگر که ١٢ روز متوالى کار کند، تولید مى‌کنند. موضوع کار بر اثر همکاری همان فاصله را در زمان کوتاه‌تری طی می‌کند. روزکار مرکب قادر به تولید ارزش‌ بیشتری است تا حاصل جمع ریاضی روزکارهای مساوی آن، و در نتیجه مدت کار لازم برای ایجاد یک اثر مفید معین را کاهش می‌دهد.

قدرت تولیدی خاص روزکار جمعی تحت قدرت تولیدی اجتماعى کاریا قدرت تولیدی کار اجتماعى است. این قدرت ناشی از نفس همکاری است. کارگر وقتى مطابق برنامه با سایرین همکاری می‌کنداز قید فردیت رهاو قابلیت‌های  اجتماعی خود را بظهور می‌رساند.

این یک قاعده کلی است که کارگران قادر به همکاری نیستند مگر آنکه مجتمع شوند. اجتماع آنان در یک محل شرط ضروری همکاری آنهاست. لذا کارگران مزدی قادر به همکاری نیستند مگر آنکه سرمایه واحدی، سرمایه‌دار واحدی، همزمان بکارشان گیرد، و بنابراین قادر به همکاری نیستند مگر آنکه سرمایه‌دار واحدی قوه کار آنها را همزمان بخرد.

هر گونه کار اشتراکی در مقیاس وسیع کم و بیش نیاز به مدیریتی دارد که بتواند هماهنگى فعالیت‌ افراد را تامین کند، و انجام آن وظایف عمومى را که برای فعالیت کل ارگانیزم تولیدی - در مقابل فعالیت تک تک اندام و جوارح آن - جنبه حیاتی و ریشه‌ای دارند تضمین نماید.

انگیزه و هدف اصلى و نهائى سرمایه‌دار دستیابى به بالاترین حد ارزش‌افزائى سرمایه یعنى تولید بیشترین مقدار ممکن ارزش اضافه و لذا بیشترین مقدار ممکن بهره‌کشی از قوه کار است. با افزایش تعداد کارگران همکاری‌‌ کننده مقاومت آنان در برابر سلطه سرمایه و لذا، فشار سرمایه برای غلبه بر این مقاومت نیز افزایش می‌یابد. بنابراین کنترلی که از جانب سرمایه‌دار بر پروسه کار اجتماعی اعمال می‌شود صرفا یک فونکسیون ویژه‌‌ نیست که از ماهیت فنی این پروسه ناشی شده باشد، بلکه در عین حال کنترلی است ناشی از بهره‌کشى از یک پروسه کار اجتماعى ، و در نتیجه وجودش قائم به وجود ستیز اجتناب‌‌ناپذیری است که میان استثمارگر و موضوع استثمار‌ او وجود دارد. به همین ترتیب به نسبت گسترش و تکامل وسایل تولید، و به نسبتی که این وسایل بمنزله مال غیر در مقابل کارگران مزدی قرار می‌گیرند، ضرورت اعمال کنترلى موثر بر استفادۀ شایسته و بایسته از این وسایل نیز افزایش می‌یابد. بعلاوه، همکاری کارگران مزدی چیزی است که تماما بواسطه سرمایه‌ای که آنان را بخدمت درمی‌آورد صورت می‌گیرد. اتحاد این کارگران در قالب یک تن واحد تولیدی، و ایجاد پیوند میان عملیاتی که هر یک از آنان به پیش می‌برد، بوسیله عاملى خارج از خود آنها، بوسیله سرمایه، بوسیله سرمایه‌ای که آنان را گرد هم مى‌آورد ، صورت می‌گیرد. لذا پیوند میان کارهای متفاوتی که این کارگران انجام می‌دهند از لحاظ ذهنى بصورت برنامه‌ای که از جانب سرمایه‌دار طرح‌ریزی شده است به ادراک آنها درمی‌آید، و از لحاظ عملى بصورت اقتدار و اختیار وی، بصورت اراده قدرتمند و بیگانه‌ای که اعمال آنان را تابع مقصود خویش می‌سازد.

 همان گونه که قدرت تولیدی اجتماعى کار که بر اثر همکاری پدید مى‌آید قدرت تولیدی سرمایه می‌نماید، خود همکاری نیز، در قیاس با پروسه تولیدی که کارگران مستقل و منفرد یا حتى استادکاران کوچک به پیش می‌برند، شکلى مختص به پروسه تولید کاپیتالیستی مى‌نماید. این همکاری نخستین تغییری است که عارض خود پروسه عملى کار، پس از آنکه به متابعت سرمایه در‌آمد، می‌شود. همان گونه که قدرت تولیدی اجتماعى کار که بر اثر همکاری پدید مى‌آید قدرت تولیدی سرمایه می‌نماید، خود همکاری نیز، در قیاس با پروسه تولیدی که کارگران مستقل و منفرد یا حتى استادکاران کوچک به پیش می‌برند، شکلى مختص به پروسه تولید کاپیتالیستی مى‌نماید.

این همکاری نخستین تغییری است که عارض خود پروسه عملى کار، پس از آنکه به متابعت سرمایه در‌آمد، می‌شود. این تغییر بطور خودانگیخته و طبیعى روی می‌دهد. بکار گرفتن همزمان تعداد زیادی کارگر مزدی در یک پروسه کار واحد، که شرط لازم وقوع این تغییر است، سرآغاز تولید کاپیتالیستى نیز هست. این سرآغاز با تولد خود سرمایه مقارن است. پس اگر، از سوئی، شیوه تولید کاپیتالیستی یک شرط لازم تاریخى برای تبدیل شدن پروسه کار به یک پروسه اجتماعى است، از طرف دیگر این شکل اجتماعى پروسۀ کار یعنی همکاری نیز روشى است که سرمایه برای استثمار سودآورتر کار از طریق افزایش قدرت تولیدی آن، بکار می‌گیرد.

 فصل  دوازدهم  تقسیم کار و مانوفاکتور

١- منشأ دوگانه مانوفاکتور

همکاری مبتنى بر تقسیم کار شکل کلاسیک خود را در مانوفاکتور می‌یابد. این نوع همکاری، بمنزله شکلی که مشخصه پروسه تولید کاپیتالیستى است، در تمام طول دوره صنعت مانوفاکتوری بمعنای درست کلمه، یعنی تقریبا از میانه قرن شانزدهم تا آخر قرن هیجدهم حاکم است.

مانوفاکتور از دو طریق بوجودمى‌آورد: ١- از طریق گرد هم آمدن کارگران متعلق به صنایع دستى مختلف و مستقل زیر سقف یک کارگاه و تحت کنترل یک سرمایه‌دار واحد، و از زیر دست این کارگران رد شدن یک محصول معین از آغاز تا انجام. بعنوان مثال، درشکه سابقا محصول کار تعداد کثیری صنعتگر مستقل مانند چرخ‌ساز، سراج، خیاط، قفل‌ساز، تودوز، خراط، شرابه‌باف، لعاب‌کار، نقاش، لاک‌کار، اکلیل‌کار و غیره بود. اما در تولید مانوفاکتوری درشکه همه این صنعتگران مختلف در یک مکان، که در آن محصول ناتمام از دستى به دست دیگر سپرده می‌شود، گرد هم مى‌آیند. تولید مانوفاکتوری درشکه بدوا بصورت ادغام صنایع دستى مستقل مختلف ظاهر شد. اما رفته رفته شکل تفکیک این نحوه تولید به اجزای خرد و گوناگونش را بخود گرفت - اجزائی که هر یک بنوبه خود تبدیل به تنها کار یک کارگر خاص گردید و به همان صورت تثبیت شد و باقی ماند، و کل کار با تشریک مساعى این کارگران جزء‌به انجام رسید.

۲- مانوفاکتور می‌تواند از طریقى درست عکس طریق اول نیز سر برآورد؛ به این صورت که یک سرمایه‌دار در یک زمان و در یک کارگاه عده‌ای صنعتگر که همگى یک کار، یا یک نوع کار (از قبیل کاغذ‌سازی، حروف چاپ‌سازی یا سوزن‌سازی) انجام می‌دهند رابکار گیرد. این همکاری در ساده‌ترین شکل آنست. هر صنعتگر (با کمک شاید یکی دو شاگرد) کالا را از ابتدا تا انتها می‌سازد، و در نتیجه همه عملیات لازم برای تولید آنرا به انجام می‌رساند. این صنعتگر هنوز بهمان روش دستى سابق خود تنهاکار می‌کند. اما شرایط خارجى بزودی موجب مى‌گردد تا از این تمرکز کارگران در یک نقطه و همزمان بودن کارشان استفاده دیگری بشود. بعنوان مثال شاید لازم باشدمقدار بیشتری جنس طى مدت معینى آماده تحویل گردد. لذا کار تقسیم مى‌‌شود. بجای آنکه هر کارگر همه عملیات مختلف را خود انجام دهد، این عملیات تبدیل به عملیاتى مى‌شوند که بموازات یکدیگر صورت می‌گیرند، هر یک از آنها به صنعتگر جداگانه‌ای سپرده می‌شود، و کل‌ آنها همزمان از طریق همکاری به انجام مى‌‌‌رسد. این تقسیم کار تصادفى تکرار می‌شود، مزایای خاص خود را بروز می‌دهد، و بتدریج بصورت یک تقسیم کار با نظم و قاعده قوام و ثبات می‌یابد. کالا از محصول فردی صنعتگر مستقل انجام دهندۀ عملیات گوناگون تبدیل به محصول جمعی مجمعی از صنعتگران می‌شود که هر کدام یکى، و فقط یکى، از عملیات جزئى تشکیل‌ دهنده کل پروسه را بانجام می‌رساند.

برای دستیابى به درک کاملى از تقسیم کار در مانوفاکتور بخاطر سپردن نکات زیر ضرورت اساسى دارد. اول آنکه در تقسیم کار مانوفاکتوری پروسه تولید به فازهای مشخصی تجزیه می‌شود، و این تجزیه کاملا منطبق بر تجزیه یک صنعت دستى به عملیات مختلف متشکله آن است. هر یک از این عملیات، خواه ساده و خواه پیچیده، باید با دست انجام گیرد، و بنابراین بستگى به قدرت، مهارت، سرعت و اعتماد به نفسى دارد که کارگر در کار با ابزارهای خود از آن برخوردار است. صنعت دستى همچنان پایه و اساس تولید مانوفاکتوری باقى زیرا هر پروسه جزئى که محصول از سر می‌گذراند باید با دست قابل انجام باشد وصنعت پیشه‌وری جداگانه‌ای را تشکیل دهد. لذا مهارت پیشه‌ور همچنان زیربنای پروسه تولید باقی می‌ماند. دقیقا به همین دلیل است که هر کارگر منحصرا به انجام یک جزء ثابت کار گمارده می‌شود، و در نتیجه قوه کارش برای تمام عمر مبدل به اندام انجام این کار جزء می‌گردد. نکته دوم آنکه این تقسیم کار نوع خاصى از همکاری است، و بسیاری از مزایایش ناشى از ماهیت عام همکاری است، و نه این شکل خاص آن.

مانوفاکتور در واقع از این طریق در کارگر جزء‌کار مهارت بوجود می‌آورد که رده‌بندی شغلى طبیعى و خودجوشی را که در جامعه حاضر و آماده مى‌یابد در درون کارگاه بازتولید می‌کند، و منظما بسوی کمال می‌راند. از طرف دیگر، تبدیل یک جزء از کل پروسه تولید به شغل مادام ‌العمر یک انسان، مربوط به گرایشى  است که برخى جوامع پیشین به موروثى کردن حرفه‌ها از خود نشان داده‌اند.

 ساختار یا استخوانبندی مانوفاکتور دو شکل اساسى دارد، که هر چند در مواردی با یکدیگر مخلوطند، از دو نوع اساسا مختلفند و، بعلاوه، در تکامل بعدی مانوفاکتور به صنعت بزرگ ماشینى نقش‌های بسیار متفاوتى ایفا می‌کنند. این خصلت دوگانه ناشى از ماهیت محصولی است که تولید می‌شود. این محصول یا نتیجۀ صرفا بر هم سوار کردن اجزائی است که مستقل از یکدیگر ساخته می‌شوند، و یا صورت کامل شده‌اش را مدیون یک سلسله پروسه‌ها و عملیات بهم ‌پیوسته است.

از آنجا که محصول هر کارگر جزءکار در عین حال صرفا مرحله خاصى در تکامل یک شیئ تکمیل شده است، و هیچگاه نیز تغییر نمی‌کند، هر کارگر، یا هر گروه از کارگران، ماده خام کارگر یا گروه کارگران دیگر را فراهم می‌آورد. نتیجه کار یکى نقطه آغاز کار دیگری قرار می‌گیرد. واضح است که این وابستگیِ مستقیم و متقابل اجزای مختلف کار، و بنابراین کارگران، هر کارگر را وامی‌دارد تا مدت زمانى بیش از آنچه لازم است صرف کار خود نکند. و این موجب استمرار، هماهنگى، نظم، ترتیب و حتى فشردگى کار می‌شود، که با استمرار، هماهنگى و غیره‌ای که در یک صنعت دستى پیشه‌وری مستقل و یا حتى در همکاری ساده مشاهده می‌کنیم بسیار متفاوت است. این قاعده که مدت کاری که صرف یک کالا می‌شود نباید از مدت زمان لازم اجتماعى برای تولید آن تجاوز کند، در تولید کالائی  بطور کلی قاعده‌ای مى‌نماید که باید از خارج و از طریق عمل رقابت اعمال گردد، یا، به تبیینی سطحى‌تر، هر فرد تولید‌کننده مجبور است کالای خود را به قیمت بازار آن کالا بفروشد. در مانوفاکتور، برعکس، بدست دادن مقدار معینى محصول طى مدت زمان معینى کار، تبدیل به یک قانون فنى خود پروسه تولید می‌شود.

اما انجام عملیات تولیدی مختلف مدت‌ زمان‌های مختلف وقت می‌برد، و بنابراین این عملیات در مدت زمان‌های برابر محصولات جزئى  نابرابر بدست می‌دهند. لذا اگر کارگر معینى قرار باشد عمل معینى را مستمرا و هر روز آزگار انجام دهد، تعداد کارگرانی که به انجام هر یک از عملیات تولیدی گمارده مى‌شوند باید متفاوت باشد.

هر تک گروه مجزای کارگران که انجام عملیات جزئى خاصى را بر عهده دارد از عناصر همگونی تشکیل شده است، و خود یکى از اندام‌های کل مکانیزم تولید را تشکیل می‌دهد. اما در بسیاری مانوفاکتورها هر گروه کارگری در حکم یک پیکرۀ کاری است که بنحو خاص خود سازماندهی شده، و کل مکانیزم عبارت از تکرار یا تکثر این مکانیزم‌های پایه‌ای تولید است. مانوفاکتور همان گونه که بعضا از تلفیق صنایع دستى مختلف پدید مى‌آید، خود تکامل مى‌یابد و بصورت تلفیقى از مانوفاکتورهای مختلف درمى‌آید. از سوی دیگر، مانوفاکتور تولیدکننده محصول می‌تواند با مانوفاکتورهای دیگر، که در آنها این محصول نقش ماده خام را ایفا می‌کند، و یا متعاقبا با محصولات‌ آنها درمى‌آمیزد، وحدت یابد.  علیرغم مزایای فراوانى که این نوع تلفیق مانوفاکتورها بهمراه دارد هرگز نمی‌تواند بر همان پایه و اساس مانوفاکتوری تکامل یابد و به وحدت فنى کامل دست یابد. این وحدت تنها هنگامى بوجود مى‌آید که این از آنجا که اعمال مختلفى که کارگر جمع‌کار انجام می‌دهد می‌توانند ساده یا پیچیده، عالى یا دانى باشند، قوه کارهای فردی، یعنى اندام‌های متشکله کارگر جمعى، نیاز به درجات مختلف آموزش دارند، و بنابراین دارای ارزش‌های بسیار متفاوتند.

تقسیم کارِ درون مانوفاکتور و تقسیم کار درون جامعه

اگر خود کار را به تنهائى در نظر بگیریم می‌توانیم تقسیم تولید اجتماعى به شاخه‌های اصلى آن، مانند کشاورزی، صنعت و غیره را بمنزله تقسیم کار عام، و سپس تفکیک فراتر این شاخه‌های اصلی به انواع و اقسام را بمنزله تقسیم کار خاص، و بالاخره تقسیم کار درون کارگاهى را بمنزله تقسیم کار یاخته‌ای تشخیص دهیم.

تقسیم کار درون جامعه، که ناظر بر تقید افراد به مشاغل یا پیشه‌های خاص است، مانند مانوفاکتور دو سرآغاز کاملا معکوس هم دارد. از سوئی، در درون هر خانواده و سپس، بر اثر تکامل بعدی، در درون هر قبیله،تقسیم کاری رشد مى‌‌کند که منشأ آن تفاوت‌های جنسى و سنى است، و بنابراین تماما بر بنیادی فیزیولوژیک استوار است. این تقسیم کار با رشد جوامع انسانى، افزایش جمعیت آنها، و بویژه با برخورد میان قبایل و سلطه قبیله‌ای بر قبیله دیگر، گسترش می‌یابد.

پایه و اساس هر تقسیم کار رشد یافته و نشأت گرفته از مبادله کالاها جدائى شهر از روستاست. شاید بتوان گفت که تمامى تاریخ اقتصادی جامعه در حرکت یا شکوفا شدن این تقابل خلاصه می‌شود.

همان گونه که وجود تعداد معینى کارگرِ همزمان بکار گرفته شده پیش‌شرط مادی تقسیم کار در درون مانوفاکتور است، تعداد و تراکم جمعیت جامعه - که در اینجا جزء نظیر جمع بودن کارگران در یک کارگاه است - یک پیش‌شرط مادی تقسیم کار درون جامعه را تشکیل می‌دهد.

از آنجا که تولید و گردش کالاها ‌پیش‌شرط‌های کلى وجود شیوه تولید کاپیتالیستی‌ را تشکیل می‌دهد، تقسیم کار درون مانوفاکتور مستلزم آنست که تقسیم کار درون جامعه به درجه‌ای از رشد رسیده باشد. و برعکس، تقسیم کار درون مانوفاکتور بنوبه خود بر تقسیم کار درون جامعه تاثیر می‌گذارد و موجب رشد کمى و کیفى آن می‌شود. با تجزیه و تفکیک ابزارهای کار، صنایع تولید‌کنندۀ این ابزارها نیز بیش از پیش از یکدیگر مجزا می‌شوند.سیستم تولید مانوفاکتوری اگر بر صنعتى مسلط شود که پیش از آن در پیوند با صنایع دیگر و توسط یک تولید‌کننده انجام می‌گرفته است، این صنایع فورا بصورت صنایعی مستقل قد علم می‌کنند. و اگر بر مرحله خاصى در تولید یک کالا مسلط شود، سایر مراحل تولید آن کالا متعاقبا هر یک مبدل به صنعتى مستقل می‌‌شوند.

اما، علیرغم وجوه قابل قیاس و پیوندهای بسیاری که میان تقسیم کار درون جامعه و تقسیم کار درون مانوفاکتور وجود دارد، این دو نه تنها از لحاظ درجه پیشرفتگى بلکه از لحاظ کیفى نیز با یکدیگر تفاوت دارند. غیر قابل تردیدترین وجه قابل قیاس این دو اینست که شیرازه‌ای نامرئى شاخه‌های مختلف صنعت را بهم پیوند می‌دهد.

سادگى ارگانیزم تولیدی در این جوامع خودکفا، که خود را مدام به همان شکل سابق بازتولید می‌کنند و اگر تصادفا نابود شوند باز در همان نقطه و با همان اسامى سر بر می‌آورند این سادگى، کلید معمای تغییرناپذیری جوامع آسیائى را، که در تقابلى بسیار بارز با اضمحلال و بازتاسیس مداوم دولت‌های آسیائى و تغییر بیوقفه سلسله‌های پادشاهى در این جوامع قرار دارد، بدست می‌دهد. ساختار بنیانی عناصر اقتصادی این جوامع از طوفان‌هائى که در قلمرو سیاست برمی‌خیزد تاثیر  نمی‌پذیرد و دست نخورده باقى مى‌‌ماند.

وجود تعداد بیشتری کارگر که تحت کنترل سرمایه‌دار واحدی کار می‌کنند سرآغاز طبیعى همکاری بطور اعم و شکل مانوفاکتوری آن بطور اخص هر دو است. اما تقسیم کار در مانوفاکتور این بیشتر شدن تعداد کارگران را تبدیل به یک ضرورت فنى مى‌‌کند. در مانوفاکتور این تقسیم کار  موجود است که حداقل تعداد کارگری که هر تک سرمایه‌دار ناگزیر باید به استخدام درآورد را تعیین می‌کند. از سوی دیگر، دستیابی به مزایای نهفته در تقسیم فراتر کار تنها در صورت افزایش تعداد کارگران   نه بمعنای افزوده شدن صرفا چند نفر به آنها بلکه بمعنای چند برابر شدن تعداد آنها میسر است.

مانوفاکتور بمعنای درست آن نه تنها کارگر سابقا مستقل را تحت کنترل و فرمان سرمایه قرار می‌دهد، بلکه در میان خود کارگران نیز سلسله مراتبى بوجود مى‌آورد. همکاری ساده موجب تقریبا هیچ تغییری در شیوه کار فردی کسی نمی‌‌شود، حال آنکه مانوفاکتور آن را از بیخ و بن متحول می‌‌‌کند.

 کارگر  اول قوه کارش را به این علت به سرمایه فروخت که فاقد وسایل مادی لازم برای تولید کالا بود، اما اکنون از قوه کار فردیش کاری برنمی‌آید مگر آنکه به سرمایه فروخته شود. قوه کار فردی او اکنون تنها در محیطى قادر به انجام کار است که پس از فروش آن موجودیت مى‌یابد؛ در کارگاه سرمایه‌دار. کارگر مانوفاکتور، که ماهیتا قابلیت ساختن مستقل هیچ چیز را ندارد، بارآور بودن فعالیت خود را تنها با مبدل شدن به زائده و ضمیمه آن کارگاه می‌تواند بظهور برساند.

 بر اثر تقسیم کار مانوفاکتوری است که کارگر با قوای فکری دخیل در پروسه مادی تولید بمنزله مال غیر و بمنزله قدرتی حاکم بر خود روبرو می‌شود. این پروسۀ جدائى از همکاری ساده٬ یعنی از مقطعی که سرمایه‌دار در نظر تک کارگر بصورت نماینده وحدت و ارادۀ کل ارگانیزم کار اجتماعی ظاهر می‌شود٬ آغاز می‌‌گردد؛ سپس در مانوفاکتور که کارگر را مثله می‌کند و او را به صرفا جزئی از وجود خویش تقلیل می‌دهد رشد مى‌یابد؛ و در صنعت بزرگ ماشینى  که علم را مبدل به یک قدرت تولیدی متمایز و مجزا از کار می‌کند و در خدمت سرمایه قرار مى‌دهد، به کمال می‌رسد.

همکاری مبتنى بر تقسیم کار، بعبارت دیگر مانوفاکتور، بمنزله یک سامان یا شکل اقتصادی-اجتماعی سرآغازی خودجوش دارد. اما بمحض آنکه به درجه‌ای از رشد و ثبات نائل می‌آید مبدل به شکل آگاهانه و با نظم و قاعدۀ تولید کاپیتالیستى می‌شود .

دیگر در تقسیم کار اجتماعی چیزی جز وسیله‌ای برای تولید کالای بیشتر با استفاده از مقدار ثابتی کار، و در نتیجه راهی برای تولید ارزان‌تر کالا و شتاب بخشیدن به انباشت سرمایه نمی‌بیند.

با اینهمه، مانوفاکتور نه توانائى آن را داشت که سلطه خود را بر کل تولید اجتماعی بگسترد، و نه قادر بود در آن تحولی ریشه‌ای ایجاد کند. مانوفاکتور بسان یک بنای هنری اقتصادی بر شالوده گسترده صنایع پیشه‌وری شهری و صنایع خانگى روستائى سر برآورد. زیر‌بنای تنگ فنى که بر آن استوار بود در مرحله‌ای از تکامل خود با ملزومات شیوه تولیدی [کاپیتالیستی] که خود بوجود آورده بود در تضاد افتاد. یکى از کامل‌ترین فرآورده‌های مانوفاکتور کارگاه تولید ابزارهای کار و بویژه دستگاه‌های پیچیده مکانیکى بود که در خود این دوره از آنها استفاده می‌شد.

ماشین و صنعت بزرگ کارخانه‌ای

١- تکوین و تکامل ماشین        

 جان استوارت میل در کتاب اصول اقتصاد سیاسى مى‌گوید: «جای سوال است که کل اختراعات مکانیکى که تا حال صورت گرفته از زحمت روزانۀ هیچ انسانى کاسته باشد».اما غرض از استفاده از ماشین در سرمایه‌داری هم بهیچوجه چنین چیزی نیست. ماشین، مانند هر وسیله دیگری برای افزایش بارآوری کار، قرار است کالا را ارزان‌تر تمام کند، و از طریق کوتاه‌تر ساختن بخشى از روزکار که طى آن کارگر برای خود کار مى‌کند بخش دیگر روزکار را که او مجانا به سرمایه‌دار تسلیم می‌کند بلندتر سازد. ماشین وسیله‌ای است برای تولید ارزش اضافه.

  هر سیستم ماشینى کاملا پیشرفته‌ای از سه جزء اساسا متفاوت تشکیل مى‌شود: مکانیزم موتوری، مکانیزم ناقل، و بالاخره ماشین‌ابزار، یا کارماشین. مکانیزم موتوری کار نیروی بحرکت درآورندۀ کل مکانیزم را انجام مى‌دهداین مکانیزم نیروی محرکه خود را یا خود تولید مى‌کند، مانند ماشین بخار، ماشین گرمائى، ماشین الکترو مغناطیسى و غیره، و یا حرکت خود را از یک نیروی طبیعى از پیش موجود مى‌گیرد.

در بررسى دقیق‌تر ماشین‌ بجای آنکه ابزارهای دست یک انسان باشند  ادوات مکانیکى‌اند. کل ماشین بدین ترتیب ‌یا نسخه کمابیش حک و اصلاح و مکانیزه شدۀ همان آلات دستى صنایع پیشه‌وری سابق است، مانند دستگاه بافندگى مکانیزه و یا متشکل از مجموعه‌ای از ابزارهای قدیمی و دیرآشنای ما که اکنون در بدنه یک ماشین‌ قرار داده شده‌اند، نظیر دوک‌ در دستگاه ریسندگى میول، سوزن‌ در دستگاه جوراب‌بافى. تمایز میان این ادوات و قالبى که در آن قرار می‌گیرند، یعنى ماشین‌ابزار‌، از همان بدو تولد این ادوات وجود دارد، زیرا اکثر آنها همچنان بوسیله صنایع دستى پیشه‌وری یا مانوفاکتوری تولید مى‌شوند و سپس در بدنه ماشین، که بوسیله ماشین تولید مى‌شود، قرار می‌گیرند. بنابراین ماشین مکانیزمى است که، پس از آنکه بحرکت درآمد، با ابزارهایش همان اعمالى را انجام مى‌دهد که کارگر سابقا با ابزارهای دستی مشابه انجام مى‌داد. اینکه ماشین نیروی محرکه‌اش را از انسان مى‌گیرد یا بنوبه خود از ماشین دیگری، تغییری در اصل قضیه نمى‌دهد. از لحظه‌ای که دست‌ابزار بمعنای اخص آن از انسان گرفته و درون مکانیزمى قرار داده مى‌شود، ماشینی بوجود آمده است، که دیگر یک ابزار صرف و ساده نیست. تعداد ابزاری که انسان مى‌تواند همزمان مورد استفاده قرار دهد محدود به تعداد ابزارهای تولیدی خود وی یعنى اندام‌های بدن اوست.

ماشین، که نقطه آغاز انقلاب صنعتى است، مکانیزمى را جانشین کارگر مى‌کند که بر خلاف او که تنها یک ابزار را بدست مى‌گیرد با چندین ابزار مشابه کار مى‌کند و با نیروی محرکه واحدی، شکل آن هر چه باشد، بحرکت در مى‌آید.‌ حال با فرض اینکه انسان صرفا بمنزله نیروی محرکه عمل مى‌کند، و اکنون ماشین جای دست‌ابزاری که قبلا مورد استفادۀ او بوده را گرفته، واضح است که نیروهای طبیعى مى‌توانند جای او را بمنزله این نیروی محرکه بگیرند. در میان همه نیروهای محرکه عظیمى که از دوران مانوفاکتوری بما به ارث رسیده‌اند نیروی اسب بدترین است؛ بعضا به این علت که اسب موجود خودسری است، و بعضا به این علت که پرهزینه است و امکان بکارگیریش در کارخانه محدود با اینهمه، در دوره طفولیت صنعت بزرگ از اسب وسیعا استفاده می‌شد.

بمحض آنکه ابزار از آلتی در دست انسان مبدل به جزئی از یک دستگاه مکانیکى، مبدل به جزئی از یک ماشین شد، مکانیزم محرک نیز شکل مستقلی یافت که از قید محدودیت‌های نیروی انسانی بکلى آزاد بود.یک مکانیزم محرک واحد اکنون قادر بود ماشین‌های متعددی را همزمان بحرکت درآورد. با افزیش تعداد ماشین‌هائى که همزمان بحرکت درمى‌آیند بر ابعاد مکانیزم محرک افزاوده می‌شود، و مکانیزم ناقل نیز مبدل به دستگاهی عریض و طویل مى‌گردد.

٢- ارزشى که از ماشین به محصول منتقل می‌شود

 قوای تولیدی‌ حاصل از همکاری و تقسیم کار، چنان که دیدیم، به رایگان در اختیار سرمایه قرار مى‌گیرند. اینها قوای طبیعى کار اجتماعی‌اند. قوای طبیعى دیگر مانند آب، بخار و غیره که در پروسه‌های تولیدی بکار گرفته مى‌شوند نیز هزینه‌ای در بر ندارند. ماشین، مانند هر جزء دیگر سرمایه ثابت، ارزش جدیدی خلق نمی‌کند بلکه ارزش خود را به محصولى که در خدمت خلق آن قرار دارد انتقال مى‌دهد. ماشین به این علت که ارزش دارد، و در نتیجه ارزش به محصول انتقال مى‌دهد، جزئى از ارزش آن محصول را شکل مى‌دهد. لذا محصول بجای آنکه ارزان‌تر شود به نسبت ارزش ماشین گران‌تر مى‌شود. ماشین هیچگاه ارزشى بیش از آنچه خود بطور متوسط بر اثر استهلاک از دست مى‌دهد به محصول اضافه نمى‌کند

این یک واقعیت مسلم است که هر آلت کاری در پروسه کار وارد ‌شود و در پروسه ارزش‌آفرینی ، یعنى متناسب با استهلاک متوسط روزانه‌اش. اما این تفاوت میان صِرف بهره‌‌برداری‌ از آلت کار که باعث شکل دادن به خود محصول می‌شودو استهلاک آن که صَرف شکل دادن به ارزش محصول ‌می‌شود ، در مورد ماشین بسیار زیادتر از ابزار دستى است. زیرا، اولا، ماشین بعلت آنکه از مواد مقاوم‌تری ساخته شده عمر درازتری دارد؛ ثانیا استفاده از ماشین مبتنى بر قوانین اکید و دقیق علمى است و بنابراین بهره‌‌برداری از آن، هم از لحاظ استهلاک اجزای خودش و هم از لحاظ مقدار مصرف مواد مى‌تواند با صرفه‌جوئى بیشتری انجام گیرد؛ و بالاخره به این علت که وسعت میدان عمل تولیدیش با وسعت میدان عمل تولیدی دست‌ابزار قابل مقایسه نیست. این نکته در مورد ماشین و دست‌ابزار هر دو صادق است که قطع نظر از هزینه متوسط روزانه آنها، یعنى ارزشى که از طریق استهلاک متوسط روزانه‌شان به محصول انتقال مى‌دهند، و قطع نظر از مقدار مواد کمکى مانند روغن، ذغال‌سنگ و غیره‌ای که بمصرف مى‌رسانند، کاری که انجام مى‌دهند در حقیقت رایگان است؛ مانند قوای طبیعى که بدون دخالت کار انسانی حاضر و آماده در اختیار ما قرار دارند. حال هر چه قدرت تولیدی ماشین در مقایسه با دست‌ابزار بیشتر باشد میزان کار رایگانى که انجام مى‌دهد بیشتر است؛ [تا آنجا که مى‌توان گفت] تنها در صنعت بزرگ است که انسان موفق شده محصول کار قبلی خود یعنى کار مادیت یافته‌اش را وادارد تا برایش، همانند یک نیروی طبیعى، در مقیاس بزرگ کار رایگان انجام دهد.

ادامه خلاصه کتاب صور بنیانی

 در این پست به ادامه فصل سوم و چهارم کتاب صور بنیانی حیات دینی اشاره خواهد شد .
ادامه نوشته

صور بنیانی حیات دینی

مطلب حاضر ادامه خلاصه ای از یکی از مهمترین آثار امیل دورکیم می باشد . کتاب " صور بنیانی

حیات  دینی" به ترجمه باقر پرهام انتشارات نشر مرکز ۱۳۸۳ می باشد .

دورکیم این اثر خود را به ۳ کتاب و یک جمع بندی اختصاص داده است . کتاب اول و کتاب دوم توسط 

خانم گریوانی خلاصه شده و بخش آخر کتاب دوم  + کتاب سوم و جمعبندی بر عهده این جانب می باشد .

امید است توانسته باشم حق مطلب را ادا کرده و برای خوانندگان این مطلب مفید فایده باشد .

                                                                                              با تشکر

                                                                                              نازی شیخ الاسلامی

فهرست مطالب :

فصل نهم : مفهوم کلی ارواح و خدایان

کتاب سوم :

نگره های مناسک اصلی

فصل اول : آیین عبادی منفی و کارکردهای آن ، مناسک زاهدانه

فصل دوم کیش عبادی مثبت: عناصر بنیانی نهاد قربانی

فصل سوم : کیش عبادی مثبت : مناسک تقلدی و اصل علیت

فصل چهارم : مناسک نمایشی یا یاد بود وارانه

فصل پنجم : مناسک کفاره پرداز و ابهام موجود در مفهوم کلی لاهوت

نتیجه گیری.

* به دلیل حجم بالای مطالب در دو پست این خلاصه  ذکر گردیده است .

ادامه نوشته

توصیف اجمالی دورکیم

      قبل از وارد شدن به بحث اصلی کتاب "صور بنیانی حیات دینی" دورکیم لازم میدانم برای فهم بهتر

تئوری ها و فرضیه ها ونظریات او لازم باشد دورکیم را در یک جمله توصیف کنیم :

 

ادامه نوشته

خلاصه کتاب اقتصاد وجامعه ماکس وبر

بسمه تعالی

 

دانشگاه آزاداسلامی واحد قوچان

 

نام درس:نظریه جامعه شناسی(1)

 

موضوع تحقیق : خلاصه کتاب اقتصاد و جامعه ماکس وبر(صفحات          (153-301

 

 استاد: آقای دکتر صادقی

 

گردآورنده : دانشجو فاطمه صادقلو

 

رشته :عاوم اجتماعی

 

گرایش : جامعه شناسی

 

مقطع : کارشناسی ارشد

 

ترم : چهارم

 

پاییز88

                                                               فهرست مطالب وموضوعات

عنوان                                                                                                           صفحه                                                                                                                                

محاسبات جنسی                                                                                                                                1                                                  

عقلانیت صوری وعقلانیت ماهوی اقتصادپولی                                                                               2

اقتصادهای مبتنی بربازارواقتصادهای برنامه ریزی شده                                                             3

انواع تقسیم کاراقتصادی                                                                                                                   4

انواع تقسیم فنی کار                                                                                                                          5

انواع تقسیم فنی کار(ادامه)                                                                                                              6

ابعاداجتماعی تقسیم کار                                                                                                                   6

ابعاداجتماعی تقسیم کار(ا دامه)                                                                                                      7

تملک ابزارتولیدغیرانسانی ابعاداجتماعی تقسیم کار                                                                   8

ابعاداجتماعی تقسیم کار:تصاحب کارکردهای مدیریت                                                                9

خلع یدکارگران ازابزارتولید                                                                                                             10

خلع یدکارگران ازابزارتولید(ا دامه)                                                                                               11

مفهوم اشتغال وانواع ساختارشغلی                                                                                               11

اشکال اصلی تملک وروابط مبتنی بربازار                                                                                      12

شرايط قابليت محاسبه بهره وري نيروي كار                                                                                13

انواع سازمانهاي تأنیسی كار                                                                                                            14

كالاهاي سرمايه اي و محاسبه سرمايه اي                                                                                    14

مفهوم تجارت                                                                                                                                    15

مفهوم تجارت(ادامه)                                                                                                                        15

شرايط بالاترين عقلانيت صوري محاسبات سرمايه اي                                                              15

شيوه هاي اساسيِ جهت گيري سرمايه اي سودآفرين                                                              16

نظام پولي دولت مدرن                                                                                                                    17

پول محدود                                                                                                                                     17

پول كاغذي                                                                                                                                     18

روشها و اهداف سياست پولي                                                                                                      18

اهميت غير پولي نهادهاي سياسي براي نظام اقتصادی                                                          19

تأمين مالي گروه هاي سياسي                                                                                                    20

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محاسبات جنسي :

محاسبات جنسي مي تواند به شكل هاي مختلفي انجام گيرد . وقتي ما از «اقتصاد پولي» صحبت مي كنيم منظور آن اقتصادي است كه استفاده از پول رايج است وكنش افراد بر اساس قيمتهاي پولي در راستا ي وضعيت بازار صورت مي گيرد.

 واژه « اقتصادي طبيعي» ازسوي ديگر به معناي اقتصادي است كه در آن پول بكار نمي رود.بنابر اين،پول به عنوان واسطه تبادل بكار نمي رود.

نوع اوّل مي تواند واحدي اقتصادي باشد كه كاملأ مبتني بر مباني كمونيستي يا شكل معيني از حق مشاركت است. در هر دو مورد، فقدان كامل استقلال يا تفكيك اجزاء تشكيل دهنده وجود خواهد داشت اين مي تواند «اقتصاد بسته خانواري » ناميده شود يا تركيبي از واحدهاي مستقل و مجزايي باشد كه همگي مقيد به نوعي مشاركت جنسي در سازمان مركزي هستند .اين اقتصاد مبتني بر پرداخت هاي جنسي است مانند : خانوار بزرگ عصر بوستان در يونان (مجموعه اي بودند خودكفا كه نيازهايش را وابستگان خانه و بزرگان تامين مي كردند و وسايل توليد نيز در اختيار خانوار بود .)

دوّم : در جايي كه تبادل وجود دارد اقتصاد مي تواند «طبيعي» باشد يعني اينكه تبادل از طريق مبادله تهاتري و بدون استفاده از پول و محاسبات پولي انجام گيرد يا مي تواند اقتصادي باشد كه در آن نوعي از مبادله جنسي وجود دارد امّا محاسبه اغلب ، يا حتي ،معمولاً بر مبناي پول انجام      مي گيرد اين در دوران تحليل محاسبه در مشرق زمين بارز بود .

- براي تحليل محاسبه جنسي ، فقط موارد نوع اول مورد نظر است يعني مواردي يا واحدي كه كاملاً خود كفاست يا واحدهايي كه بر طبق عقلانيت سازمان يافته اند توليد مي شوند .

- محاسبه جنسي در جوهره خود در راستاي مصرف – يعني ارضاي نیازها- قرار دارد.

- مشکلات محاسبات جنسی زمانی شدت می یابد که سئوال شود آیا از نظر ارضای مؤثر نيازهاي يك گروه مشخص ، عاقلانه است كه مؤسسه معيني را با وظايف توليدي مشخصي در محل خاصّي به وجود آورد .                                        1

- هر مؤسسه سرمايه داري ، مطمئناً بطور مداوم با محاسبات جنسي سرو كار خواهد داشت براي مثال : چنانچه يك دستگاه ماشين نساجي با اليافي از نوع مشخّص در نظر گرفته شود با توجه به اطلاعات مربوط به عواملي  چون کارایی ماشین آلات ، رطوبت هوا، میزان مصرف زغال سنگ ، روغن های روان کننده ماشین آلات و غیره به تجربه می توان دریافت که محصول هر کارگر در هر ساعت چقدر است و بدین ترتیب می توان مقدار محصولی را که به هر یک از کارگران در واحد زمان تعلق می گیرد محاسبه کرد . برای صنایعی که دارای ضایعات و محصولات جنبی مشخّصی هستند این را می توان بدون محاسبات پولی تعیین کرد .

عقلانیت صوری و عقلانیت ماهویِ اقتصاد پولی :

بدین ترتیب روشن می شود که عقلانیت صوری محاسبه پولی ، وابسته به شرایط ماهوی کاملاً خصوصی است . شرایطی که از اهمیت جامعه شناختی ویژه ای برخوردارند عبارتنداز :

الف) رقابت بازاری واحدهای اقتصادی نسبتاً خودگردان و قیمت های پولی ، حاصل تعارض و سازش منافع هستند و بدین ترتیب نتیجه نظام های روابط قدرت هستند . پول تنها سمبل و یا نشانه ای برای مطلوبیت های نا مشخص نیست که بتواند به راحتی و بدون آثار اساسی در نظام قیمت ها تغییر یابد زیرا نظام قیمت ها خود ناشی از یک فرایند رقابتی است .

ب) محاسبه پولی ، به عنوان وسیله ای برای جهت دادن فعالیت اقتصادی ، زمانی به بالاترین درجه عقلانیت می رسد که حالت محاسبه سرمایه را به خود بگیرد . این مستلزم آزادی همه جانبه بازار یعنی عدم وجود محدودیت های انحصاری که یا تحمیلی اند و یا از نظر اقتصادی غیر عقلایی و همچنین حذف محدودیتهای اختیاری و عقلایی از طریق راه یافتن به سمت مزیتهای بازار است .

ج) این نیازها نیستند که تولید کالاها را تنظیم می کنند بلکه تقاضای مؤثر برای محدودیتهاست که از طریق موسسات انتفاعی معطوف به محاسبه سرمایه ای ، آن را تنظیم می کند .

عقلانیت صوری در محاسبه پولی به خودی خود هیچ دلالتی بر توزیع واقعی کالا ندارد.

                                                             2

تجربه چند دهه گذشته نشان دهنده درجه بالایی از انطباق بین عقلانیت ماهوی و عقلانیت صوری است .این دلایل را باید در ماهیت انگیزه هایی یافت که زیر بنای نوعی جهت گیری اقتصادی، کنش اجتماعی را بنا می نهد که به تنهایی برای کاربرد محاسبات پولی در سطح وسیع کافی است . در تمام شرایط ، این صحیح است که عقلانیت صوری تنها زمانی می تواند توضیحی در مورد نوع واقعی ارضای خواسته ها بدهد که با اطلاع از توزیع در آمد عجین شده باشد .

اقتصاد مبتني بر بازار و اقتصادهاي برنامه ريزي شده :

-    ارضاي خواسته ها ، در يك اقتصاد مبتني بر بازار تا آنجا تحقّق مي يابد كه ناشي از كنش معطوف به مزاياي مبادله بر اساس نفع شخصی و همچنين جايي باشد كه همكاري در فرآيند مبادله صورت مي پذيرد .

-    از سوي ديگر ، ارضاي خواسته ها تا آنجا ناشي از يك «اقتصاد برنامه ريزي شده» است كه كنش بطور نظام مند در راستاي نظم موجود يك تشكل باشد چه توافقي و چه تحميلي .  

-         ارضاي خواسته از طريق اقتصاد بازار بصورت متناسب با درجه عقلانيت مبتني بر محاسبات پولي است .

-    ارضاي خواسته در يك اقتصاد برنامه ريزي شده ، به محاسبات جنسي به عنوان مبناي غايي جهت گيري ماهوي كنش اقتصادي وابسته است .

-    اقتصاد بازار ، مهم ترين مورد كنش اجتماعي رايج است كه عمدتاً در راستاي «منافع شخصي » قرار دارد و فرايندي كه اين نوع كنش را به ارضاي خواسته ها منتهي مي كند موضوع نظريه اقتصادي است.

شناخت كلي اين موضوع در اينجا الزامي است.استفاده از عبارت"اقتصاد برنامه ريزي شده" طبيعتآ متضمن پذيرش پيشنهادهاي معروف وزير پيشين امور اقتصادي نيست.اين عبارت انتخاب شده است زيرا از آنجا كه اين عبارت رسماًبه كار برده شده،عامه آن را پذيرفته است.

                                                    3

-    اقتصاد برنامه ريزي شده تنها تا آنجايي شامل فعاليت اقتصادي تشكيلات است كه در راستاي تامين نيازها باشد،هر نظامي از فعاليت اقتصادي كه هدفش كشف سود باشد مبتني بر قيمت هاي موثرومحاسبه سرمايه اي،به عنوان اساس كنش است.

-    سازمان اقتصادي مبتني بر اقتصاد بازار، از يك سو بهره گيري از منابع «غير انساني» مطلوبيت ، واز سوي ديگر آزادي بازارراالزامی میداند.حیطه آزادی بازار تابعي است از ميزان تملك منابع مطلوبيت ، به ویژه وسايل حمل و نقل و توليد . زيرا هر قدر درجه بازار پذيري بالاتر باشد كنش اقتصادي بيشتر به وضعيت بازار را مي يابد اما ، علاوه براين ،آزادي بازار تابعي از ميزان محروميتِ مالكيت بر منابع مطلوبيت «غير انساني» است .

انواع تقسيم كار اقتصادي :

هر نوع كنش اجتماعي در يك گروه ، كه در راستاي ملاحظات اقتصادي و همچنين هر ارتباط تاسيسي كه داراي اهميت اقتصادي باشد تا اندازه اي متضمن شيوه به خصوصي از تقسيم و سازماندهي خدمات انساني براي توليد خواهد بود.

خدمات انساني براي مقاصد اقتصادي را مي توان به : الف) نوع «مديريتي » ب) به نوعي كه در راستاي دستورهاي يك نهاد مديريتي قرار دارد تقسيم كرد . نوع دوم را براي مقاصد بحث ذيل مي توان «كار» ناميد .

مي توان در درون يك گروه اجتماعي ، روش هايي را كه ممكن است در آن كار يا ديگر مشاغل را جامه عمل پوشانيد نوعاً به صورت ذيل طبقه بندي كرد :

الف) از لحاظ متن ، بر حسب روشي كه در آن گروهي از افراد كه به صورت مشترك با هم كار مي كنند خدماتشان با يكديگر و با ابزار «غير انساني » توليد، به منظور انجام روشهاي متن توليد، تقسيم يا تركيب مي شوند .

ب) از لحاظ اجتماعي ، اشكال كار مي توانند بر حسب اين كه آيا خدمات در داخل قلمرو

                                                   4

     قانوني قائم به خود و واحدهاي اقتصادي مستقل قرار مي گيرند يا نه، متفاوت باشند.          

ج) در هر تركيبي از خدمات با ديگر خدمات و با ابزار «غير انساني » توليد و همچنين در تقسيم آنها بين واحدهاي اقتصادي و اشكال تملك مهم است بدانيم كه آيا آنها در يك چهارچوب اداري مبتني بر بودجه به كار رفته اند و يا بر اساس موسسه اي كه به دنبال كسب سود است .

انواع تقسيم فني كار :

از ديدگاه فني، تقسيم كار مي تواند شكل هاي متفاوتي داشته باشد . اين تقسيم مي تواند بر طبق شيوه تفكيك و تركيب خدمات كاري متفاوت باشد :

الف) بر حسب نوع كاركرد محوله اي كه همان شخص انجام مي دهد او مي تواند وظايف مديريتي را با كار هاي  مشخص ديگر تركيب كند و انجام دهد و يا اين كه كار او بر حسب يكي از اين دو تخصيص شود . چنين تمايزي طبيعتاً نسبي خواهد بود براي فردي كه بطور عادي گاه به گاه دست به كاري مي زند و يا بر كاري نظارت مي كند مثل : كشاورزاني كه از زمين هاي بندگي برخوردارند ، چنين امري متداول است.

ب) تمايز و تركيب كاركردهاي متفاوت ممكن است بر حسب شكلهايي  كه در آن خدمات تعدادي از اشخاص براي نيل به يك نتيجه هماهنگ با هم تركيب شوند نيز تفاوت داشته باشد

دو امكان عمده وجود دارد : نخست «تراكم» كاركردهاست يعني استخدام تعدادي از اشخاص كه همه آنها همان كاركرد را براي رسيدن به يك نتيجه انجام مي دهند . اين حالت مي تواند به صورتي ترتيب يابد كه كاركردها هماهنگ شوند اما از نظر فني مستقل و بدين ترتيب ، در موازات يكديگر باشند .

نوع دوم : «تركيب» كاركردهاست يعني كاركردهايي از نظر كيفي متفاوت كه براي نيل به يك

                                          5

نتيجه انجام مي شوند. اين كاركردها ممكن است از نظر فني مستقل ، هم زمان و يا بطور متعاقب انجام شوند و يا اين كه مي توانند شامل همكاري فني سازمان يافته وانجام هم زمان كاركردهاي فني مكمل هم باشند .                                                     

انواع تقسيم فني كار«ادامه»:

تقسيم كار بر اساس  حيطه وماهيت تركيب با ابزارتوليد غيرانسان ، از نظر فني نيز شامل انواع مختلفي است :

1-  اشكال تقسيم كار مي توانند بر حسب اين كه آيا صرفاً شامل خدمات شخصي مانند : زنان رختشو ، آرايشگران و هنر پيشگان يا اين كه توليد و يا تطبيق كالا از طريق كار روي آنها يا حمل مواد خام است متفاوت باشند . موارد اخير مي تواند شامل كارهاي ساختماني مثل : كارهاي گچ بري ، دكور سازي ، كارگران سيمان كار ، توليد و يا حمل و نقل كالا باشد .

2-  اين اشكال را همچنين مي توان بر حسب مرحله اي كه در آن قرار دارند از مواد خام اوليه گرفته تا مصرف متمايز ساخت . بدين ترتيب ، از محصولات اوليه كشاورزي و معدن تا كالاهايي كه هنوز براي مصرف آماده نشد ه اند ، اما براي مصرف در محل مورد نظر در دسترس اند ، شامل اين مرحله هستند .

3-    اين اشكال مي توانند بر حسب طرق مصرف و كاربردشان تفاوت بيشتري داشته باشند .

ابعاد اجتماعي تقسيم كار :

از ديدگاه اجتماعي ، انواع تقسيم كار بدين طريق دسته بندي مي شوند : در وهله اول بايد به طرقي توجه كرد كه مي توان كاركردهايي با ماهيتهاي متفاوت و نيز تخصص هاي مكمل را بين واحدهاي اقتصادي كمابيش مستقل ومتّكي به خودتقسیم کرد.این تقسيم بندي خود مي تواند از نظر اقتصادي به نوع «بودجه اي» يا «سود آور» تقسيم شود :

الف ) اقتصاد يك دست ، كه در آن تخصّص كاركردها كاملاً داخلي وتمامامتکی و مرتبط با

6

يكديگر هستند و صرفاً بر مبناي فني انجام مي گيرند . اين در مورد هماهنگي كاركردها صادق است . چنانچه قبلاً گفته شد ، از نظر اقتصادي چنين اقتصادي مي تواند يا واحدهاي بودجه اي باشد و يا شركتي سود آور .

ب) تمايز كاركردها مي تواند از سوي ديگر ، مابين واحدهاي اقتصادي به خود باشد:

1- اين مي تواند شامل تخصيص يا تفكيك كاركردها بين واحدهايي باشد كه وابسته اما مجزا هستند بنابراين ، در راستاي نظامي كه مبتني بر توافق يا تحمیل است خوداين نظام نيز ممكن است ماهيتاً معطوف به جهات متعدّي باشد و توجه عمده آن ممكن است از تأمين نيازهاي يك واحد اقتصادي بالاتر باشد . اين واحد مي تواند واحد بودجه اي يك ارباب يا يك موسسه سود آور تحت كنترل يك مجموعه سياسي باشد . از سوي ديگر ، اين نظام ممكن است متوجه تأمين نياز اعضاي يك سازمان منسجم باشد .

2- نوع ديگر ، تخصصی شدن واحدهاي مجزا و مستقل در اقتصاد مبتني بر بازار است . اين گونه واحدها از نظر ماهوي ، در راستاي منافع خود و از نظر صوري در راستاي نظام يك تشكيلات مثلاً :يك دولتِ «محدود» هستند كه فقط ضوابط صوري و نه ماهوي را اعمال مي كنند .

ابعاد اجتماعي تقسيم كار(ادامه):

از ديدگاه اجتماعي ، شيوه هاي تقسيم كار مي توانند مبتني بر نحوه تصاحبِ امتيازات اقتصادي ، به عنوان حاصلِ كاركرد هاي مختلف باشند . آنچه تصاحب مي شود مي تواند گوناگون باشد . مثلاً : مي توان از فرصتهايي كه براي بهره بردن از كار ، ابزار توليد غير انساني و يا از فرصتهايي كه براي سود حاصلِ از كاركرد مديريتي بدست مي آيد ، نام برد .

وقتي كه بازده خدمات انجام شده تصاحب شد ، اين خدمات مي تواند در اختيار يك گيرنده به خصوص مثلاً : ارباب يا يك تشكيلات خاص ، قرار گيرد يا اين كه مي تواند روانه بازار شود . در

7

هر حال ، يكي از چهار مورد كاملاً متفاوت زير ممكن است :

الف ) تصاحب انحصاري فرصتها توسط يك كارگر يعني همان «كارگر گيلدِ آزاد».اين مي تواند ارثي اما قابل انتقال باشد . اين در مورد صنايع دستي در هند و انواع مختلف مناصب در قرون وسطي صادق بود .

ب) امكان ديگر اين است كه حاصل خدمات نيروي كار را «صاحبِ» وي تصاحب كند يعني همان حالت كارگر «غير آزاد» . تملكي كه ارثي است مي تواند انتقال ناپذير اما متّصل به ابزار توليدِ غير انساني،به خصوص زمين باشد ، اين شامل نظام سرواژ و وابستگي ارثي است .

ج) استفاده از نيروي كار غير آزاد براي مقاصد سود آور به اشكال متعدّدي صورت مي گرفته است . اين امر به طور اخص در صنايع خانگيِ بزرگ مالكان كه شامل املاك درباري مثل : فراعنه مصر مي شد صورت مي گرفت .

د) امكان چهارم اين است كه اتحاديه اي از كارگران مي تواند فرصتهاي بازده خدمات كارگر را تحت تملك درآورد . اين خود مي تواند بدون تملك فردي كارگران باشد و يا محدوديتهاي مهمي بر چنين تملكي اعمال شود .

تملك ابزار توليد غير انساني ابعاد تقسيم كار :

ابزار توليد غير انساني به وسيله كارگران بصورت فردي يا گروهي يا مالك و يا گروههاي ناظم كه شامل طرف سوم مي شوند تملك شود .

تملك به وسيله كارگران مي تواند از سوي هر كارگري كه سرانجام صاحب و مالك منابع غير انساني توليد مي شود صورت گيرد يا اين كه مالكيت وسايل و منابع را گروه بسته اي از كارگران انجام مي دهند كه اگر چه كارگر مالك نيست ، تشكيلات مالك است . چنين تشكلي مي تواند كاركردهاي خويش را به شكل اقتصاد يك دست مانند : نظام «كمونيستي» و يا به شكل تعاوني به اجرا درآورد . در تمام اين موارد ، مالكيت مي تواند به منظور ادارة بودجه يا

8

براي سودآوري باشد.

مالكيت به وسيله يك كارگر مي تواند در نظامي كه كاملاً آزاد و مبتني بر روابط بازار باشد مانند : گروههاي كوچك كشاورزان ، پيشه وران ، قايقرانها يا رانندگان تاكسي ، كه هر كدام مالك وسيلة توليد خود هستند . در جايي كه كارگر شخصاً مالك نيست بلكه تشكّل ، عامل تصاحب است .

- منابع ثروتي كه با بهره برداري از معدن بدست آمده اند مي توانند به طرق ذيل تملك شوند ، به وسيله : 1- مالك زمين ، كه از قديم ارباب بوده است 2- يك حاکم يا مقام سياسي 3- هر شخصي كه سنگهاي با ارزش معدن را كشف كرده باشد . 4- تشكلي از كارگران 5- يك موسسه انتفاعي .

- ابزار توليد ، كه هميشه موقعيت ثابتي دارد مانند : منابع انرژي ، منابع انرژي آبي وكارگاهها در قديم، به خصوص در قرون وسطي ، عموماً به يكي از راههاي زير تملك مي شده است :

1-  به وسيله شاهان يا اربابان 2- از طريق شهرها 3- از طريق اتحاديه اي از كارگران همچون اصناف ، بدون هيچ شكلي از توسعه سازمان توليدی واحد .

ابعاد اجتماعي تقسيم كار : تصاحب كاركردهاي مديريت :

در تمام انواع مديريتِ واحدهاي بودجه ايِ سنّتي معمول است كه تملك كاركردهاي مديريت يا بوسيله صاحب منصبي مانند : بزرگ فاميل يا سرپرست خانواده يا كاركنان اداري كه براي مديريت واحد انتخاب مي شوند مانند : كارمندان يا خدمتگزاران در خانه صورت مي پذيرد . اين امر در موسسات انتفاعي به شكلهاي زير صورت مي پذيرد :

1-  هنگامي كه مديريت و كارعادي كاملاً و يا بسيار مشابه هستند معمولاً ابزار غير انساني توليد را كارگر تملك مي كند . اين نوع تملك مي تواند نامحدود يعني موروثي و قابل

 

9

انتقال با بازار تضمين شده باشدازسوی دیگر,ممکن است تملک به وسیله یک گروه سازمان یافته باشد.دراین صورت تملک كاركرد به وسيله افراد محدود به استفاده شخصي از آن و يا ملزم به ضوابط اساسي بوده است .

2-  جايي كه مديريت و كار عادي متمايز هستند تملك انحصاري كاركردهاي مربوط مربوط به بنگاهداري و كارآفريني در شكلهاي گوناگون امكان پذيرند به وي‍ژه به وسيله گروههاي متفاوتي مانند : صنفها .

خلع يد كارگران از ابزار توليد :

خلع يد يك فرد كارگر از مالكيت ابزار توليد را عوامل ذيل تعيين مي كنند :

1-    اين كه ابزار توليد ضرورت خدمات هم زمان يا متعاقب كارگران زيادي را ايجاب مي كند .

2-  اين كه گاهي منابع انرژي مي توانند با استفاده هم زمان ، از ابزار توليد ، براي انواع مشابه و متعددي از كارها بطور عقلايي تحت يك كنترل واحد مورد بهره برداري قرار گيرند .

3-  اين كه غالباً يك سازمان عقلايي فني در روند كار فقط با تركيب عوامل بسياري كه تحت سرپرستي مشترك و مداوم و مكمل يكديگرند امكان پذير است .

4-  اين كه بعضي وقتها به آموزش فني مخصوصي براي مديريت فرآيندهاي به هم پيوسته كار ، كه خود فقط مي تواند در ابعاد وسيع بطور عقلايي بكار رود مورد نياز است .

5-  اين كه اگر ابزار توليد و مواد اوليه تحت كنترل واحدي باشند اين امكان هست كه كارگر را به رعايت يك نظم دقيق وادار كند تا بدين وسيله سرعت كار و كيفيت و استاندارد توليدات كنترل شود .

اين عوامل ، امكان تملك به وسيله تشكل كارگري يك تعاوني توليدي را از بين نمي برند بلكه فقط «شخص» كارگر را از وسايل توليد مجزا مي كنند .

 

10

        خلع يد كارگران از ابزار توليد(ادامه) :

خلع يد همه كارگران از ابزار توليد ممكن است در عمل داراي چنين آثاري باشد :

1-  مديريت در دست ستاد اداري يك تشكل باشد . اين به ويژه در مورد اقتصاد سوسياليستي ، كه به طور عقلايي سازمان يافته باشد صحت دارد.

2-    كاركردهاي مديريتي ، به سبب تملك ابزار توليد به وسيله صاحبان ابزار يا منصوبان آنها اعمال مي شود .

مفهوم اشتغال و انواع ساختار شغلي :

اصطلاح شغل به شيوه تخصصي بودن ، معين بودن و تركيب وظايف يك فرد اطلاق مي شود تا آنجا كه مبنايي براي فرصت مداوم جهت كسب درآمد و يا سود براي وي ايجاد مي كند .

مشاغل مي تواند به طرق زير توزيع شوند :

1-    تعيين غير مستقل كاركردها و تجهيزات نگهداري در درون يك تشكيلات كه فعاليت اقتصادي را تنظيم مي كنند .

2-    توزيع مشاغل مي تواند متكي بر مشخصات و يا تخصّص وظايف باشد .

3-    اين توزيع مي تواند از طريق عاملانشان شامل بهره برداري اقتصادي خدمات ، بطور مجزا و يا غير مجزا باشد .

ساختار شغلي يك گروه اجتماعي معين ممكن است به شيوه هاي ذيل با يكديگر تفاوت داشته باشد :

1-    بر حسب درجه اي كه مشاغل مشخص ثبات ، توسعه و تكوين يافته اند . شرايط ذيل در اين زمينه اهميت خاصي دارند :

1/1 – توسعه استانداردهاي مصرفي

2/1 – توسعه فنون توليدي .

11

3/1 – توسعه واحدهاي بودجه اي بزرگ .

2-    بر حسب شيوه و درجه تعيّن شغلي يا تخصّصي واحدهاي اقتصادي منفرد .

3-    بر حسب گستره و نوع تداوم يا تغيير جايگاه شغلي .

اشكال اصلي تملك و روابط مبتني بر بازار

1-    با توجه به زمين كشاورزي :

الف) اقتصاد كوچ نشيني خانوارها : كه هر گاه زمين فرسوده شود محل آن تغيير مي كند . زمين عموماً به يك قبيله تعلق دارد اما استفاده آن ، چه بطور موقت و چه دائم ، به همه آنهايي كه در همسايگي هستند تعلّق دارد.

ب) كشاورزي يكجانشيني (اسكان يافته) : در اين نوع كشاورزي معمولاً جوامعي كه قلمرو ملكي يا روستايي مشخصي دارند با گروههاي خانوادگي كوچك تري كه از حقوقِ استفاده از زمين هاي زراعي ، مرغزارها ، چراگاهها ، جنگلها و منابع آب برخوردارند تشكيل شده است .

ج) مالكيت زمين و نظام سرواژي : در اين حالت يك مالك زمين را كنترل مي كند و رعاياي وابسته موظف به بيگاري و پرداختهاي جنسي هستند .

د) كنترل بر زمين به وسيله مالك يا يك واحد مالياتي با مسئوليت محليِ جامعه روستايي براي مواجهه با تمهیدات مالياتي ؛ اين به كشت محلي و نظام مدون توزيع مجدد زمين منتهي مي شود

ه) مالكيت آزاد با بهره برداري از كشاورزان وابسته ، به عنوان درآمد بودجه اي ؛ در اين صورت زمين به وسيله يك مالك تصاحب شده است . اما سهامداران و مستأجران در واقع فعاليتهاي اقتصادي را انجام مي دهند .

و) كشتزار : در اين مورد ، زمين به صورت آزاد تصاحب مي شود و بردگان روي آن كار مي كنند.

12

ز)  زمينهاي مستغلاتي : در اين صورت ، زمين را مالكاني صاحب شده اند كه يا با اجاره دادن آن به گروه بزرگي از كشاورزان ، رانت دريافت مي كنند و يا به عنوان منبع سودآور زراعت شخصاً در آن كار مي كنند.

ح) فقدان تملك زمينهاي مستغلاتي : در يك اقتصاد روستايي مالكيت به دهقاني تعلّق دارد كه در آن زراعت مي كند .

2- در زمينه صنعت (پيشينه) و حمل و نقل كه شامل معدن و تجارت مي شود:

الف) صنايع خانواري ؛ كه عمدتاً به عنوان وسيله اي براي مبادله موردي مازاد و فقط به شكل ثانوي به عنوان ابزار كسب سود است .

ب) پيشه وري وابسته به مشتريان به خصوص ؛ يعني اختصاص كاركرد به يك گروه از مشتريان متشكل .

ج) در مورد حمل و نقل دريايي :

1-مالكيت كشتيها مي تواند در اختيار يك مالك و يا يك تاجر اشرافي باشد كه خودش كشتي را اداره مي كند .

2- ساخت و تملك كشتي به شكل تعاوني

3- در زمينه حمل و نقل دريايي نيز تملك سهام كاروانهاي دريايي و همچنين بازرگاني كه بر اساس حق العمل كاري و واسطه گري همراه با كشتي مسافرت مي كنند وجود داشته است .

شرايط قابليت محاسبه بهره وري نيروي كار :

سه شرط اساسي نيز وجود دارد كه در به حداكثر رساندن پيشرفتهاي قابل محاسبه نيروي كار در انجام كاركردها تأثير مي گذارند :

1-    توانائيهاي بهينه براي انجام كار .

2-    مهارت بهينه بدست آمده از طريق تجربه .

13

3-    انگيزه بهينه براي انجام كار .

انواع سازمانهاي تأنیسی كار :

نظامهاي اشتراكي سازمانهاي تأنیسي یاتاسیسی كار، تمايلي به محاسبه و ملاحظات مربوط به ابزار حصول توليد بهينه ندارند بلكه ، آنها تمايل به اتّكا بر احساس مستقيم همبستگي متقابل دارند . بنابراين ، اين نظامها از نظر تاريخي تا به امروز بر اساس ارزشهاي مشتركي كه از ويژگي غير اقتصادي سرچشمه مي گيرند توسعه يافته اند . سه گونه اصلي در اين نوع نظام بدين شرح است :

1-    اشتراك خانواري كه بر مبناي سنتي و عاطفي استوار است .

2-    اشتراك ِنظامي همرزمان در يك ارتش .

3-    اشتراك مبتني بر عشق و ايثار در يك تجمع مذهبي .

كالاهاي سرمايه اي و محاسبه سرمايه اي :

كالاهاي سرمايه اي معمولاً و در مراحل ابتدايي بصورت اجناسي اند كه بين مناطق و قبايل گوناگون مبادله مي شوند و اين به معني «تجارت»یابازرگاني است ، كه به وضوح از توليد محضِ كالا به وسيله واحدهاي بودجه اي متمايز است . زيرا وقتي كه تجارت را خود واحد بودجه اي انجام مي دهد نمي تواند در راستاي نظام محاسبه سرمايه اي باشد . محصولات خانگي و صنايع دستيِ طايفه يا قبيله كه به گروههاي ديگر فروخته مي شوند كالا به حساب مي آيند .

واضح است كه جابجايي دروني كالاها در داخل محدوده يك قلمرو فئودالي كه شامل مبادلات گاه گاهي اَشكالِ عادي مبادله داخليِ كالا نيز مي شوندبرعكس تجارت مبتني بر محاسبه سرمايه اي است .

14

 

مفهوم تجارت :

تجارت آزاد ، هميشه مربوط به فعاليت انتفاعي است و هرگز مديريت بودجه اي را شامل نمي شود . بدين ترتيب ، تحت شرايط كاملاً عادي گرچه نه براي هميشه ، تجارت آزاد براي بدست آوردن سودهاي پولي از طريق قراردادهاي خريد و فروش است . منتها اين كار را ممكن است سازماني انجام دهد كه در جنب اقتصاد بودجه اي است و يا ممكن است جزء غير قابل انفكاك از يك وظيفه كلي باشد كه از طريق آن كالا ها به وسيلة يك واحد به بازار مصرفِ مستقيم آورده مي شوند .

مفهوم تجارت(ادامه) :

«بانك» اصطلاحاً نوعي مؤسسه تجاريِ انتفاعي است كه وظيفه تخصّصي آن عبارت است از اداره يا تأمين پول . پول ممكن است با سپرده هاي خصوصي و مراقبت از دارايي افراد براي خانوارها اداره شود . بانكها همچنين ممكن است به اداره و مديريت مسائل پولي تشكيلات سياسي اشتغال ورزند و همان گونه كه براي مؤسسات انتفاعي با سپرده هاي تجاري عمل مي كنند ، در مورد تشكيلات سياسي نيز با حسابهاي جاري مسائل پولي آنان را پاسخ دهند .

شرايط بالاترين عقلانيت صوري محاسبات سرمايه اي :

موارد ذيل شرايط عمده اي اند كه براي حصولِ به بالاترين عقلانيت صوري محاسبات سرمايه داري در مؤسسات توليدي ضروري اند :

1-  تملك كامل مالكين كليه ابزار توليد غير انساني و فقدان كامل تملكِ صوري فرصتهاي كسب سود در بازار يعني آزادي كامل بازار .

2-    استقلال كامل مالكين در انتخاب مديريت ، بنابراين ، فقدان تصاحب صوريِ حق مديريت .

3-  فقدان كامل تصاحب مشاغل و فرصتهاي درآمد به وسيله كارگران و به طور معكوس ، فقدان كامل تصاحب كارگران به وسيله مالكين . اين امر مستلزم آزادي نيروي كار ، آزادي

15

بازار كار و آزادي در انتخاب كارگران است .

4-  فقدان كامل تنظيم اساسيِ مصرف ، توليد و قيمتها يا هر شكل ديگري از تنظيم كه آزادي قرارداد را محدود يا شرايط مبادله را مشخص مي كند . اين را مي توان آزاديِ اساسيِ قرار داد ناميد .

5-  قابليت محاسبه كاملِ اجراي امور به وسيله ادارات دولتي و نظام قانوني و تضمين رسميِ قابل اطمينان براي كليه قراردادها از سوي مقامات سياسي ؛ اين به منزله عقلانيت صوريِ كاملِ نظام اداري و حقوقي است .

6-  كامل ترين تفكيك ممكن بين مؤسسه و شرايط توفيق و شكست آن ،از يك سو و خانوار يا واحدهاي بودجه اي خصوصي و منافع دارائيهاي آن ، از سوي ديگر بسيار با اهميت است كه سرمايه اي كه در اختيار موسسه است ، كاملاً متمايز از ثروت خصوصي مالكان آن بوده در معرض تقسيم يا پراكنده شدن به عنوان ميراث نباشد .

7-    يك نظام پولي با بالاترين درجه ممکن عقلانيت .

شيوه هاي اساسيِ جهت گيري سرمايه اي سودآفرين :

1-  فعاليت هاي سودآفرين مي توانند از طريق يك فرآيند مداوم خريد و فروش در بازاري كه مبادله كالا نيز آزاد است.در راستاي بهره برداري از مزاياي بازار قرار گيرند .

2-  اين فعاليت مي تواند درراستای فرصتهايي براي سودآوري از طريق تجارت و معامله گري با پول باشد مانند : اخذ انواع وام و ايجاد وسايل پرداخت .

3-  اين فعاليت مي تواند در راستاي فرصتهايي براي گرفتن «غنيمت» از تشكيلات سياسي و اشخاص سياسي باشد كه تأمين مالي جنگها و انقلاب ها است .

4-  اين فعاليت مي تواند در راستاي فرصتهايي براي كسب سود مداوم از طريق اعمال سلطه با استفاده از زور و يا براي موقعيت قدرتِ تضمين شده از طريق اقتدار سياسي باشد .

16

5-    جهت گيري در راستاي فرصتهايي براي كسب سود ، كه ناشي از تأمين ضروريات روزمره  تشكيلات سياسي است.

نظام پولي دولت مدرن :

دولت مدرن در همه جهان تنظيم نظام پولي را از طريق قانون بدست گرفته است . پول فقط وقتي مي تواند «قانوني» باشد كه مشمول «ابزار پرداخت قانوني» شود يعني چيزي كه همه موظف اند آنرا براي پرداخت و دريافت قبول كنند . پرداخت مي تواند يا تا حد معيني باشد و يا بدون محدوديت . «پول عمومي» مي تواند به اين شكل تعريف شود كه خزانه عمومي آن را قبول مي كند و يا خود براي پرداخت بكار مي رود ، «پول قانوني اجباري» پولي است كه بر عموم تحميل مي شود . تحميل نوعي از پول مي تواند با اتكا بر قدرت پيشينه داري به سبب سياست پولي انجام شود بنابراين ، سكه هاي پنج فرانكي پس از منسوخ شدن سكه اي نقره اي منتشر شدند اما اين كار موفقيتي حاصل نكرد .

پول محدود :

هر پول فلزي كه نتواند كه به صورت آزاد ضرب و به پول رايج تبديل شود، «پول محدود » ناميده مي شود . «پول محدود» را مي توان به عنوان پول ثانوي (ضميمه) به جريان انداخت ، بدين معني كه با يك رابطه ثابت و در همان منطقه با پول رايج و قانوني ديگري مرتبط باشد . اين پول قانوني خود مي تواند يك نوع ديگري از پول محدود باشد مثلاً : پول كاغذي يا پول بازاري .

«پول محدود» هنگامي «ويژه» ناميده خواهد شد كه هم تنها پول قانوني و رايج باشد و هم در راستاي استاندارد بين المللي  بنا شده باشد .

«پول محدود» مي تواند مورد «ارزيابي» نيز قرار گيرد مثلاً : آن گاه كه وسايل پرداخت بين المللي يا ارز خارجي خريداري مي شود يا زماني كه بتوان با يك رابطه ثابت آن را با

17

     استانداردهاي بين المللي تطبيق داد.

هنگامي پول رايج قانوني محدود «پول محدود بازار » ناميده خواهد شد كه ضرب آزاد سكه از نظر قانوني وجود داشته باشد اما براي مؤسسه اي خصوصي غير سود آور است و براي همين اتفاق نمي افتد .

به غير از پول محدود قانوني استاندارد ، كه در اينجا «پول محدود» ناميده مي شود مي توان ازپول فلزي محدود ثانوي نام برد يعني پولي كه بايد به عنوان يك وسيله پرداخت رايج و قانوني فقط تا يك حد مشخصي پذيرفته شود .

پول كاغذي :

پول كاغذي به طور طبيعي همواره پول اداري است براي مقاصد يك نظريه جامعه شناسي پول، پول هميشه شكل يك سند مشخص چارتال را داشته و شامل مفهوم ظاهري مشخصي است كه در آن نگاشته شده و به آن قدرت قانوني داده است .

از نظر قانوني ، پول كاغذي مي تواند يك گواهي  رسمي قابل پرداخت در مقابل ديون به حساب آيد اين ديون مي تواند از سوي شخص حقيقي مانند : زرگران انگليسي در قرن هفدهم با يك بانك ممتاز مانند : اسكناس يا يك نهاد سياسي مثل : اوراق دولتي ، پذيرفته شود .

روشها و اهداف سياست پولي :

در ارتباط با روشهاي ابتداي تر سياست Iytric در خصوص ارز ، اين موارد قابل ذكرند :

الف )در كشورهايي كه ضرب سكه طلا به صورت آزاد وجود دارد :

1-    پشتيباني از وسيله در گردش (تا آنجا كه پشتوانه طلا ندارد)بااوراق بهادار تجاري .

2-    « سياست تنزيل» توسط بانكهاي انتتشار دهنده .

ب) در مناطقي كه پايه فلزي محدودي به جزء طلا و يا پايه ي پول كاغذي وجود دارد، موارد ذيل عمده ترين اقدامات هستند:

18

1-سياست هاي تنزيل، مشابه آنچه در فوق (الف 2) بيان شد، اين سياست بدين منظور است كه توسعه اعتبارات بي مورد را كنترل كند.

2-سياست تفاوت در نرخ تبديل كالا، چنين سياستي ابزاري است در مناطقي كه پايه طلا با يك پول در جريان نقره كمكي رايج است.

3- سياست سنجيده خريدوفروش طلا و سياست سنجيده كنترل بر ارز خارجي از طريق خريد و فروش ارز خارجي.

اهميت غير پولي نهادهاي سياسي براي نظام اقتصادي:

وجود گروه هاي مستقل، صرف نظر از روابط آنها نسبت به نظام پولي، براي نظام اقتصادي مهم است.اين اهميت عمدتاداراي ابعاد ذيل است:

1-  اين امر واقعيت دارد كه آنها ترجيح مي دهند تحت شرايط تقريبا مساوي، رعاياي خود را به عنوان برآورده كنندگان نيازمندي هاي خود به كار برند.

2-  با اقدامات اساسي اين گروه ها ميتوان امكان تشويق عمدي تبادلات با آن سوي مرزها را بر حسب ملاحظات عيني آگاهانه توسعه داد يا مانع شد ويا تنظيم كرد(سياست تجاري)

3-  امكان تنظيم صوري يا ماهوي فعاليت اقتصادي به اشكال گوناگوني توسط نهادهاي سياسي، كه در نوع و كيفيت متفاوت باشند وجود دارد.

4-  پيامد هاي مهم و متفاوتي در ساختار اقتدار و قدرت سياسي وجود دارد، همچنين در ساختار اداري و مراتب اجتماعي ، بخصوص آنهايي كه از جايگاه بالاتري برخوردارند.

5-  رقابت ميان رهبري اين گروه ها بر سر قدرت و تأمين مادي اعضاي گروه، از طريق مواد مصرفي و ابزار كسب وكار و براي كسب فرصت هاي اقتصادي كه از اين طريق براي اعضاءبدست مي آيد.

6-     اههاي گوناگوني وجود دارد كه اين گروههاي سياسي خود نيازهاي خود را برآورده مي سازند.

19

 

     تأمين مالي گروه هاي سياسي :

در ساده ترين شكل، تأمين مالي فعاليت يك تشكل بدين قرار است:

الف) ناپيوسته،كه خود ممكن است بر اساس مشاركت هاي صرفاً داوطلبانه صورت گيرد.اين گونه مشاركت ها ممكن است به يكي از سه طريق ذيل صورت گيرد:

1-  هدايا يا وقف هاي بزرگ:اين شيوه در ارتباط با اهداف خيريه اي و علمي و ديگر اهداف مشابه، كه نه اقتصادي است ونه سياسي ، رايج است.

2-    با تكدي : اين شيوه در برخي از جوامع رياضت كش رايج است.

3-  از راه هدايايي كه ظاهراً داوطلبانه هستند، و به اشخاص يا سازمان هايي داده مي شوند كه گروه هاي برتر اجتماعي يا سياسي شناخته شده اند مانند: هدايا به رؤساي قبايل، شاهزادگان ، زمينداران يا برده داران .

ب) از سوي ديگر ، تأمين مالي ممكن است برمبنای يك معناي دايمي سازماندهي شده باشد به طوري كه :

1- اين امر ممكن است بدون هيچ گونه توليد مستقل اقتصادي از طريق تشكل باشد .

2- انواع مشاركت هاي ابتدايي ، خواه به صورت پولي و خواه به صورت جنسي بدين قرار هستند :

- مالياتها يعني مشاركت به شكل درصدي از اموال يا دارايي و يا تمام دريافتيها يا درآمدها و سرانجام از ابزار توليدي انواع خاصي از مؤسسات انتفاعي يعني «ماليات برسود» .

- هزينه ها يعني پرداختهايي براي استفاده كردن يا بهره مند شدن از وسايل تأمين شده كه از طريق تشكل كه مي تواند به صورت دارايي و اموال و يا به شكل خدمات باشد .

- عوارض بر چيزهايي همچون انواع گوناگون كاربرد يا مصرف كالاها .

 

20

3- تأمين مالي دايمي ممكن است ، برعكس موارد بالا ، مبتني بر وجود سازمان توليدي باشد كه تحت كنترل مستقيم تشكل است، چنين سازماني ممكن است يك واحد بودجه اي باشديا حوزه فئودالي .

4- سرانجام ، تأمين مالي ممكن است به طور آئيني از طريق تعهداتي كه مرتبط با امتيازات است سازمان يافته باشد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

21

 

 

 

باسمه تعالی

عنوان کتاب: مانیفست کمونیست

عصمت یعقوبی

استاد ارجمند: آقای دکتر صادقی

مانیفست کمونیست                               

مقدمۀ لئون تروتسکی

پیش گفتار بر چاپ آلمانی سال 1872                کارل مارکس و فدریک انگلس

پیش گفتار بر چاپ آلمانی سال1890                 فدریک انگلس

 

مانیفست حزب کمونیست

1- بخش اول                                                بورژوا و پرولترها

2- بخش دوم                                              پرولترها و کمونیست ها

3- بخش سوم                                             ادبیات سوسیالیستی و کمونیستی

4- بخش چهارم                                          موضع کمونیستها نسبت به احزاب مختلف آپو زیسیون کنونی

 

پیش گفتار بر چاپ آلمانی سال 187

کارل مارکس و فردیک انگلس

شرایط امور هر اندازه هم که در طول بیست و پنج سال گذشته تغییر یافته باشد اصول کلی مندرج در مانیفست در مجموع امروز به اندازۀ گذشته صحیح است.

کاربرد عملی اصول مانیفست: به همان گونه که خود مانیفست می گوید ، در همه جا و در همۀ زمانها بستگی به شرایط تاریخی موجود در آن زمان خاص دارد.

لکن مانیفست تبدیل به سندی تاریخی شده است که ما حق تغییر آن را نداریم.

 

از پیش گفتار بر چاپ آلمانی سال 1890

فردریک انگلس

مارکس برای پیروزی نهائی عقاید پیشنهاد شده در مانیفست تنها و منحصرا بر روی رشد فکری طبقۀ کارگر تکیه داشت.

رشد طبقۀ کارگر نیز الزاما باید از عمل متحدانه و بحث سرچشمه می گرفت.

هنگامی که مانیفست منتشر شد نمی توانستیم آن را مانیفست سوسیا لیست بنامیم.

در سال 1847 دو افراد را سوسیالیست می شمردند:

از یک سو طرفداران نگرش های گوناگون تخیلی بودند – مشخص ترینشان طرفداران اوون در انگلستان – و فوریه در فرانسه که هر دو روند در آن زمان بدل به دو فرقه در حال زوال شده بودند.

از سوی دیگر انواع رنگ وارنگ شیادان اجتماعی بودن که می خواستند بیداد گریهای اجتماعی را از طریق اکسیرهای جهان شمولشان و انواع وصله کاری از بین ببرند.

در هر دو مورد اینان افرادی بودند که خارج از گود جنبش های کارگری ایستاده و بیشتر به حمایت طبقات تحصیل کرده چشم امید دوخته بودند.

با وجود این آن بخش از طبقۀ کارگر که خواستار تجدید بنای اسمی جامعه بود قانع شده بود که انقلا بات سیاسی صرف کافی نیست خود را کمونیست نامید.

در سال 1847 سوسیالیسم معرف جنبشی بورژوائی و کمونیسم معرف جنبشی طبقۀ کارگری بود.

و به عقیدۀ مارکس و انگلس : رهائی کارگران باید نتیجۀ عمل خود طبقۀ کارگر باشد.

در 28 سپتامبر 1864 پرولتاریای اغلب کشورهای اروپای غربی گرد هم  جمع شدند تا سازمان بین المللی کارگران را تشکیل دهند.

انگلس: امروز هنگامیکه من این کلمات را می نویسم پرولتاریای اروپا و امریکا نیروهای رزمندۀ خود را که برای نخستین بار بسیج شده است و به عنوان ارتشی واحد در زیر پرچمی واحد و برای هدف فوتی و فوری واحد رژه می دهد : هشت ساعت کار در روز بر اساس تصویب لایحۀ قانونی به همان گونه که کنگرۀ بین الملل در سال 1866 در ژنو و نیز کنگرۀ کارگران پاریس در سال 1889 اعلام داشتند صحنۀ   باشکوه            

امروز چشم سرمایه داران و مالکین سراسر کشور را به این حقیقت خواهد گشود که امروز مردم کارگر سراسر کشورها به راستی با هم متحد شده اند.

 

 

 

                                                               بخش اول

                                                      بورژروها و پرولترها

بورژوازی: عبارت است ازطبقۀ سرمایه داران عصر حاضر صاحبان ابزار تولید اجتماعی و کارفرمایان کارگران دستمزدی

پرولتاریا: طبقۀ کارگران دستمزدی عصر حاضر است که چون از خود هیچ گونه ابزار تولید ندارد مجبور شده است برای ادامۀ زندگی به فروش نیروی کار خود تن در دهد.

استاد کار: یعنی عضو کامل صنف، یعنی استاد کاری در داخل صنف و نه رئیس صنف

کمون: نامی بود که در فرانسه شهرهای نو ظهور بر خود گذاشته بودند.

 

-          تاریخ تمام جوامعی که تا کنون وجود داشته تاریخ مبارزات طبقاتی بوده است.

جامعۀ جدید بورژوائی که از میان ویرانه های جامعۀ فئودالی سر بر کشیده تضادهای طبقاتی را از بین نبرده است .

این جامعه فقط موفق شده است که طبقات جدید ، شرایط جدید ستم و اشکال جدید مبارزه را جانشین شرایط و اشکال کهنه کند.

با وجود این ، عصر بورژوازی؛ دارای ویژگیهای بارزی است خاص خود: این عصر، تخاصمات طبقاتی را شفاف کرده است.

جامعه ، به طور کلی بیش از پیش به دو اردوگاه بزرگ متخاصم یعنی به دو طبفۀ بزرگ که مستقیما رویاروی یکدیگر ایستاده اند، تقسیم شده است: بورژوازی و پرولتاریا

نظام فئودالی صنعت که در سایۀ آن تولید صنعتی دیگر پاسخگوی تقاضای روز افزون بازارهای جدید نبود.

سیستم کارگاهی جای سیستم قبلی را گرفت، استاد کاران به وسیلۀ طبقۀ متوسط تولید کارگاهی به کنار رانده شدند.

تقسیم کار صنفی بین صنفهای مختلف بهم پیوسته ، در تقابل  تقسیم  کار ایجاد شده در درون هر کارگاه ناپدید شد.

به همان نسبت که در صنعت ، تجارت ، دریا نوردی و راه های آهن گسترش پیدا کردند ، بورژوازی نیز رشد یافت، سرمایۀ خود را افزایش داد و هر طبقه ای را که از قرون وسطی باقی مانده بود از صحنۀ عمل بیرون راند.

بدین طریق می بینیم که چگونه بورژوازی مدرن ، خود محصول یک سیر طولانی رشدوتوسعه و یک سلسله انقلاب در شیوه های تولید و مبادله بوده است.

هر گام در رشد بورژوازی پیشرفت سیاسی متناسبی را برای آن طبقه به همراه داشته است.

اینک همین بورژوازی پس از استقرار صنعت مدرن و بازار جهانی سرانجام توانسته است در دولت انتخاباتی جدید حاکمیت سیاسی مطلق را به دست آورد.

قوۀ مجریۀ دولت مدرن چیز نیست جز هیأتی برای ادارۀ امور جمعی کل بورژوازی .

بورژوازی ملکوتی ترین جذبه های هیجان مذهبی ، شور وحرارت جوانمردی و احساس گرایی بدوی را  در آبهای یخ حسابگریهای خود پرستانه غرق کرده است.    

بورژوازی ارزش شخص انسان را بدل به ارزش مبادله ای کرده است و به جای آزادیهای مجاز فسخ نا پذیر و بی شمار تنها یک آزادی بی پروا را نشانده است یعنی تجارت آزاد.

انقلاب دائمی در تولید متلاطم کردن پی در پی تمام مناسبات اجتماعی، عدم اطمینان و آشفتگی بی وقفه، عواملی هستند که عصر بورژوازی را در تمام اعصار قبلی متمایز می سازد. تمام مناسبات تثبیت شده و منجمد، با سلسۀ تعصبات و اعتقادات قدیمی و مقدس خود، کنار زده میشوند.

آنچه جامد و منجمد است تبخیر می شود و به هوا می رود، آنچه مقدس است به کفر می انجامد و بشر سرانجام مجبور است با حواص جمع با شرایط واقعی زندگی کند و مناسبات خود با همنوعش روبرو شود.

نیاز به یک بازار در حال گسترش برای محصولاتش بورژوازی را به سراسر مناطق زمین کشاند.

بورژوازی از طریق استثمار جهانی به تولید و مصرف در تمام کشورها خصلت همه – جهانی داده است

و اکنون آشنائی با صنعت جدید برای تمام کشورهای متمدن بدل به مسئلۀ مرگ و زندگی شده است.

صنایع جدید دیگر از مواد خام وطنی استفاده نمی کنند- بلکه مادۀ خام را از دورترین نقاط عالم به سوی خود جذب می کنند.

محصولات این صنایع نه فقط در کشوری که تولید می شود ،بلکه در هر گوشۀ عالم به مصرف میرسد.

به جای عزت گزینی محلی و ملی قدیم ، و به جای خودکفائی اینک با ارتباطات همه جانبه و تعامل همۀ ملل جهان با هم مواجهیم  و این تنها بر قلمروی مادی بلکه بر تولید فکری نیز حاکم شده است.

تک روی و تنگ نظری ملی، بیش از پیش غیر ممکن می گردد. از میان ادبیات ملی و محلی بی شمار اینک چیزی به نام ادبیات جهانی در حال خیزش است.

بورژوازی در یک کلام؛ جهانی میسازد که مبتنی بر انگارۀ خود از جهان است.

بورژوازی بیش از پیش پراکندگی جمعیت،پراکندگی ابزار تولید و پراکندگی مالکیت را از بین میبرد.

بورژوازی در عرض کمتر از صد سال سیادت خود ، توانسته است نیروهای تولیدی عظیم تر و هیولائی تر از حاصل جمع همۀ نیروهای تولیدی نسل های گذشته بیافریند.

جامعه ای که ابزار تولید ومبادلۀ این چنین معظم خلق کرده است به سا حره ای می ماند که قدرت هائی را به وسیلۀ افسونهایش از زیر زمین فرا خوانده که دیگر قادر نیست کنترل کند.

کافی است اشاره کنیم به بحران های تجاری که با بازگشت ادواری هربار تهدید آمیزتر از پیش، موجودیت سراسر جامعۀ بورژوازی را به بوتۀ آزمایش می گذارد.

در این بحرانها نه تنها بخش عظیمی از محصولات موجود بلکه بخشی از نیروهای تولیدی که قبلا خلق شده اند به طور ادواری معدوم می شوند.

چنین به نظر می رسد که قحطی یا یک جنگ خانمان سوز همه جا گیر ، جریان تمام وسایل ادامۀ حیات را قطع کرده و انگار صنعت و تجارت منهدم شده است،چرا؟

به دلیل اینکه جامعه دچار تمدن زیادی ، وسایل امرار معاش زیادی ، صنعت زیادی و نیز دچار وجود تجارت زیادی شده است.

نیروهای تولیدی که در اختیار جامعه است دیگر نمی توانند برای رشد شرایط مالکیت بورژوازی بکار آید بلکه برعکس، آن نیروها برای این شرایط بیش از حد قدرتمند شده اند.

شرایط مالکیت بورژوازی نیروهای تولیدی را به زنجیر کشانده اند.

و همین که آن نیروها این زنجیرها را پاره کنند ، سراسر جامعۀ بورژوازی دچار آشفتگی می شود و موجودیت مالکیت بورژوازی به خطر می افتد.

همان سلاح ها، که بورژوازی به وسیلۀ آن فئودالیسم را سرنگون کرد ، اکنون علیه خود بورژوازی دست به کار شده اند.

لکن؛بورژوازی نه تنها سلاح هایی را که منجر به مرگ خودش خواهد شد خلق کرده بلکه سبب شده است انسانهایی به وجود آیند که آن سلاح ها را به کار خواهند برد.

؛یعنی طبقۀ کارگر نوین ، پرولتاریا

پرولتاریا به همان نسبتی که بورژوازی یعنی سرمایه رشد می کند، پرولتاریا یعنی همان طبقۀ کارگر مدرن نیز گسترش می یابد.

طبقه ای از زحمتکشان که فقط تا موقعی زنده اند که کار پیدا کنند و فقط موقعی کار پیدا می کنند که کارشان سرمایه را افزایش دهد.

کار پرولتاریا به علت استفادۀ وسیع از ماشین و تقسیم کار خصلت فردی خود را از دست داده در نتیجه، تمام جذابیت کار از کارگر دریغ شده است

و آنچه از او خواسته می شود فوت و فنی است از همه ساده تر ، یکنواخت تر و کاری که فوت وفن ندارد.در نتیجه هزینۀ تولید یک کارگر محدود می شود. تامین وسایل امرار معاش ، وسایلی برای حیات خود و تولید مثل بدان نیازمند است.

به همان نسبت که کار انزجار آمیزتر می شود ذستمزد پائین تر می آید

به همان نسبت که استفاده از ماشین و تقسیم کار افزایش می یابد بار سنگین کار طاقت فرسا هم بیشتر می شود

خواه از طریق افزایش ساعت کار- افزایش مقدار کار در یک زمان معین- از طریق افزایش سرعت ماشین یا غیره...(ص،46)

هرقدر قدرت و مهارت جسمانی در کار یدی کمتر شود ، یعنی هرقدر صنعت مدرن پیشرفته تر باشد به همان اندازه جای کارمردان را کارزنان می گیرد.

تفاوت سن و جنسیت دیگر اعتبار اجتماعی خاصی برای طبقۀ کارگر ندارد.

لایه های پایین طبقۀ متوسط کسبۀ خرده پا، مغازه دارن و به طور کلی کسبۀ از گود رانده شده، کارگران صنایع دستی و دهقانان، همۀ این لایه ها به تدریج به جمع پرولترها رانده می شوند.

یکی از دلائلش این است که سرمایۀ ناچیز آنان در سطحی نیست که بتوا ن صنعت مدرن را احداث و نگهداری کرد ودر نتیجه، در رقابت با سرمایه داران بزرگ خرد و نابود می شوندص،47).

پرولتاریا از مراحل مختلف رشد می گذرد، مبارزه اش با بورژوازی از همان بدو تولدش آغاز می شود مبارزۀ کارگران ابتدا به صورت انفرادی و سپس به صورت کارگران یک کارخانه و بعد به صورت کارگران یک صنف ، در یک محل علیه آن فرد بورژوا که مستقیما استثمارشان می کند صورت می گیرد.

آنان حملات خود را متوجه شرایط بورژوازی تولید نمی کنند بلکه علیه خود ابزار تولید به مبارزه می پردازند- ماشین آلات را میشکنند، کارخانه را به آتش می کشند تا منزلت از بین رفتۀ کارگر قرون وسطی را در بازار از نو زنده کنند.

با رشد صنعت نه تنها تعداد افراد پرولتاریا افزایش می یابد بلکه پرولتاریا در توده های بزرگتری متراکم می شود و بر قدرتش افزوده می گردد.

رقابت روز افزون در میان بورژوازها و بحران های تجاری ناشی از آن دستمزد کارگران را همواره دچار نوسان بیشتری می کند و معاش کارگران را بیش از پیش به مخاطره می اندازد

و تصادم بین فرد فرد کارگران و فرد فرد بورژوازها بیش از پیش جنبۀ تصادم بین دو طبقه را به خود می گیرد.

در این زمان کارگران در برابر بورژوازها شروع به تشکیل سازمان (اتحادیۀ کارگری) می کنند.

گاه به گاه کارگران پیروز می شوند ولی پیروزی موقتی است، ثمرۀ واقعی مبارزات کارگران نه در یک نتیجۀ فوتی و فوری، بلکه در اتحاد رو به گسترش آنان نهفته است.

وسایل پیشرفتۀ ارتباطی ، که صنعت جدید به وجود آورده به اتحاد کارگران یاری می رساند تا مبارزات محلی به شکل مبارزه ای میان طبقات در سطح ملی درآید، لکن هر مبارزۀ طبقاتی مبارزۀ سیاسی است.

وحدتی که  شهر نشین های قرون وسطی پس از قرن ها بدان دست یافتند پرولتاریای مدرن در سایۀ راه آهن در عرض چند سال به دست آورد.

این تشکل پرولتاریا به صورت یک طبقه و تشکل متعاقب آن به صورت حزب سیاسی این تشکل مرتب قوی تر و مستحکم تر و نیرومند تر از پیش سر بر می آورد

و با استفاده از تفرقۀ موجود میان خود و بورژوازی مراجع قانون گذاری را مجبور می کند منافع خاص کارگران را به رسمیت بشناسند

بدین ترتیب لایحۀ ده ساعت کار روزانه در پارلمان انگلستان تصویب شد.

بورژواز خودرا درگیر نبردی دائمی می یابد؛ نخست نبرد با اشرافیت بعد نبرد با بخش هائی از خود بورژوازی (بخش هائی که منافع آنها با پیشرفت صنعت در تضاد قرار گرفته است)و سوم نبرد با بورژوازی کشورهای دیگر

بورژوازی در تمام این نبردها مجبور می شود به پرولتاریا متوسل شود از او کمک بخواهد

خود بورژوازی به همین دلیل عناصر تربیت سیاسی و تربیت عمومی پرواتاریا را در اختیارش می گذارد

به عبارتی دیگر؛ سلاح های لازم را در اختیار پرولتاریا قرار می دهد تا با خود بورژوازی بجنگد

سرانجام در مواقعی که مبارزۀ طبقاتی به ساعت  محتوم خود نزدیک می شود.

بخش کوچکی از طبقۀ حاکم پیوند خود را با بورژوازی قطع می کند و به طبقۀ انقلابی می پیوندد

طبقه ای که آینده از آن اوست.

از میان تمام طبقاتی که امروزه روی در روی بورژوازی ایستاده اند در حقیقت تنها پرولتاریا طبقه ایست انقلابی ، بقیۀ طبقات فرومی پاشند و در نهایت در برابر صنعت مدرن محو می شوند.

پرولتاریا آفریدۀ ویژه و ضروری صنعت مدرن است

 

بخش دوم

پرولترها و کمونیستها

رابطۀ کمونیست ها با پرولترها

1-      کمونیست ها حزب جداگانه ای در تقابل با سایر احزاب طبقۀ کارگر تشکیل نمی دهد

2-      آنان منافعی جدا از کل پرولتریا ندارند

      آنان هیچ گونه افتراتی از خود بوجود نمی آورند تا بوسیلۀ آن جنبش پرولتاریا را شکل دهند و قالب ریزی

      کنند

                                          1- صرف نظر از ملیتشان منافع مشترک کل پرولتاریا را مطرح جستجو              وجه تمایز کمونیست ها              می کند و پیش می کشد

 با سایر احزاب  .

                                          2-  در مراحل مختلف رشد و توسعه مبارزات طبقۀ کارگر با بورژوازی

                                          کمونیست ها همیشه و در همه جا بیانگر و مدافع منافع کل جنبش هستند.   و

 

بنابراین؛

کمونیستها از یک سو در عمل پیشرفته ترین و قاطع ترین بخش احزاب طبقۀ کارگر را در هر مملکت تشکیل می دهند(آن بخشی که همۀ بخشهای دیگر را به حرکت در می آورد)

از سوی دیگر؛ از نظر.تئوریک. نسبت به تودۀ عظیم پرولتاریا این امتیاز را دارند که به درستی مسیر حرکت، شرایط و نتایج نهائی و کلی جنبش پرولتاریا را درک می کنند.

هدف کمونیسم و همۀ احزاب پرولتری یکی است

هدف: متشکل کردن پرولتاریا در قالب یک طبقه - سر نگون کردن سیادت بورژوازی و تسخیر قدرت سیاسی به دست پرولتاریا

کمونیست ها

-          به طور عمومی صرفا مناسبات واقعی موجود را بیان می کنند

-          مناسبات ناشی از مبارزۀ طبقاتی موجود و جنبش های تاریخی ای که درست در برابر چشمان ما در شرف وقوع است

-          لغو روابط موجود مالکیت به هیچ وجه از ویژگیهای بارز کمونیسم نیست

مثلا؛ انقلاب فرانسه مالکیت فئودالی را به سود مالکیت بورژوازی ملغی کرد

 

ویژگی بارز کمونیسم: از بین بردن مالکیت به معنای اعم نیست بلکه انهدام مالکیت بورژوازی است

لکن مالکیت خصوصی بورژوازی مدرن خود تجلی نهایی کامل و تولید و تملک محصولات است که بر پایۀ تخاصم طبقاتی ایجاد شده و متکی بر استثمار اکثریت عظیم به دست گروهی قلیل است.

از این دیدگاه نظریۀ کمونیست ها عبارتست از؛ الغای مالکیت خصوصی

کمونیست: ما کمونیست هارا ملامت کرده اند که می خواهیم حق کسب مالکیت خصوصی را لغو کنیم، مالکیتی که ثمرۀ کار خود انسان است، مالکیتی که می گویند زیر بنای تمام آزادی، فعالیت و استقلال شخصی است

چنین مالکیتی نیاز به القا ندارد ، چرا که رشد صنعت در حد زیادی این مالکیت را خود از بین برده است و هنوزهم هرروز دارد از بین می برد.

یااینکه مقصودتان مالکیت خصوصی بورژوازی مدرن است؟                               

     آیا کار دستمزدی برای کارگر مالکیتی خلق می کند؟ به هیچ وجه کار دستمزدی سرمایه می آفریند.

     مالکیت در شکل کنونیش مبتنی بر تخاصم سرمایه و کار دستمزدی است

بررسی این دو تخاصم:

سرمایه دار بودن نه تنها به معنی داشتن موقعیتی صرفا شخصی است عبارت از داشتن موقعیتی اجتماعی در عرصۀ تولید است

سرمایه محصولی است جمعی و نه تنها با عمل متحد بسیاری از افراد اجتماع بلکه در تحلیل هائی تنها با عمل متحد تمام افراد اجتماع به حرکت می افتد.

بنابراین : سرمایه یک قدرت مشخصی نیست بلکه قدرتی اجتماعی است.

به همین دلیل:

موقعی که مالکیت سرمایه تغییر می کند و به مالکیت عمومی تبدیل می شود(یعنی مالکیت اعضای اجتماع می شود)

بدین ترتیب مالکیت شخصی به مالکیت اجتماعی تبدیل نشده است

بلکه فقط خصلت اجتماعی مالکیت است که تغییر یافته یعنی:

سرمایه خصلت طبقاتی خود را از دست می دهد

 

کار دستمزدی

بهای متوسط کار دستمزدی حداقل دستمزد است یعنی آن مقدار معین از وسیلۀ معاشی که مطلقا برای زندگی بخورو نمیر یک کارگر لازم است تا او همچنان یک کارگر بماند.

ما به هیچ وجه قصد نداریم این مالکیت شخصی محصول کار را لغو کنیم

مالکیتی که حیات و تولید مثل انسان را ممکن می سازد.

تنها چیزی که ما می خواهیم لغو کنیم ؛ خصلت فلاکت بار این مالکیت است که تحت آن کارگر زندگی می کند تا فقط بر مقدار سرمایه بیفزاید و فقط تاآنجا که منافع طبقۀ حاکم اقتضا می کند اجازۀ زندگی می یابد

(مقایسۀ دو جامعه)

در جامعۀ بورژوازی؛ کار زنده فقط وسیله ای برای افزایش کار انباشته شده است

در جامعۀ کمونیستی؛ کار انباشته شده چیزی نیست مگر ابزاری برای گسترش ، باروری و ارتقای سطح زندگی کارگر.

در جامعۀ بورژوازی؛ بدین طریق گذشته بر حال حاکم است

 در جامعۀ کمونیستی؛ حال بر گذشته حاکم است

در جامعۀ بورژوازی؛ سرمایه مستقل است و فردیت دارد در حالیکه انسان زنده نه استقلال دارد و نه فردیت

اما بورژواها القای چنین اوضاعی را القای فردیت و القای آزادی می نامند!

آری بدون تردید، مقصود همان القای فردیت و استقلال و آزادی بورژوایی است

منظورشان از آزادی ، تحت شرایط کنونی تولید بورژوایی ، تجارت آزاد و خرید و فروش آزاد است.

شما از این قصد ما برای از بین بردن مالکیت خصوصی بسیار دچار شوک شده اید ولی مالکیت خصوصی ، در همین جامعۀ موجود شما هم اکنون برای نُه  دهم جمعیت شما از بین رفته است.

ما قصد داریم مشکلی از مالکیت را از میان برداریم ، که شرایط لازم برای وجودش، عدم وجود هر نوع مالکیت برای اکثریت عظیم اجتماع است

ما می خواهیم مالکیت شما را لغو کنیم.

کمونیسم: هیچ کس را از قدرت تملک محصولات اجتماع محروم نمی کند بلکه فقط نمی گذارد که کسی با توسل به چنین مالکیتی کار دیگران را تحت انقیاد خود درآورد.

تمام اعتراضاتی که علیه شیوۀ کمونیستی تولید ومالکیت محصولات مادی وارد آمده عینا علیه شیوه های کمونیستی تولید و مالکیت محصولات فکری نیز تکرار شده است

به همان گونه که محو مالکیت طبقاتی از نظر بورژوا محو خود تولید شد

محو فرهنگ طبقاتی نیز از نظر او با ناپدید شدن کل فرهنگ یکسان است.

کمونیست؛عقاید شما زائیدۀ شرایط  تولید بورژایی شما ومالکیت بورژوایی است

القای خانواده پیشنهاد کمونیست ها

خانوادۀ کنونی ، این خانوادۀ بورژوایی، بر چه اساسی بنا شده است؛ بر اساس سرمایه و نفع شخصی، این خانواده در پیشرفته ترین شکلش فقط در میان بورژوا ها وجود دارد.

خانوادۀ بورژوایی؛ وقتی.مکملش از بین رفت خود به خود از میان خواهد رفت و با زوال سرمایه هر دو زوال خواهند یافت.

آیا ما را متهم میکنید که ما خواهان خاتمۀ استثمار فرزندان توسط پدران و مادران هستیم! درست است ، ما به این جرم اعتراف می کنیم.

این تعلیم و تربیت شما مگر تعلیم تربیت اجتماعی نیست؟ ماهیت آن بر مبنای شرایط اجتماعی ای که تحت آن شما مردم مردم را آموزش می دهید و با مداخلۀ مستقیم و غیر مستقیم اجتماع و از طریق مدارس و غیره تعیین نمی شود؟!

کمونیست ها مخترع دخالت اجتماع در تعلیم و تربیت نیستند

و می کوشند ماهیت این دخالت را عوض کنند وتعلیم و تربیت از نفوذ طبقۀ حاکم نجات دهند.

یاوه سرایی بورژوازی دربارۀ خانواده و تعلیم وتربیت ، در بارۀ ارتباط متقابل و مقدس پدر ومادر با فرزندشان ، هنگامی بیش از پیش نفرت آمیز می شود که عملکرد صنعت جدید تمام علقه های خانوادگی را بین پرولتاریا از هم می گسلد و کودکانشان به اشیای سادۀ تجاری و وسایل کار تبدیل می شوند

آنوقت بورژوایی می گوید که شما کمونیست ها اشتراک زنان را ایجاد خواهید کرد.

یک بورژوا زن خود را صرفا یک ابزاز تولید بشمار می آورد.

او نمی تواند حتی حدس بزند که هدف ، دقیقا از میان برداشتن وضع زنان به عنوان ابزار تولید .بشمار می آورد.

علاوه بر این کمونیست ها را سرزنش می کنند که می خواهند کشورها و ملیت ها را از بین ببرند.

سیادت پرولتاریا سبب خواهد شد که این تفاوت ها و تخاصمات سریع تر از بین برود.

به همان نسبت که استثمار یک فرد به وسیلۀ فردی دیگر پایان یابد استثمار یک ملت بوسیلۀ یک ملت دیگر بیز پایان خواهد آمد.

به همان نسبت که تضاد موجود بین طبقات یک ملت دچار زوال می شود خصومت یک ملت نسبت به ملتی دیگر نیز از میان خواهد رفت.

یک واقعیت در مورد همۀ آنها مشترک است و آن استثمار بخشی از اجتماع بوسیلۀ بخش دیگری است

بنابراین

نخستین قدم در انقلاب طبقۀ کارگر عبارتست از ارتقای پرولتاریا به مقام طبقۀ حاکم و کسب پیروزی در جنگ برای دموکراسی

پرولتاریا سیادت سیاسی خود را به کار خواهد برد تا مرحله به مرحله تمام سرمایه را از چنگ بورژوازی خارج کند ، تمام وسایل تولید را در دست دارد ، یعنی پرولتاریا سازمان یا فته در قالب طبقۀ حاکم متمرکز سازد و کل نیروهای تولیدی را در اسرع وقت ممکن افزایش دهد

 

 

                                                           بخش سوم

                                            ادبیات سوسیالیستی و کمونیستی

 

                                         الف)سوسیالیسم فئودالی                                      

1-- سوسیالسم ارتجاعی            ب) سوسیالیسم خرد بورژوازی

                                         ج) سوسیالیسم آلمانی یا سوسیالیسم راستین

 

2- سوسیالیسم محافظه کار یا سوسیالیسم بورژوازی

3- سوسیالیسم و کمونیسم تخیلی و انتقادی

 

1- سوسیالیسم ارتجاعی : الف) سوسیالیسم فئودالی

اشرافیت فرانسه و انگلستان به دلیل موقعیت تاریخیشان رسالت خود می دیدند که جزواتی علیه جامعۀ جدید بورژوایی بنویسند

اشراف بار دیگر در مقابل این قدرت نوخاستۀ نفرت انگیز سر تسلیم فرود آوردند

دیگر از مبارزۀ جدی سیاسی حرفی به میان نمی آمد

طبقۀ اشراف برای جلب همدردی مجبور بود به ظاهر از منافع خود چشم بپوشد و وانمود کند که حکم محکومیت علیه بورژوازی را تنها به سود طبقۀ کارگر استثمار شده تدوین کرده است.

این گونه بود که سوسیالیسم فئودالی پا به عرصه ی وجود گذاشت، که در فرانسه و انگلستان اجرا شد.

فئودالیست ها؛ با اشاره به این که شیوۀ استثمار آنان با شیوۀ بورژوازی فرق دارد فراموش می کنند که آنان در اوضاع و شرایطی استثمار می کردند که با وضع کنونی فرق می کرد و آن شیوه ها دیگر منسوخ شده است با نشان دادن اینکه پرولتاریای مدرن در دورۀ سلطۀ آنان وجود نداشت فراموش می کنند که بورژوازی مدرن نتیجۀ ضروری فرآیند جامعۀ خود آنهاست.

آنان بورژوازی را نکوهش می کنند عمدتا نه برای آنکه بورژوازی یک پرولتاریا خلق می کند بلکه به خاطر آن که بورژوازی یک پرولتاریا انقلابی خلق می کند

به همین دلیل آنها از نظر عمل سیاسی در تمام اقدامات قهر آمیز علیه علیه طبقۀ کارگر شرکت می کنند.

 

ب)سوسیالیسم خرده بورژوایی

اشرافیت فئودالی تنها طبقه ای نبود که بورژوازی معدومش کرد

شهر نشینان قرون وسطی و خرده مالکان روستایی ، طلیعه داران بورژوازی جدید بودند

در کشورهایی مانند فرانسه که در آن بیش از نیمی از جمعیت را دهقانان تشکیل می دهند طبیعتا نویسندگانی که جانب پرولتاریا را در مقابل بورژوازی می گرفتند در انتقاد خود از رژیم بورژوازی می باید معیارهای دهقانی و خرده بورژوایی به کار می بردند.

در کشورهایی که تمدن مدرن کاملا رشد کرده است طبقۀ خرد بورژوایی جدیدی تشکیل شده که بین پرولتاریا و بورژوازی در نوسان است و پیوسته به صورت بخش مکملی از جامعۀ بورژوازی تجدید نیرو می کند

این مکتب سوسیالیسم با بصیرت تمام ، تضادهای موجود در شرایط تولید مدرن را تشریح کرد. توجیهات ریاکارانۀ اقتصاد دانان را فاش ساخت.

اثرات مخرب ماشین و تقسیم کار را تمرکز سرمایه و زمین درید قدرت گروهی قلیل را روشن کرد.

لکن در رابطه با هدف های مشخص خود این شکل سوسیالیسم

یا به دنبال احیای وسایل قدیم تولید و مبادله و به همراه آن احیای مناسبات مالکیت قدیم و اجتماع قدیم است.

یا اینکه به دنبال انقیاد ابزار مدرن تولید ومبادله در چارچوب روابط مالکیت کهن است

روابطی که توسط خود آن ابزار فرو پاشیده است و یا لاجرم باید فرو بپاشد

در هر دو صورت این سوسیالیسم هم ارتجاعی است و هم تخیلی

 

ج)سوسیالیسم آلمانی یا سوسیالیسم راستین

ادبیات سوسیالیستی و کمونیستی فرانسه موقعی به آلمان معرفی شد که بورژوازی در آن کشور مبارزه اش را تازه با استبداد فئودالی آغاز کرده بود

هنگامی که این نوشته ها از فرانسه به آلمان هجرت کرد شرایط اجتماعی فرانسه به همراه این نوشته ها سفر نکرده بود است این ادبیات فرانسوی  ، در تماس با شرایط اجتماعی آلمان کلیه ی اهمیت عملی و عاجل خود را از دست داده و جنبهی مطلقا" ادبی پیدا کرد .

تمام کار ادبای آلمانی منحصر شد به این که عقاید جدید فرانسه را با وجدان فلسفی کهن خود هماهنگ سازد بی آنکه عقاید فلسفی خود را ترک کند، آرای فرانسوی را به فکر خود الحاق نماید

آنان نگرش این عبارات فلسفی در پس انتقادات تاریخی فرانسوی را به نام فلسفۀ عمل ، سوسیالیسم راستین، علم آلمانی سوسیالیسم ، بنیاد فلسفی سوسیالیسم و غیره... به زبان آلمانی قالب کردند

جدال بورژوازی آلمان بویژه بورژوازی پروس، بار اشرافیت فئودالی و سلطنت مطلقه یعنی نهضت لیبرال جدی تر شد.

بدین ترتیب فرصتی که سوسیالیسم راستین مدتهای مدیدی به دنبال آن بود به دستش افتاد تا خواسته های سوسیالیستی را در مقابل جنبش سیاسی بگذارد و به توده ها موعظه کند که از این نهضت بورژوایی نه تنها طرفی نخواهندبست بلکه سخت متضرر هم خواهند شد

بدین ترتیب سوسیالیسم راستین ضمن این که سلاحی در دست حکومتها برای مبارزه با بورژوازی آلمان بود مستقیما نمایندۀ منافع ارتجاعی یعنی منافع بی فرهنگ های آلمانی نیز بود

خرده بورژوا که بازماندۀ قرن شانزدهم است و از آن زما ن تا کنون پیوسته به طور مختلف سبز می شوند پایۀ اجتماعی واقعی وضع موجود است حفظ این طبقه یعنی وضع موجود در آلمان سیادت صنعتی و سیلسی بورژوازی آن را به نابودی حتمی تهدید می کند

از یک طرف به علت تمرکز سرمایه و از طرف دیگر به علت پیدایش پرولتاریای انقلابی سوسیالیسم راستین پیدا شد ، تا با یک تیر این هر دو هدف را بزند و مانند مرض واگیر دار شیوع کرد

 

2-سیالیسم محافظه کار یا سوسیالیسم بورژوازی

بخشی از بورژوایی مایل است برای  دردهای اجتماعی چاره ای بیندیشد  تا ادامه ی حیات جامعه بورژوازی را تضمین  کند . (76)

اقتصاد دانان ، نیکو کاران ، انسان دوستان ، بهبود دهندگان وضع طبقه کارگر ، بانیان جمعیت های خیریه و ...... به این بخش تعلق دارند . به علاوه ،  این شکل سوسیالیسم به صورت دستگاه های کامل فکری نیز قالب ریزی شده است . می توان از کتاب فلسفه فقر ، نوشته ی پرودون  به عنوان نمونه شکل این شکل سوسیالیسم نام برد .

بورژ واها ی سوسیالیست طالب کلیه امتیازات  شرایط اجتماعی مدرن هستند ، بدون مبارزات و خطراتی که لزوما" از این شرایط ناشی می شود . آ نان خواهان وضع موجود جامعه هستند ، بدون عناصر انقلابی و متلاشی کننده ی آن ، آنان بورژوازی را بدون  پرولتاریا می خواهند

در واقع پرولتاریا را ملزم می کند که در قید و بند جامعه ی موجود بماند ، ولی تمام افکار نفرت بار خود را نسبت به بورژوازی را دور بریزد .

دومین  نوع این سوسیالیسم ( سوسیالیسم بورژوایی ) یا محافظه کار  که عملی تر ولی کمتر نظام مند است . کوشید اعتبار هر نوع جنبش انقلابی را از چشم طبقه ی کارگر بیندازد  کوشید نشان دهد نه یک اصلاح صرف سیاسی بلکه تنها دگرگونی در شرایط مادی زندگی یعنی روابط اقتصادی می تواند به حال کارگر مفید باشد . که منظورش ، اصلاحات اداری ، بر اساس ادامه ی حیات این روابط است . و منظور اصلاحاتی است که به هیچ وجه بر روابط بین سرمایه کار اثر نمی گذارد . بلکه در اوج ، هزینه ی حکومت بورژای را کاهش می دهد و کار اداری آن راتسهیل می کند .

3-سوسیالیسم و کمونیسم تخیلی – اقتصادی

در واقع ، بنیانگذاران این نظام های فکری هم تخا صمات فکری هم تخاصمات طبقاتی را در جامعه ی موجود می بینند و هم عملکرد عناصر رو به زوال را . از آنجا که رشد تضاد های طبقاتی هم پای رشد صنعت است . موقعیت اقتصادی که در آن جامعه با آن مواجه هستند ، هنوز شرایط مادی لازم را برای آزادی پرولتاریا به آنان عرضه نکرده است . به همین دلیل آنان به دنبال یک علم اجتماعی جدید و نوین می گردند  که قرار است این شرایط را بوجود بیاورد . عمل تاریخی قرار است تسلیم ابتکار عمل شخصی آنان بشود . سازمان یافتن تدریجی و خود به خودی پرولتاریا ، به عنوان یک طبقه ، قرار است تسلیم سازمانی اجتماعی بشود که این مبتکران بلاخص ساخته و پرداخته اند . به نظر آنان تاریخ آینده خلاصه می شود به تبلیغ و تحقق عملی طرح های اجتماعی ایشان . اینان در طراحی نقشه هایشان ، عمدتا" برای منافع طبقه است . (79)

به همین دلیل ، این نوع سوسیالست ها عمل سیاسی ، به ویژه عمل انقلابی را ، یکسره رد می کنند آرزومند ند که با شیوه ی مسالمت آمیز به هدف های حود برسند و می کوشیدند با آزمایش های کوچک که شکست آن الزاما" حتمی است . راه را  برای این وحی منزل جدید اجتماعی هموار کنند .(ص، 80)

بانیان این نظام های فکری از بسیاری لحاظ ها انقلابی بوده اند اما مریدان آنها از هر لحاظ  فرقه هایی صرفا" ارتجاعی تشکیل  داده اند . به همین جهت پی گیرانه می کوشند  تا مبارزه طبقاتی را خفه و تخاصمات را آشتی دهند . آنان فلانستر جداگانه – آبادی های خودی و احداث ایکاریای کوچولو را که هر کدام برای خود خرده بهشت  موعودی  است خواب می بینند . و به تدریج گام جای پای  سوسیالیست های  فقط در این نهفته  که وراجی شان در جزئیات  نظام مند تر است و به اثرات سحر آسای علم اجتماعی شان اعتقادی متعصبانه و خرافی دارند .

فلانستر ها –آبادی های  سوسیالیستی – نامی که ایکاریا به آرمان شهر خود داده بود .

آبادی خودی – نام آرمان شهر رویایی ای بود که « اوون» اجتماعات نمونه ی کمونیستی خود را بدان نام می نامید.

ایکاریا – نام آرمان شهر رؤ یایی ای بود که مؤسسات کمونیستی آن را ترسیم  کرد .

 

                                                           بخش چهارم

                          موضوع؛ کمونیست ها نسبت به احزاب مختلف آیوزیسیون کنونی

کمونیست ها برای حصول هدف های بلا فضل و برای اعمال منافع آنی طبقۀ کارگر مبارزه می کند

و علاوه بر این در جنش حال آنان ، آیندۀ جنبش را هم نمایندگی می کنند و حافظ آنند

کمونیست در فرانسه؛ در برابر بورژوازی محافظه کار و رادیکال، با سوسیال دموکرات ها متحد می شوند

در سوئیس کمونیست ها؛ از رادیکال هل حمایت می کنند

در لهستان کمونیست ها؛ از خرابی حمایت می کنند که مصرانه خواهان انقلاب ارضی به عنوان شرط اولیۀ آزادی ملی است

در آلمان؛ هروقت که بورژوازی به شیوۀ انقلابی علیه سلطنت مستبده و حکومت ارباب سالاران و خرده بورژوازی عمل کند. کمونیست ها همراه آن به مبارزه ادامه می دهند

کمونیست ها توجه خود را عمدتا به آلمان معطوف می دارند چرا که آن کشور در آستانۀ یک انقلاب بورژوایی قرار دارد انقلابی که مجبور است تحت شرایط پیشرفته ترین تمدن اروپا به اجرا درآید.

خلاصه این که کمونیست ها در همه جا از تمام جنبش های انقلابی علیه نظام اجتماعی و سیاسی موجود حمایت می کنند

کمونیست ها در سراسر این جنبش ها مساله مالکیت را به عنوان اساسی ترین مسالۀ جنبش پیش می کشد و بالاخره اینکه کمونیست ها در همه جا برای وحدت و توافق احزاب دموکراتیک کشورهای جهان زحمت می کشند

خلاصه

مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست به توضیح بیعدالتی در نظام سرمایه داری می پردازد و تصریح می کنند که کار گران در نظام سرمایه داری تنها در صورتی می توان زندگی کند که کار بیابند و فقط  تا زمانی کار می یابند که کارشان سرمایه را ازایش دهد . و سپس برای چیرگی بر این بیعدالتی اجتماعی ، کسب قدرت سیاسی توسط کار گران ( پرولتاریا ) و رفتن به سوی جامعه ی کمونیستی را پیشنهاد می کنند . به عقیده آنان ، ویژگی کمونیسم ، بر انداختن مالکیت بورژوای است و از آنجا که مالکیت خصوصی بورژوای آخرین وکاملترین مظهر شیوه ی تولید و تملک مبتنی بر تضادهای طبقاتی و استثمار انسان ها به دست انسان های دیگر  است . می توان هدف کمونیسم را بر انداختن مالکیت خصوصی خلاصه کرد .و نخستین گام انقلاب کارگری عبارت از برکشیدن پرولتاریا به جایگاه طبقه ی حاکم و پرولتاریا از حاکمیت سیاسی خویش برای آن استفاده خواهد کرد  که تمام سرمایه را گام به گام  از چنگ بورژوازی بیرون بکشد . و تمام ابزارهای تولید در دست دولت یعنی پرولتاریا  متشکل شده و به صورت طبقه حاکم متمرکز سازد .

منابع:

1-      مارکس ، کارل، انگلس،فردریک .«مانیفست کمونیست» مترجم:مسعود صابری،(1387) تهران :طلایه پرسو.

2-       ریتزر، جورج،«نظریه های جامعه شناسی» ترجمه ی محسن ثلاثی ،(1374)تهران:علمی.

3-      کوزر، لوئیس. «زندگی و اندیشه ی بزرگان جامعه شناسی»(1373).تهران :علمی.

تقسیم کاراجتماعی

  

*باسمه تعالی *

پژوهش درس نظریه جامعه شناسی یک                   استادارجمند:جناب  آقای دکتر صادقی

دانشجو:زهراخراشادی زاده

منبع اصلی :کتاب درباره تقسیم کار اجتماعی                                 مولف :امیل دورکیم

سال انتشار :1893  (رساله دکترای دورکیم )                موضوع کتاب :مناسبات افراد با اجتماع

 *********************************************************************

فهرست مطالب

مقدمه

1-کتاب نخست :تعیین تقسیم کار

2-خلاصه مختصر کتاب نخست

3-کتاب دوم :علل وشرایط

4-خلاصه مختصرکتاب دوم

5-کتاب سوم :صور نابهنجار

6-تحلیل درزمینه تقسیم کارازسایر منابع

 7-منابع وماخذ

***************************************************************************

    

مقدمه

هر چند تقسیم کار تاریخی دیرینه دارد تنها از قرن هجدهم به این سو است  که جوامع بشری نسبت به این قانون آگاهی یافته اند. آدام اسمیت نخستین کسی است که در پی ساختن نظریه تقسیم کار برآمد. خود او هم این واژه را پدید آورد و علوم اجتماعی بعد ها این واژه را به زیست شناسی امانت داد. ( ص41 )

امروزه پدیده تقسیم کار به حدی عمومیت پیدا کرده که دیگر از چشم کسی پوشیده نیست . صنعت امروزی بیش ازپیش به ساخت و کارهای نیرومند به گروه بندی های بزرگ نیرو و سرمایه و در نتیجه به حد اعلای تقسیم کار گرایش دارد.

نه تنها در درون کارخانه ها ، مشاغل از هم جدا و بی نهایت تخصصی اند بلکه خود هر کارخانه هم به نوبه خویش واحدی تخصصی است که وجودش مستلزم وجود واحد تخصصی دیگری است .

اقتصاد دانان در جست و جوی یافتن علل دامنه نتایج آن اند و نه تنها مخالفتی با این حرکت ندارند و مبارزه ای با آن نمی کنند بلکه مدافع ضرورت آن هم هستند . به نظر آنان این راه برترین راه حرکت جوامع بشری و شرط پیشرفت است . 

ولی تقسیم کار خاص جهان اقتصادی نیست . وظایف سیاسی ، اداری ، قضایی ، همه بیش ازپیش تخصصی می شوند . وظایف هنری و علمی نیز همین حال را دارند. امروزه دیگر فلسفه به انبوهی از رشته های خاص تقسیم شده است که هر کدام شان موضوع ، روش و طرز تلقی خاص خود را دارند. دوکاندول می گوید : هر نیم قرن به نیم قرن ، مردانی که در کار علم به جایی رسیده اند ، بیش از پیش به تخصص گراییده اند . (ص42 )

قانون تقسیم کاردر پیکر زنده نیز مانند جوامع کاربرد دارد. حتی به این جا رسیده اند که پیکر زنده هر قدر وظایف اش را تخصصی یافته تر باشد مقام حیات حیوانی مقام بالاتری دارد. این کشف سبب شده است که هم میدان عمل تقسیم کار گسترش یابد و هم خاستگاه آن در گذشته ای بی نهایت دور جستجو شود . زیرا [اگر تقسیم کار را از این دیدگاه در نظر بگیریم ] تقسیم کار به پدیده ای تبدیل می شود که خاستگاه آن را باید با پیدایش حیات در جهان همزمان دانست . (ص43)

هر اندام یک وظیفه خاص  ----------     حیات موجود زنده

تقسیم کار اجتماعی چیزی نیست جز شکل خاصی از این فرایند کلی و جوامع بشری با تبعیت از این قانون عام ، گویی دنباله روی جریانی هستند که بسی پیش از آن ها پدید آمده و تمامی جهان زنده را در جهت واحدی به حرکت وا داشته است .

این امر واقعی بی گمان نمی تواند رخ دهد مگر آن که بر ساختمان اخلاقی ما تأثیری عمیق بگذارد ، زیرا بسته به این که ما تابع این حرکت باشیم یا در برابر آن مقاومت کنیم حیات بشری در دو جهت به کلی متفاوت توسعه خواهد یافت . (ص 43)

در یک کلام آیا تقسیم کار، در عین حال که قانون طبیعت است ، قاعده ی اخلاقی رفتار بشری هم هست واگراز چنین خصلتی برخوردار است علت آن چیست و تا چه حد چنین است ؟ لازم نیست اهمیت و فوریت این مشکل عملی را اثبات کنیم ، همگان به خوبی حس می کنند که تقسیم کاریکی ازبنیان های اساسی نظم اجتماعی است . بیش از پیش نیز همین خصلت را خواهد یافت .

این مشکل در برابر وجدان اخلاقی ملت ها مطرح شده است . در این باره دو گرایش متضاد در برابر هم قرار دارند بی آنکه هیچ کدام از آن ها بتوانند بر دیگری برتری در جهان ، پیدا کند . تردیدی نیست که تمایل همگان بیشتر بر این است که تقسیم کار را نوعی قاعده قاطع کردار بشری تلقی کنند . البته کسانی که بر این وظیفه گردن نمی نهندبه نحوی روشن و به صورتی که قانون معین کرده با شد مجا زات نمی شوند ولی رفتارشان مایه ی سر زنش است .

به طور کلی آن دستور اخلاقی که ما را به تخصص بیشتر فرا می خواند ، همه جا با دستور مخالفی همراه است که به همه ما توصیه می کند تا آرمان واحدی را دنبال کنیم که همچنان به قوت خود باقی است .(ص 45)

تنها شیوه ارزشیابی عینی از تقسیم کاراین است که تقسیم کار را نخست فی نفسه و به نحوی کاملاً نظری بررسی کنیم و ببینیم به چه درد می خورد و ناشی از چیست ، خلاصه بکوشیم تا کامل ترین و مناسب ترین مفهوم ممکن از آن را برای خود بسازیم . (ص47)

************************************************************************************************

کتاب نخست

تقسیم کار از آن جا که بر نیروی تولیدی و مهارت کارگر می افزاید ، شرط لازم توسعه فکری و مادی جوامع است ، تقسیم کار سر چشمه تمدن است . اگر تقسیم کار نتا یج دیگری نداشت و به درد دیگری نمی خورد ، هیچ دلیلی در دست نبود که تقسیم کار را دارای خصلت اخلاقی بدانیم . (ص52)

تأثیر فعالیت اقتصادی در پیشرفت اخلاق نه تنها بعید است بلکه می بینیم که جنایت ها و خود کشی ها اغلب در مراکز صنعتی بیشتر اتفاق می افتد . همه گسترش ها امری سود مند تلقی می شود اما هیچ چیزی که از لحاظ اخلاقی تعهد آور باشد در آن ها نیست .

پیشه ورو صنعت گر خرده پایی که دربرابر جریان عام مقاومت می کنند و همچنان سرسختانه به کسب و کار محدود خود دلبسته اند همان قدربه وظایف خویش پای بندند که فلان کارخانه دار بزرگ که تمامی یک کشور را از کارخانه پر کرده است . وجدان اخلاقی ملت ها هم در این باره دچار اشتباه نیست و یک ذره عدالت را بر همه این تکامل صنعتی جهان ترجیح می دهد . البته فعالیت صنعتی هم دلایل وجودی خود را دارد ، این فعالیت پاسخ گوی نیازهایی هست . اما این نیازها اخلاقی نیستند.

هنرنیز در برابر هر چیزی که به تکلیف و تعهد مانند باشد مقاوم و سرکش است. هنر قلمرو آزادی  ، هنر نوعی تجمل و زینت که به دست آوردنش شاید ستوده باشد اما هیچکس مکلف به دارا بودن اش نیست. در حالی اخلاق عکس این است.

اخلاق  حداقل ضروری ، مایحتاج لازم زمان روزانه ای است که جوامع بشری بدون آن نمی توانند به حیات خود ادامه دهند. ( ص 53 )

اخلاق : ما را به دنبال کردن راهی مجبور می کنند که دارای هدف معینی است.

هنر : پاسخ گویی نیازی است که ما به گسترش بدون هدف فعالیت خویش داریم.

هر جا که تکلیف در کار باشد به یقین اجبار در کار است به همین دلیل هنر هر چند در گذشته از افکار اخلاقی مایه گرفته یا با تکامل پدیده های اخلاقی آمیخته است اما به خودی خود اخلاقی نیست.

از بین همه عناصر تمدن ، علم شما عنصری است که در برخی شرایط خصلت اخلاقی به نظر می رسد. ( ص 54 ) هیچکس وظیفه ندارد که در جریان عظیم پدیده صنعتی غوطه ور شود یا موظف نیست حتماً هنرمند باشد ولی همگان اکنون موظف اند که جمل را از خود بزدایند. از دنیای علم با خبر  باشند.دلیل اش این است که علم چیزی نیست جز همان آگاهی در بالاترین درجه روشنی اش .

از سوی دیگر : آگاهی هر قدر تاریک تر باشد در برابر تغییر ، مقاوم تر  است. این است آگاهی روشنی یافته دلیل ضرورت مشارکت بیشتر فعالانه هوش در پرتو علم در جریان حیات جمعی  است.

آن علمی که همگان در پی آنند علم نیست . علم به معنای خاص کلمه از این سطح پیش پا افتاده بی نهایت بالاتر است. در نتیجه این علم که فقط برگزیدگان توانایش هستند امری اجباری نیست. البته دارا بودن چنین علمی امتیاز است و به دست آوردنش هیچ چیز غیر اخلاقی یا ضد اخلاقی شمرده نمی شود. آدمی ممکن است دانشمند یا هنرمند باشد و هیچ کدام از این دو تکلیفی برای وی نیست.

 پس علم مانند هنر و صنعت ، از حوزه اخلاق خارج است.

[ امر نیک در مقایسه با امر حقیقی این خصلت اساسی را داراست که امری اجباری است در حالی که امر حقیقی به خودی خود دارای چنین خصلتی نیست ]  (توضیحات ص 367)

این همه بحث و جدل بر سر خصلت اخلاقی تمدن برای آن است که علمای اخلاق ضابطه ای معینی برای تکلیف واقعیات اخلاقی از دیگر واقعیاتی که اخلاقی نیستند در دست ندارند. مردم عادت دارند هر چیزی که دارای نجابت و ارزش است امر اخلاقی بدانند و به دنبال همین گسترش سطحی معنای کلمه اخلاق است که تمدن را هم در قلمرو اخلاق داخل کرده اند.

 تمدن به خودی خود ارزش درونی و مطلق ندارد ، ارزش تمدن برای این است که تمدن پاسخ گوی برخی از نیازهای ماست و نیازهای ما هم خود از نتایج تقسیم کار است.

پس اگر تقسیم کار را پاسخ گوی هیچ نیازی جز نیازهایی که گفته شد بدانیم نقش تقسیم کار فقط این خواهد بود که عوارض نامطلوب آنچه را که خود تقسیم کار پدید آورنده آن است تخفیف دهد ، یعنی بر زخم هایی مرهم نهد که خود ایجاد کرده است . در چنین شرایطی شاید تحمل تقسیم کار ضروری باشد.(ص55)

همه می دانند که کسانی را که به ما شبیه اند و مانند ما می اندیشندو حس می کنند دوست داریم. ولی خلاف این هم اغلب پیش می آید. بسا اتفاق می افتد که ما نسبت به کسانی که به ما شباهتی ندارند علاقه مند می شویم . آن هم درست برای اینکه شباهتی به ما ندارند. یونانیان به این مساله توجه کرده بودند. ارسطو می گوید دوستی باعث بحث های بسیار شده است . به عقیده بعضی ها دوستی مبتنی برمشابهت است و آنان که با هم شبیه اند یکدیگر را دوست دارند وریشه ضرب المثلی که [ کبوتر با کبوتر ، باز با باز ]

ملاحظات دیگری هم در این زمینه است که در آنها سعی شده است مساله از دیدگاه عالی تری در نظر گرفته شود و ماهیت آن شناخته شود .

 مثلاً زمین خشک عاشق باران است

یاآسمان تاریک پوشیده از ابرهای بارانی با خشمی عاشقانه به سوی زمین سرازیر می شود.    

هراکلیت مدعی است که هم سویی از تضاد بر می خیزد ، زیباترین هماهنگی نتیجه اختلافات وبی نظمی- قانون هر شدنی است.(ص56)

از این تضاد آراء و عقاید نتیجه می شود که هر دو نوع دوستی در طبیعت است. ناهمانندی همچون همانندی می تواند از علل جاذبه متقابل باشد.

بن می گوید: نوعی ناهمانندی وجود دارد که بیزارکننده است و نوع دیگری هست که عامل جذب و اتصال است ، یک نوع سبب رقابت ، نوع دیگربه دوستی می انجامد ... اگر یکی ( از دو نفر ) دارای چیزی باشد که دیگری ندارد ، ولی مایل به دارا بودن آن است ، شرایط واقعی برای آغاز یک جنبه جاذبه مثبت فراهم است.

همین تقسیم نقش ها یا به اصطلاح خودمان تقسیم کار است که تعیین کننده این نوع مناجات دوستی  است.

 از این لحاظ البته فواید اقتصادی تقسیم کار در مقایسه با آثار اخلاقی ناچیز است. نقش حقیقی اش این است که میان دو یا چند نفر حس همبستگی ایجاد کند. این نتیجه از هر راهی بدست می آید ، همین حس همبستگی است که عامل ایجاد همیاری های دوستانه است و تأثیر خویش را بر آنها می نهد. [روابط عشق و عاطفه بین خانواده ها] درهمه  وجود داردولی اندازه و شدت آن درهمه یکسان نیست.(ص 58)

در هر صورت نتایج حاصل از تقسیم کار از منافع اساسا اقتصادی بی نهایت گسترده تر است .

تقسیم کار عبارت  از :برقراری نوعی نظم خود بنیاد اجتماعی و اخلاقی. ( ص 61 )

افراد چنان با هم پیوند یافته اند اگر تقسیم کار نبود به کلی مستقل می بودند. آنان به جای توسعه مستقل و فردی کوشش های خویش را با هم هماهنگ می کنند. افراد دیگر همبسته اند و همبستگی آنان فقط در لحظات کوتاهی که به هم می رسند و کاری برای هم انجام می دهند نیست بلکه ماوراءاین حد است .

 [ به عنوان مثال مگر نه این است که در شرایط کنونی که همبستگی زناشویی میان اقوام متمدن برقرار است. تأثیر این نوع همبستگی را در هر لحظه و در تمامی جزئیات زندگی احساس می کنیم از سوی دیگر جوامعی که تقسیم کار را ایجاد کرده است خود سرانجام تحت تأثیر آن قرار می گیرند. ]

تقسیم کار اگر یگانه سرچشمه همبستگی اجتماعی نباشد ، دست کم مهمترین آن است .کنت هم ازاین دیدگاه دفاع می کند.

اوازبین همه جامعه شناسان به عقیده ما نخستین کسی است که درتقسیم کارچیزی جز پدیده ای اساساً اقتصادی یافته است.

کنت  تقسیم کاررا اساسی ترین شرط حیات اجتماعی دانسته به شرطی که درتمامی گستره ، عقلانی اش در نظر گرفته شود ، یعنی تأثیرش را درزمینه تمامی فعالیت ها ببینیم و تنها مطابق معمول به موارد مادی ساده محدودش نکنیم .(ص63)

پس عامل اصلی تشکیل همبستگی اجتماعی ، عاملی که تبدیل به علت بنیانی دامنه و پیچیدگی روز افزون پیکراجتماعی می شود همانا توزیع پیوسته انواع کارهای متفاوت بشری است .

انسجام جوامع از راه تقسیم کار است و تقسیم کار عامل تعیین کننده ویژگی های اصلی ساختمان جوامع خواهد بود .

تقسیم کار را باید دارای خصلتی اخلاقی دانست زیرا نیازهایی چون نظم ، هماهنگی و همبستگی اجتماعی معمولاً نیازهای اخلاقی اند . (ص63)

مسأله فقط این نیست که ببینیم آیا دراین گونه جوامع نوعی همبستگی اجنماعی ناشی از تقسیم کار وجود دارد یا نه . چون این حقیقتی مسلم است . زیرا تقسیم کار در این گونه جوامع بسیار توسعه یافته و عامل ایجاد همبستگی اجتماعی است . مسأله به ویژه این است که یقین کنیم تقسیم کار تا چه حد در تأمین یکپارچگی عمومی ابعاد جامعه دست دارد.

 آیا تقسیم کار ازعوامل اساسی انسجام اجتماعی است ؟ برای این پاسخ باید این پیوند را با دیگر پیوندها مقایسه کنیم تا بدانیم سهم آن در نتیجه کلی چیست . برای این منظور نخست بایدازطبقه بندی انواع همبستگی ها ی اجتماعی آغاز کرد.

 ا نواع همبستگی ها ی اجتماعی:

1-همبستگی مکانیکی [خود به خودی ، همانندی، ساز و کاری] ....... افراد همانند ، عدم تمایز اجتماعی ، خود بسنده [ با بیرون ارتباط ندارد ، نمودش درجوامع ابتدایی و بدوی

2-همبستگی  ارگانیکی  [ همبستگی آلی ،ساز واره ای  ] .......... متفاوتند ....تمایز پذیری اجتماعی ....... (نمودش : جوامع جدید ) (ص63 )

مظاهر تمایز پذیری اجتماعی: تمایز پذیری مشاغل –تعددفعالیت های صنعتی

دلیل تمایز پذیری اجتماعی:ازهم پاشیدگی همبستگی ساختگی وشالوده قطاعی جامعه

همبستگی مانند همبستگی خانوادگی. همبستگی حرفه ای و همبستگی ملی هر کدام از این صور خاص سرشت خاص خود رادارند.پس مطالعه همبستگی کار جامعه شناسی است. همبستگی امر اجتماعی واقعی است که شناخت آن جز از راه شناخت آثار اجتماعی اش ممکن نیست. ( ص 66 )

از آنجا که حقوق باز نماینده اصلی ترین شکل های همبستگی اجتماعی است ابتدا انواع متفاوت حقوق را باید طبقه بندی کرد .

رایج ترین تقسیم بندی حقوق :

1- حقوق عمومی ( وظیفه اش تنظیم کردن روابط فرد با دولت)

2-حقوق خصوصی ( ناظر به روابط افراد با یکدیگر) است. ( ص 68 )

می دانیم هر دستور حقوقی : عبارت است از قاعده رفتاری معینی که تخلف از آن مجازات دارد.

مجازات ها دو نوع اند:

1-مجازات تنبیهی :عبارت تحمیل نوعی درد یا دست کم نوعی کاستی بر عامل تخلف .

هدف :  آسیب رساندن به متخلف از لحاظ ثروت ، خوشبختی ، حیات یا آزادی.

هدف:  چیزی که از آن چه در اختیار اوست از دست بدهد و از آن محروم شود. (  ص 68 )

2. مجازات های ترمیمی : الزاماً دربردارندمحرومیتی برای متخلف نیست بلکه عبارت است از ترمیم دوباره امور و برگرداندن مجدد روابط برهم خورده و باز آوردن شان به حالت عادی.

پس قواعد حقوقی را باید به دو نوع بزرگ برگرداند که یا با1- مجازات های تنبیهی ( در بردارنده قلمرو حقوق جزایی است. ) سازمان یافته همراهند.

1.      مجازات فقط ترمیمی : دربرگیرنده حقوق مدنی ، تجاری آئینی ، تشریفاتی ، اداری و اساسی.

**********************************************************************

همبستگی خود به خودی یا همبستگی از راه همانندی

آن نوع پیوند همبستگی اجتماعی که به حقوق تنبیهی مربوط است پیوندی است که گسستن آن جرم (crime) محسوب می شود.

جرم : هر نوع عملی است که در حد معین خودش واکنش ویژه ای بر ضد عامل عمل می شودکه نام اش مجازات (peine) است.

جرم انواع متفاوتی دارد .جایی که معلول واحد علت آن هم است .    و تأثیرگذار بر وجدان اخلاقی است.

همه این گونه اعمال جرم با کیفر معینی از تکرار آن جلوگیری می شود.

جرم ها : اعمالی هستند که همه اعضای یک جامعه آن ها را به صورت عام محکوم می کنند. ( ص 72 )

جرم عملی است جریحه دارکننده احساسات که در یک نوع اجتماعی واحد از نظر هر وجدان صحیح و سالمی به همین سان تلقی می شود.

این احساسات احساساتی هستندکه در میانگین عمده افراد یک جامعه واحد مشترک اند. حقوق جزایی پشتوانه قانونی آنها محسوب می شودتنها قاعده هایی هستند که دستور حقوقی معروف اصل براین است که همگان از قانون آگاهی دارند به درستی درمورد آنها کاربرد دارد. این قاعده ها چون در همه وجدان ها حک شده اند همگان آنها را می شناسند و اعتبار آنها را احساس می کنند. ( ص 73 )

در هر قانون نوشته ای دو هدف دارد : 1-تعیین کردن بعضی تکالیف اجباری

2- معین کردن مجازات های لازم برای موارد تخلف از آنها.

در حقوق ترمیمی (مدنی) : قانون گذار این دومشکل را پیش و راه حل جداگانه ای می جوید ابتدا تکالیف اجباری را با دقت تمام تعیین می کند و فقط پس از این مرحله است که می گویند برای تضمین اجرای آنها به چه شیوه ای باید عمل کرد.

مثال : حقوق و وظایف زن و شوهر  ماده 214 قانون مدنی فرانسه به زن دستور می دهد که با شوهرش در یک جا زندگی کند از این جا نتیجه می گیرند که شوهرش می تواند زن اش را به بازگشت به کانون خانوادگی مجبور کند ولی چنین ضمانتی هیچ گاه در هیچ جایی به صورت رسمی عنوان نشده است.

در حقوق جزایی (تنبیهی) صحبت ازضمانت های اجرایی و مجازات هاست.      مجازات فلان چنین است.

ترمیمی ابتدا وظیفه شماست؟

**************************************************************************

 انواع وجدان :

 ما دو نوع وجدان وجود دارد: 1. حالات فقط شخصی ماست و منش ما را بیان می کند. (وجدان فردی)

 بیانگر شخصیت فردی ما ست

2. حالات مشترک تمامی جامعه       1. نماینده نوع جمعی- بنابراین نماینده جامعه ای است که خود بدون آن موجودیتی ندارد.

آری این دو وجدان متمایزند به هم پیوند خورده اند. یکی بیش نیسنند. با هم همبسته اند.

وجدان عمومی(وجدان جمعی )

مجموعه اعتقادها و احساسات مشترک در میانگین افراد یک جامعه واحد که هیات خاص خود را دارد این را وجدان جمعی یا عمومی می گویند.

ویژگی های وجدان جمعی:

۱.باعوض شدن هر نسل تغییر نمی کند بلکه باعث پیونددهنده نسلها می گردد.

2.   در تمامی گستره جامعه پراکنده است.

3.  در همه شهرهای بزرگ و کوچک ودر حرفه های متفاوت فرقی نمی کند.

4.   با وجدان فردی متمایز است.

5.   وجدان جمعی در حکم روح نوعی جامعه است.

6.   وجدان جمعی تمامی وجدان اجتماعی است یعنی تا مرز حیات روحی جامعه پیش می رود ، در حالی که وجدان جمعی به ویژه در نوع جوامع پیشرفته جز بخشی محدود از وجدان اجتماعی نیست.

پس با خلاصه کردن تحلیل های گذشته اکنون می گوییم جرم از نظر ما عملی است که حالت های نیرومند و روشن وجدان جمعی را جریحه دار می کند.

سرشت مجازات اساساً تغییر نکرده است. فقط می شود گفت که نیاز به انتقام جویی امروزه بهتر از گذشته هدایت می شود و تحت نظم و قاعده بهتری درآمده است. روح پیش بینی که در جوامع کنونی بیدارشده میدان عمل کورکورانه عواطف را محدود کرده است. ولی در هر صورت روح مجازات همچنان همین کردار عاطفی است.

پس می توان در تعریف مجازات  نوعی واکنش عاطفی با شدت مقرربیان کرد .

ولی این واکنش از کجا برمی خیزد؟ از فرد است یا از جامعه ؟ (ص 85)

همه می دانند که مجازات دهنده جامعه است ولی ممکن است که مجازات به حساب جامعه نباشد. اگر مجازات برای خشنودی خاطر افراد بود افراد همواره توانای آن بودند که مجازات را لغو کنند یا به تعویق بیندازند. اگر می بینیم که اختیار مجازات تنها در دست جامعه است برای آن است که با زیان دیدن افراد- جامعه آسیب دیده است و مجازات برای پاسخ گویی به عملی است که به جامعه آسیب رسانده است.

همبستگی ناشی از تقسیم کار یا همبستگی آلی

قواعد جزائی ترمیمی یا به هیچ وجه جزءوجدان جمعی نیستند یا فقط از حالت های ضعیف وجدان جمعی اند. قواعد اساساً اخلاقی تا حدی دور از مرکز آن قرار دارند. سرانجام حقوق ترمیمی در حواشی دور و بسیاربیرونی آن پیدا می شوند و از حدود وجدان عمومی درمی گذرند.

 حقوق ترمیمی هرچه بیشتر جنبه ترمیمی پیداکند بیشتر از وجدان عمومی دور می شود.

جزای ترمیمی:1- برای بنیاد نهادن مناسبات حقوقی      2-  برای تغییر دادن این نوع مناسبات.

 زیرا که توافق شخصی افراد برای ایجادکردن یا تغییردادن این نوع مناسبات کافی نیست. مثلاً ازدواج اگرچه قراردادی میان دو طرف است اما زن و شوهر نمی توانند به میل خود آن را ایجاد کنند یا به میل خود آن را باطل کنند. و در سایر روابط خانوادگی دیگر نیز چنین است. پس جامعه در تمامی مناسبات تعیین شده در حقوق ترمیمی حتی در آن هایی که بیش از همه خصوصی اند ، حضور دارد و این حضور گرچه و دست کم در حالت عادی حس نمی شود اما همچنان اساسی است. (ص 106)

از آن جا که قواعد جزاهای ترمیمی ربطی به وجدان عمومی ندارند روابطی هم که از این گونه قواعد برمی خیزد به طور عام شامل حال همگان نیست. یعنی روابط مذکور بدون واسطه نه میان فرد و جامعه بلکه میان بخش های محدود و ویژه ای از جامعه که با این گونه روابط به هم پیوند می یابند برقرار می گردد. ولی از سوی دیگر از آن جا که جامعه در این گونه روابط حضور دارد ، لازم است که جامعه هم کم و بیش به آنها علاقه مند و در آنها درگیر باشد ، یعنی عواقب آنها را حس کند. پس این مناسبات با مناسباتی که موضوع حقوق تنبیهی اند تفاوت بارز دارد.

 زیرا مناسبات مربوط به حقوق تنبیهی . وجدان فرد را با وجدان جمعی ، یعنی فرد را با جامعه مستقیم و بدون واسطه پیوند می دهد. اما این روابط ممکن است دو صورت بسیار متفاوت پیدا کنند:

گاهی روابط سلبی اند و فقط به قواعد اجتناب از ارتکاب برخی اعمال می پردازند ،

گاه روابط ایجابی هستند و شیوه های همکاری را بیان می کنند.

سلبی : می تواند برای روابط دیگر حکم رابطه چیز(شی) با شخص است. مانند اشخاص در واقع بخشی از جامعه اند. لازم است که روابط آنها با پیکر اجتماعی تعیین شود.

همبستگی واقعی چیست ؟

همبستگی واقعی پیوند میان اشیاء با اشخاص است نه پیوند میان اشخاص با هم . (اشیا چون فقط از طریق اشخاص جزو جامعه می شوند آن نوع همبستگی که از ادغام اشیا در جامعه پدید می آید امری کاملاً سلبی است.)

[ گرو ، وثیقه ، مال الضمان و رهن ] چهار نوع حقوق مدنی و تمامی موارد مربوط به حق جانشینی ، حق وصیت ، ارث . در تمامی این مواردنسبت حقوقی به طور مستقیم نه میان شخص با شخص دیگر -بلکه میان شی و شخص برقرار است. [ حق مالکیت / کامل ترین آن است.]در مورد بخشش های وصیتی هم که موردی از اعمال حق واقعی مالک بر اموال خویش یا دست کم بر بخشی از اموال خویش است. همین حکم صادق است. (ص 108 )

با توجه به مطالب بالا می توان تعیین کرد آن بخش از حقوق ترمیمی که این نوع همبستگی بدان مربوط است همان مجموعه حقوق واقعی است . 

اما روابط شخص با شخص  --------   حقوق واقعی نیست  ----   گاه به صورت جنبه سلبی پیدا می کند و بیانگر همبستگی همانندی است.

خلاصه این که روابطی که موضوع حقوق ناظر بر همکاری با جزاهای ترمیمی اند . همبستگی بیانگر این نوع روابط ، همه ناشی از تقسیم کار اجتماعی اند . ماهیت وظایف ویژه در واقع این است که از تأثیر وجدان جمعی برکنار است.

 زیرا برای اینکه امری در قلمرو احساس مشترک قرار گیرد .شرط این است که امر مذکور امری عمومی باشد .یعنی درتمامی وجدان هاحاضرباشد و همه آن ها بتوانند از دیدگاه واحدی بدان بنگرند .  البته مادام که نقش ها عمومیتی داشته باشند هر کس می تواند احساسی نسبت به آن ها  داشته باشد ، ولی هر قدر که نقش ها تخصصی تر شوند از تعداد کسانی که نسبت به آن ها آگاهی دارند نیز کاسته خواهد شد یعنی که نقش های مذکور از وجدان عمومی بیشتر برکنار خواهد ماند . (ص116 )

از آن جا که همبستگی سلبی به خودی خود هیچ گونه یکپارچگی ایجاد نمی کند و هیچ خصلت ذاتی ویژه ای ندارد فقط دو نوع همبستگی ایجابی به نظرمان می رسد که خصلت های آن ها به شرح زیراست :

1.   نوع نخست فرد را بدون هیچ گونه واسطه ای ، مستقیم به جامعه ربط می دهد( همبستگی همانندی ) . در حالی که در همبستگی نوع دوم [همبستگی ارگانیکی ] وابستگی فرد به جامعه به دلیل وابستگی اش نسبت به اجزاء سازنده جامعه است.

2.   دید فرد از جامعه ، در هردونوع همبستگی از جنبه واحدی نیست . در همبستگی نوع نخست ، (مکانیکی )جامعه  مجموعه ای کم و بیش سازمان یافته از اعتقادها و احساسات مشترک تمامی اعضای گروه است ،در همبستگی نوع دوم جامعه دستگاهی است از نقش های متفاوت و ویژه که روابط معینی آن ها را به هم متحد کرده است . البته این دو جامعه یکی بیش نیستند.(ارگانیکی ). (ص117 )

 3.از تفاوت این دو همبستگی ------    خصلت های ذاتی این دو نوع همبستگی به شرح ذیل است :

الف )همبستگی نوع اول (مکانیکی )   --------         درصورتی می تواند نیرو مند باشدکه افکار و گرایش های مشترک در تمامی اعضای جامعه از لحاظ تعداد و شدت بر افکار و گرایش های شخصی افراد برتری داشته باشند . هر قدر میزان این برتری بیشتر باشد توان این نوع همبستگی شدیدتر است . شخصیت ما همان خصلت های ذاتی و ویژه خود ماست که ما را از دیگران متمایز می کند [ وقتی ممکن است که شخصیت فردی در شخصیت جمعی جذب شود . ]    

زمانی که همبستگی ناشی از همانندی به حد اعلای خود خواهد رسید در این صورت فردیت (وجدان فردی )  هیچ می شود . همبستگی مکانیکی و ساختگی یا خود به خودی ؛ پیوندی که میان فرد و جامعه وجود دارد درست همانند پیوندی است که میان شیئ و شخص در کار است . درجوامعی که این نوع همبستگی در آن توسعه یافته است ، چنان که  خواهیم دید فرد به خودش تعلق ندارد بلکه به معنای کامل کلمه در حکم شیئ متعلق به جامعه است . به همین دلیل است که دراین گونه جوامع حقوق شخصی هنوز از حقوق واقعی متمایز نشده اند . (وجدان جمعی بر وجدان فردی) ( ص 118 )

 ب )همبستگی نوع دوم ( ارگانیکی )------------      ناشی از تقسیم کار یا آلی

هنگامی امکان پذیر است که هر کس به بخشی از وجدان فردی و درنتیجه شخصیت خاص خود داشته باشد . پس لازم است که وجدان جمعی به بخشی از وجدان فردی اجازه بروز دهد تا نقش های خاصی که وجدان جمعی قادر به اداره آن ها نیست در همان بخش پابگیرند. و هر قدر گستره این بخش بیشتر باشد انسجام ناشی از این نوع همبستگی بیشتراست.

پس هر قدر نوع اجتماعی در جامعه ای مسلط تر و تقسیم کار ابتدایی تر باشد ، برتری وتفوق  حقوق تنبیهی بر حقوق ترمیمی ناظر بر همکاری و تعاون در آن جامعه بایستی باشد . برعکس به موازات گسترش بیشتر انواع فردی و تخصصی تر شدن وظایف می بایست شاهد این باشیم که تناسب دا منه این دو نوع حقوق معکوس می شود . آری واقعیت این رابطه را می توان در عمل و به صورت تجربی اثبات کرد.

تفوق تدریجی همبستگی آلی و نتایج آن       

به طور کلی ، نه تنها همبستگی خود به خودی نسبت به همبستگی آلی پیوند های ضعیف تری دربین آدمیان ایجاد می کند بلکه هر قدر در راستای تکامل اجتماعی پیشتر رویم از شدت و استحکام پیوند های مربوط به همبستگی خود به خودی کاسته می شود .

قدرت پیوندهای اجتماعی ناشی از همبستگی خود به خودی درواقع تابع سه شرط زیر است :

1.  رابطه موجود میان حجم وجدان عمومی و وجدان فردی : [ هر قدر وجدان عمومی بخش بیشتری از وجدان های فردی را دربرگیرد توان پیوند های اجتماعی بیشترخواهد بود. ]

2.   شدت میانگین حالات مربوط به وجدان جمعی : (اگر رابطه مربوط به حجم دو نوع وجدان برابر باشد وجدان عمومی متناسب با درجه شدت و فعالیت اش تأثیربیشتری برفرد خواهد داشت . برعکس اگر وجدان عمومی چیزی جز انگیزه های ضعیف و کم توان نباشد چندان تأثیری در جهت کشاندن فرد به راه جمعی نخواهد داشت . در این صورت فرد با سهولت بیشتری راه خود را دنبال خواهد کرد و همبستگی وی با جامعه نیز توان کمتری خواهد داشت .

3.   درجه تعین یافتگی حالات جمعی : [مشخص کننده حالات جمعی ] در واقع هر قدر اعتقادها و اعمال تعین یافته تر و مشخص کننده تر باشند کمتر زمینه ای برای اختلافات فردی فراهم خواهد شد . ( ص 137)

البته معنای حرف ما این نیست که وجدان عمومی در خطرازبین رفتن کامل قرار دارد فقط این راباید بگویم که وجدان عمومی به صورتی درآمده که شیوه های اندیشه و احساس آن بیش از پیش کلی ترو نامشخص تر شده است و به همین دلیل جا برای بسیاری ازگرایش های مخالف فردی باز شده است .

اگربه یاد داشته باشیم که نیروی همبستگی خودبه خودی ، حتی درجایی که از همه مقاوم تر است ، در به هم پیوند دادن آدمیان معادل نیروی تقسیم کار نیست و درنظربگیریم که بخش عمده ای از پدیده های اجتماعی کنونی از حوزه عمل آن نوع همبستگی بیرون است ، دراین صورت بیشتر مسلم خواهد شد که همبستگی آلی دروضع کنونی بیش از پیش به تنها همبستگی اجتماعی موجود تبدیل می شود . نقشی که در گذشته برعهده وجدان عمومی بوده اکنون بیش از پیش به عهده تقسیم کار اجتماعی است . وظیفه گرد هم آوردن مجموعه های اجتماعی درانواع اجتماعی برتراساساً به عهده تقسیم کار اجتماعی گذاشته شده است . این یکی از نقش های مهم تقسیم کار اجتماعی که معمولاً با نقش اقتصادی مورد نظر اقتصاد دانان فرق دارد . (ص 154)

خلاصه ، ما دو نوع همبستگی را از هم تفکیک کرده بودیم در مقابل آن دو نوع همبستگی دو نوع اجتماعی هم وجود دارد که هر کدام معادل با یکی از آنهاست. همچنان که دو نوع همبستگی نامبرده با رابطه ای معکوس توسعه می یابند، دو نوع اجتماعی متناسب با آن ها نیز همین حالت را دارند ، یعنی به موازات پیشرفت یکی ، دیگری پس می رود ، و نوع پیش رونده همان است که تحت تأثیر تقسیم کار اجتماعی شکل می گیرد. این نتیجه ، علاوه برآن که تأیید کننده نتایج پیشین است ، این خاصیت را هم دارد که درباره اهمیت تقسیم کار اجتماعی حجّت را تمام می کند.

معلوم می شود که تقسیم کار نه تنها مهم ترین عامل انسجام جوامعی است که ما در آن ها به سر می بریم ، بلکه عامل تعیین کننده ویژگی های سازنده ساختار آن هاست و همه چیز حکایت از آن دارد که نقش تقسیم کار از این جهت در آینده باز هم اهمیت بیشتری خواهد یافت.(ص171)

دیدگاه سپنسر :

نخست اینکه جذب شدن فرد در گروه به عقیده سپنسر نتیجه اجبار و ضرورت سازمان مصنوعی یی است که بر اثر حالت جنگی مزمنی که در جوامع پائین تر برقرار است ناگریز ایجاد شده است. اتحاد ، در واقع ، به ویژه در جنگ پیش می آید و وجودش برای پیروزی لازم است. گروه نمی تواند در مقابل گروه دیگر از خود دفاع کند یا آن گروه را مطیع خود سازد مگر با اتحاد و هماهنگی در عمل. یعنی لازم است که همه نیروهای فردی موجود در گروه به شیوه ای پایدار با هم همدست شوند و به صورت یک نیروی واحد درآیند. و تنها راه متمرکز کردن همه نیروها هم ایجاد مرجع اقتدار بسیار نیرومندی است که همه افراد مطلقاً تابع آن باشند.

از این گذشته ، سپنسر خود اذعان دارد که ساختمان بسیاری از این گونه جوامع چندان هم نظامی و مقتدرانه نیست و به همین دلیل وی آن ها را جوامع دموکراتیکی می نامد. به طور کلی ، درک این نکته که افراد نمی توانند ، جز از راه استبداد جمعی ، مطیع و سربه فرمان باشند آسان است ؛ زیرا اعضای جامعه را جز از راه نیرویی که بالاتر از آنان باشد نمی توان به زیر سلطه کشید ، و تنها نیرویی هم که این کیفیت را داراست نیروی گروه است.(ص173)

همبستگی آلی و همبستگی قراردادی

 گرچه سپنسر علت اصلی همبستگی اجتماعی در جوامع پیشرفته و برتر را بیان کرده و علائم آن را به درستی نشان داده است ، اما در مورد شیوه تأثیر این علت و حاصل شدن آن معلول و در نتیجه در باب ماهیت معلول دچار اشتباه شده است. آن چیزی که وی همبستگی صنعتی می نامد ، در واقع ، دارای دو خصلت زیر است:

چون خود انگیخته است پس برای ایجاد کردن یا مستمر نگاه داشتن آن ، به هیچ ابزار اجبار آوری نیاز نیست. پس جامعه برای ایجاد کردن این نوع همکاری که خودبه خود و به تنهائی حاصل می شود نیازی به دخالت ندارد. « هرکسی از حاصل کار خویش امرار معاش می کند، فرآورده های خود را با فرآورده های دیگران مبادله می کند ، یا به کمک دیگران برمی خیزد و دستمزدی می گیرد و وارد این یا آن شرکت بزرگ یا کوچکی که برای به راه انداختن فلان کار تولیدی درست شده است می شود بی آنکه از رهبری جامعه در مجموع پیروی کند.

البته مقصود سپنسر از این بیان هرگز این نیست که جامعه بر اساس قراردادی ضمنی و رسمی بنا شده است. فرض قرارداد اجتماعی ، برعکس ، با اصل تقسیم کار آشتی ناپذیر است. به ویژه ، این حالت هیچ شباهتی به همبستگی خودانگیخته و خودبه خودی که سپنسر آن را وجه تمایز جوامع صنعتی می داند ندارد ؛ زیرا این گونه پیروی آگاهانه از هدف های اجتماعی ، از نظر او ، برعکس ، از خصوصیات ویژه جوامع نظامی است. چنین قراردادی مستلزم آن است که همه افراد بتوانند شرایط کلی حیات اجتماعی را در نظر بگیرند تا قادر باشند با علم به مسأله انتخاب کنند.( ص178 )

این حقیقت بارزی است که تعداد مناسبات قراردادی، که در آغاز کم بودند یا به کلی وجود نداشتند، به موازات بیشتر شدن تقسیم کار بیشتر می شود. ولی آن چه ظاهراً از دید سپنسر مخفی مانده این است که مناسبات غیر قراردادی نیز در عین حال توسعه می یابند. نخست به بررسی آن بخش از حقوق بپردازیم که نابه جا حقوق خصوصی نامیده می شود، در حالی که در واقع این بخش از حقوق روابط نقش های اجتماعی پراکنده ، یا به عبارتدیگر امعاء و احشاء پیکر زنده اجتماعی را بررسی می کند. قبل از هر چیز می دانیم که حقوق خانوادگی ، که ابتدا بسیط بود ، بیش از پیش به امری پیچیده تبدیل شده است ، یعنی انواع متفاوت مناسبات حقوقی ناشی از حیات خانوادگی ، امروزه بسیار متعددتر از گذشته اند. آری ، از یک سو ماهیت تکالیف ناشی از این مناسبات به نحو اعلایی ایجابی است ؛ نوعی تقابل حقوق و تکالیف است. از سوی دیگر تکالیف مذکور دست کم به شکل نوعی خویش قراردادی نیستند. شرایطی که تکالیف مذکور تابع آن اند به پایگاه شخصی خود ما بستگی دارند که آن نیز تابع تولد ما ، روابط همخونی ما ، و در نتیجه تابع واقعیات امری است که از اراده ما بیرون اند.(ص 183)

*****************************************************************************************

خلاصه کتاب نخست :

زندگانی اجتماعی از سرچشمه ای دوگانه برمی خیزد: همانندی وجدان ها و تقسیم کار اجتماعی. در مورد نخست فرد از آن رو جامعه را می پذیرد که چون فردیت ویژه ای ندارد، مانند همنوعانش در درون یک نوع جمعی واحد مستحیل می شود ؛ در مورد دوم ، فرد با وجود دارا بودن چهره و فعالیتی شخصی درست به خاطر این که از دیگر همانندهای خویش متمایز است وابسته به آن هاست و در نتیجه وابسته به جامعه ای است که از اتحاد آنها پدید می آید.

از همانندی وجدان ها قواعدی حقوقی پدید می آید که به ضرب تدابیر سرکوبگرانه باورها و اعمال یک شکلی را بر همگان تحمیل می کند ؛ هرقدر تهدید این ضرب و زور شدیدتر باشد حیات اجتماعی با حیات مذهبی آمیختگی بیشتری خواهد داشت و نهادهای اقتصادی به نظام اشتراکی نزدیک تر خواهند بود.

از تقسیم کار قواعد حقوقی یی بر می خیزد که ماهیت و روابط نقش های معیّن را تعیین می کند، ولی تخلف از این قواعد فقط به تدابیر ترمیمی می انجامد و عقوبتی به دنبال ندارد.(ص199)

ماهیت اخلاق و جامعه مبتنی بر همکاری باماهیت اخلاق و جامعه مبتنی بر باورهای مشترک فرق دارد. جامعه نوع اخیر فقط هنگامی نیرومند است که فرد نیرومند نباشد. این جامعه که از قواعدی ساخته شده که همگان بدون تمایز بدان ها عمل می کنند، بر اثر همین عملکرد بدون تمایز اجتماعی ، همین عملکرد عام و بدون شکل ، اقتداری می یابد که وی را به واقعیتی فوق بشری که بحث و جدل در باب آن روا نیست تبدیل می کند. در حالی که جامعه دیگر برعکس به موازات نیرومندتر شدن شخصیت فردی رشد می کند و توسعه می یابد. نقش یا وظیفه هرقدر هم که تابع مقررات باشد همیشه جای وسیعی برای ابتکارهای فردی می گشاید. (ص201)

 پس دو جریان بزرگ حیات اجتماعی در کار است که هر کدام از آنها ساختار معینی دارد که متفاوت از ساختار دیگری است. از این دو جریان ، آن جریانی که ریشه اش در همانندی اجتماعی است ابتدا تنها جاری می شود و رقیبی ندارد. جریان مذکور در این حالت فرقی با خود حیات جامعه ندارد و با آن آمیخته است ؛ سپس اندک اندک مسیری می یابد و از غلظت آن کاسته می شود ، در حالی که جریان دوم روزبه روز نیرومندتر می شود. به همین سان ، ساختار قطاعی جامعه روزبه روز بیشتر تحت تأثیر جریان دوم قرار می گیرد بی آنکه البته به کلی از بین برود.(ص201)

******************************************************************************************

کتاب دوم :علل وشرایط

تقسیم کار زیر تأثیر عللی پیشرفت خواهد کرد که منحصراً عللی فردی و روانشناختی اند. برای ایجاد نظریه پیشرفت تقسیم کار مشاهده جوامع و ساختار آنها لازم نیست: کافی است به ساده ترین و بنیادی ترین غریزه های قلب بشری بنگریم تا علت تقسیم کار را بیابیم. آنچه فردا را به گرفتن تخصص هرچه بیشتر وا می دارد نیاز به سعادت است و بس.(ص206)

در واقع، امروزه همگان می دانند که خوشی نه با حالت های بسیار شدید وجدان ما همراه است و نه با حالت های بسیار ضعیف آن. هنگامی که فعالیت کارکردی ناکافی باشد ما احساس درد می کنیم ؛ ولی فعالیت بیش از حد هم همین آثار را به بار می آورد.(ص207)

بدین سان حد محدود کننده سعادت بشری را می توان دریافت: حد مذکور همان نحوه ساختمان وجود بشری در لحظه معیّنی از تاریخ است. با توجه به مزاج آدمی ، با توجه به درجه توسعه جسمانی و اخلاقی بشر در مرحله معینی از تاریخ ، برای بشر حداکثری برای سعادت و فعالیت وجود دارد که وی قادر به درگذشتن از آن نیست.(ص209)

خلاصه آن که وجه خاصی از کاربرد علمی این حقیقت عام است که لذت آن نیز، مانند رنج امری اساساً نسبی است. سعادت مطلق سعادتی که به طور عینی بتوان آن را معین کرد و نشان داد که آدمیان به موازات پیشرفت تاریخی هرچه بیشتر بدان نزدیک می شوند ، وجود ندارد؛ ولی همان طور که به گفته پاسکال سعادت مرد سعادت زن نیست سعاذت جوامع فروتر هم نمی تواند به عینه مانند سعادت جوامع ما باشد و برعکس.(ص220)

ولی طلب کردن خوشبختی بیشتر تنها انگیزه فردی است که ممکن است در باب امر پیشرفت معیاری ارائه دهد ؛ اگر این انگیزه را هم کنار بگذاریم دیگر هیچ معیار دیگری در کار نخواهد بود. اگر به خاطر خوشبختی بیشتر نباشد فرد به ابتکار خویش به چه دلیل دیگری می تواند در پی تغییراتی باشد که همواره برای وی مایه زحمت است؟

 پس دلایل تعیین کننده تکامل اجتماعی را باید نه در فرد بلکه در بیرون از وی ، در محیطی که فرد در آن به سر می برد یافت. دلیل تغییر جوامع و دلیل تغییر خود فرد در تغییرات همان محیط است. از سوی دیگر از آن جا که محیط مادی به نسبت ثابت است ادامه یافتن پیوسته تغییرات را در محیط مذکور نمی توان جست. پس باقی می ماند محیط اجتماعی و در همین محیط است که باید شرایط اصلی تغییرها را بیابیم. تغییرها و گوناگونی های محیط اجتماعی است که زمینه را برای تغییرهائی در جوامع و افراد فراهم می کند.(ص221)

خلاصه این که نمی توان پذیرفت که پیشرفت فقط حاصل حس ملال باشد. این ذوب شدن و شکل دوباره گرفتن طبع بشری که امری ادواری و حتی از برخی جهات پیوسته است کاری توان فرساست که در رنج و عذاب دنبال شده است. ممکن نیست که بشریت این همه رنج و عذاب را برخود هموار کرده باشد فقط به خاطر اینکه بتواند تغییر مختصری در خوشی های خود ایجاد کند چندان که طراوت آغازین آنها محفوظ بماند.(ص225)

تراکم پذیری روز افزون جوامع در طول توسعه تاریخی به سه شیوه اصلی صورت می گیرد:

1. در حالی که جوامع فرو دست، در مقایسه با تعداد افراد سازنده خویش، در مناطق به نسبت گسترده ای پراکنده بودند، در بین اقوام پیشرفته تر، جمعیت همواره در نقاط معینی بیشتر متمرکز می شود.

2. تشکیل شدن شهر ها و توسعه آن ها علامت مشخص کننده تر دیگری از همین پدیده است. افزایش تراکم میانگین ممکن است فقط ناشی از افزایش مادی زاد و ولد باشد، و در نتیجه، با یک تمرکز بسیار پائین منافاتی نداشته باشد؛ در این صورت با موردی از بقای مشخص نوع سازمان قطاعی روبرو هستیم.

3. سرانجام، باید به افزایش تعداد و سرعت راه های ارتباطی و حمل و نقل اشاره کرد. این گونه ارتباط ها با حذف تهیبودِ موجود مابین قطاع ها، یا با کاهش دادن آن، بر تراکم جامعه می افزایند. (ص231)

پس می توانیم به قاعدة زیر برسیم: تغییرات تقسیم کار به طور مستقیم تابعی از تغییرات حجم و تراکم جوامع، و پیشرفت پیوستة آن در جریان توسعة اجتماعی حاکی از آن است که جوام به طور منظم تر و علی القاعده پر حجم تر شده اند.)ص232)

نیروی سنت، در واقع، به ویژه بیشتر در منش افرادی است که عامل انتقال و ایجاد سنت ها هستند، یعنی در نسل های گذشته و قدیمی تر است. افراد این نسل ها مظهر زنده سنت ها هستند؛ چون تنها اینان شاهد نحوه عمل و کردار نیاگان خویش بوده اند. و تنها میانجی و حلقة پیوند میان حال و گذشته اند. از سوی دیگر، آنان، در نزد نسل هایی که زیر چشم آنها و تحت نظارتشان بزرگ شده و پرورش یافته اند، از حیثیتی برخوردارند که هیچ چیز نمی تواند جای آن را بگیرد.( ص260)

هنگامی که ضعیف ترین احساسات توان خود را از دست بدهند، نیرومندترین احساسات، که از همان قسم اند و بیانگر موضوع ها و موارد همانندی هستند، نیز قادر نخواهد بود توان خود را به طور کامل حفظ کنند. بدین سان، تزلزلی که در برخی از ارکان وجدان عمومی ایجاد شده اندک اندک به تمامی موجودیت آن سرایت می کند(ص267)

اکنون پیداست که همبستگی خود به خودی، چه گونه، به نحوی که در کتاب نخست بیان کردیم، به نوع سازمان قطاعی جامعه وابسته است.دلیل اش این است که ساختار اجتماعی نامبرده فرد را با شدت بیشتری در بر می گیرد و پیرامون اورا محافظت می کند .این نوع سازمان پیوندهای شدید تری میا ن فرد و محیط خانوادگی او ،و، بنابراین ، سنت ها ، ایجاد می کند .سر انجام اینکه ، سازمان نامبرده با محدود ترکردن افق اجنتماعی ، در مشخص تر و معین تر کردن آن سهیم است0(ص267)

از سوی دیگر ،به طور کلی ،همان عللی که از سنگینی قید اجتماع می کاهند ،در درون صنف نیز ، مانند آن چه در بیرون از اصناف حرفه ای رخ می دهد ، همان نتایج رهایی بخش را به بار می آورند .به موازات در هم آمیختن اندام های قطایی ، هر اندام اجتماعی حجیم تر می شود ، و چون حجم کلی جامعه نیز همزمان افزایش می یابد افزایش حجم آن اندام اجتماعی نیز به همین نسبت بیشتر است . (ص 269)

عقیده عمومی حتی برای این است که تنوع و گوناگونی طبایع را نخستین شرط کار باید شمرد ، که هدف اصلی و دلیل وجودی اش بارت است: (ازطبقه بندی افراد بر پایه استعدادهای آن )( ص271)

 وراثت ، به این دلیل تاثیر خود را بر رفتارهای اجتمای در طول تکامل تاریخی از دست می دهد که ، همزمان با پیشرفت تاریخی ، شیوه های فعالیت جدیدی شکل می گیرند که دیگر به تاثیر وراثت مربوط نمی شوند . (ص275)

استعدادها هر قدر تخصصی تر باشد با دشواری بشتری انتقال پذیرند ، یا ، اگرهم از نسلی به نسل دیگر منتقل شوند ، بدون شک نیرو و دقت خود را از دست می دهند . این گونه استعدادها نا مقاوم تر و انعطاف پذیرترند ، چون نا متین ترند آسان تر می توانند زیر تاثیر شرایط خانوادگی ، تربیتی ، و مانند این ها ، تغییر کنند . خلاصه ، شکل های فعالیت هرچه تخصصی تر شوند ، از تاثیر وراثت بیشتر رها می شوند . (ص 278)

پژوهشهای اخیر گالتون نیز بیانگر  و  در ضمن ، توجیه کننده همین سست شدن تاثیر وراثت اند. به عقیده این مولف ، که مشاهدات و محاسباتش را به نظر نمی رسد بتوان به آسانی رد کرد ، تنها خواصی که به طور منظم و کامل از راه وراثت در یک گروه اجتماعی معین منتقل می شوند آنهایی هستند که از اجتماع آن ها یک نوع میانگین پدید می آید .( ص 288)

************************************************************************************

خلاصه کتاب دوم :

 تقسیم کار اجتماعی با خصلت ذاتی خود از تقسیم کار فیزیولوژیکی متمایز می شود . در پیکر زنده ، هر سلول نقش معینی دارد که نمی تواند آن را تغییر بدهد . در حالی که ، در جامعه ، وظایف هرگز بدین شیوه تغییر ناپذیر توزیع  نشده اند . حتی در جاهایی که قالبهای سازمانی از همه انعطاف نا پذیرترند ، فرد امکان حرکت دارد  و  در درون آن قالبی که قسمت اوست می تواند تا حدی به آزادی عمل کند .( ص293)

به موازات پیچیده تر شدن جوامع و نقشهای آن ها ، ما ، در واقع ، شاهد سست تر شدن همین پیوند هستیم . در جامعه فروتر ، که وظایف در آن عام تر و بسیط ترند ، طبقات اجتماعی متفاوتی که این نقش ها را به عهده دارند ، وجوه تمایزشان با یکدیگر وجوه مرفولوژیک است ، به عبارت دیگر ، هر اندامی با ساختار اندامی و شکل خارجی خویش از اندام های دیگر متمایز است .( ص 297)

سپنسر وتکامل اجتماعی :

اگر می بینیم که سپنسر معتقد شده است که تکامل اجتمای حدی دارد که نمی تواند از آن فراتر رود ، دلیل اش این است که ، به عقیده وی ، پیشرفت علت وجودی دیگری جز انطباق دادن فرد با محیط جهانی پیرامونش ندارد .

 از نظر سپنسر  کمال عبارت  از :افزایش حیات فردی ، یعنی تطابق کامل تر پیکر فردی با شرایط مادی اش .

 جامعه چیست ؟ جامعه بیشتر از یکی از وسایل برقراری این انطباق است نه حد مرفتی نوی انطباق خاص .( ص 304)

بشر ، در واقع ، تابع سه نوع محیط است : پیکر زنده خودش ، جهان خارجی و جامعه .

 اگر از تغییرهای تصادفی ناشی از ترکیب های وراثتی چشم بپوشیم – و نقش آن ها در پیشرفت های بشری نیز به یقین چندان مهم نیست – باید گفت ، پیکر زنده به خودی خود دگرگون نمی شود ، برای این کار فشار عامل خارجی لازم است . و اما جهان خارجی ، از آغاز تاریخ تا کنون ، جهان خارجی تغییر محسوسی نکرده است مگر اینکه تغییرهایی را در این جهان در نظر بگیریم که منشا اجتمای دارند پس باقی می ماند جامعه که چندان تغییر کرده است که تغییرات موازی طبع فردی را بتوان به کمک تغییرات آن تبیین کرد .(ص308)

در دومین کتاب می بینیم که از میان رفتن تدریجی نوع ساختمان قطاعی ، در عین حال که تخصص بیشتری را ایجاب می کند ، وجدان فردی را از محیط جسمانی که پایه وجود اوست و نیز از محیط اجتمای که در بر دارنده اوست تا حدی جدی می سازد ، و فرد ، بر اثر این دو نوع رهایی ، استقلال بیشتری در اعمال و رفتار خویش بدست می آورد . تقسیم کار ، خود ، در این رهایی موثر است و سهمی در آن دارد ، زیرا ، طبایع فردی با تخصص یابی بیشتر ، پیچیده تر می شود ، و ، از این جهت استقلال بیشتری در قبال کردار جمی و تاثیرهای موروثی به دست می آورند . چندان که آن گونه کردارها و تاثیر ها از آن پس دیگر فقط به امور ساده و ام محدود می شوند بدین سان معلوم می شود .(ص 357)

پس پیشرفت های شخصیت فردی و پیشرفتهای تقسیم کار هر دو به علتی واحد وابسته اند بنابراین ناممکن است که یکی را بدون دیگری در نظر بگیریم باری ، در خصلت اجباری قاعده ای که چگونگی وجود ما را تبیین می کند و وادارمان می سازد که بیش از پیش شخص خودمان باشیم دیگر تردیدی جایز نیست .(ص358)

 تشکیل شدن جوامع وسیع تر بدون پیشرفت تقسیم کار ممکن نیست . زیرا نه تنها این گونه جوامع ، بدون تخصصی تر شدن وظایف و نقش ها ، قادر نخواهند بود به حال تعادل درآیند ، بلکه بزرگتر شدن آنها موجب افزایش تعداد اعضای جامعه می شود و افزایش تعداد رقبا هم خود به خود تعادل موجود را بر هم می زند ، به خصوص که افزایش حجم معمولا با افزایش تراکم جمعیتی همراه است . پس می توان به قضیه زیر رسید: آرمان برادری بشری تنها به موازات پیشرفت تقسیم کار و متناسب با آن تحقق خواهد یافت . باید میان دو امر یکی را برگزید : یا امتناع از پذیرش محدودیت بیشتر در فعالیت ها و در نتیجه چشم پوشیدن از رویای برادری بشری ، یا دنبال کردن این رویا و کوشش برای تحقق آن با قبول تقسیم کار و تخصص بیشتر .(ص359)

*******************************************************************************************

کتاب سوم :صور نابهنجار

نخستین نمونه از این موارد ، بحران های صنعتی و بازرگانی و انواع ورشکستگی هایی اند که در همبستگی آلی تا حدی گسستگی ایجاد می کنند ، اینها ، در واقع ، نشانه ای از این هستند که برخی از نقش های اجتماعی ، در بعضی نقاط پیکر اجتماعی ، درست با هم هماهنگ نیستند . آری هرچه کار بیشتر تقسیم می شود ، به نظر می رسد که اینگونه پدیده ها ، دست کم در برخی موارد ، فراوان تر می شوند . تعداد ورشکستگی ها از 1845 تا 1869 به میزان 70 درصد افزایش یافته است . با این همه ، این امر را نمی توان به افزایش حیات اقتصادی نسبت داد ، زیرا بنگاههای تولیدی ، در همین مدت ، بیش از آنکه افزایش یافته باشند تمرکز بیشتری یافته اند .تخاصم میان کار و سرمایه مورد مثال بارزتر دیگری از همین پدیده است . هرچه نقش های صنعتی تخصصی تر می شوند ، مبارزه حاددتر می شود بی آنکه همبستگی افزایش یابد .(ص314)

اگوست کنت وتقسیم کار

تقسیم کار ، بنا به ماهیت خویش ، تاثیر پراکنده سازی هم داردکه بویژه در جاهایی که وظایف و نقش های اجتماعی بسیار تخصصی اند نمودار می شوند . با این همه ، اگوست کنت از این اصل نتیجه نمی گیرد که جوامع را باید به دوره ای که به اصطلاح دوره عمومیت است ، یعنی همان دوره بی تمایزی و یکسانی نقش ها که نقظه شرو هر جامعه ای است ، برگرداند .( ص 317)

گرچه اگوست کنت اذعان دارد که تقسیم کار سرچشمه همبستگی است اما به نظر می رسد که در نیافته است که این همبستگی امری خودزاست  و اندک اندک جای همبستگی ناشی از همانندی های اجتمای را می گیرد . به همین دلیل ، با توجه به اینکه این نوع همانندی های اجتماعی در جایی که نقش ها بسیار تخصصی باشند تاثیر زیادی دارد ، به این نتیجه رسیده است که از بین رفتن همانندی های اجتماعی نشانه پدیده های بیمارگونه است ، خطری برای انسجام اجتمای است که خود از زیاده روی در تخصص بر می خیزد ، و از اینجا کوشیده است واقعیات مربوط به اختلال های حاصل از توسه تقسیم کار را تبیین کند .( ص322)

ما در واقع می دانیم که هر جا همبستگی اندامی وجود داشته باشد با نوی مقررات و قواعد بسیار توسه یافته ای همراه است که روابط متقابل نقش ها را تعیین می کنند .(ص322)

هرقدر بازار گسترش بیشتری بیابد جا برای صنعت بزرگ بیشتری باز می شود . و می دانیم که پیدایش صنایع بزرگ به دگرگون کردن مناسبات اربابان و کارگران می انجامد . نیازهای کارگران ، بر اثر خستگی و فرسودگی عصبی همراه با تاثیر سرایت کننده زندگی در شهرهای بزرگ افزایش می یابد . (ص327)

سرانجام این که ، دلیل وضعی که علوم اخلاقی و اجتماعی در آن به سر می برند این است که این گونه علوم آخرین علم هایی هستند که وارد در میدان پژوهش های داده نگر شده اند . از گشوده شدن این میدان تازه در برابر تحقیقات علمی بیش از یک قرن نیست که می گذرد .(ص327)

درست نیست که هر نوع مقرراتی حاصل اجبار است ، بلکه خود آزادی نیز حاصل نوعی مقررات است . آزادی نه تنها ضد عمل اجتماعی نیست بلکه خود زاییده آن است . آزادی ارتباط چندانی به خواص ذاتی حالت طبیعی ندارد و ، برعکس ، حاصل سلطه جامعه بر طبیعت است . آدمیان به صورت طبیعی ، از لحاظ نیروی جسمانی نابرابرند ، شرایط خارجی زندگی آنان نیز برابر نیست ، خود زندگی خانوادگی که مستلزم موروثی بودن اموال و نابرابری های ناشی از آن است ، از بین همه صور زندگی اجتماعی ، بیش از این همه تابع علل طبیعی است ، و ما دیدیم که تمامی این نابرابری ها نفی کننده نفس آزادی اند .

 خلاصه  آزادی عبارت است از تبعیت نیروهای خارجی از نیروهای اجتماعی ، زیرا تنها در چنین شرایطی است که نیروی اجتماعی می توانند توسعه یابند  و در تبعیت نیروهای طبیعی از نیروهای اجتماعی نیز نظم طبیعی در واقع وارونه می شود . (ص342)

به طور معمول ، تقسیم کار فقط هنگامی توسعه می یابد که فعالیت کارکردی هم در عین حال و به همان نسبت بیشتر شده باشد . در واقع ، همان عللی که ما را وا می دارند تا به تخصص بیشتر روی آوریم ، عامل واداشتن ما به کار بیشترند . فقط هنگامی که تعداد رقبا در مجموعه جامعه افزایش می یابد ، در هر شغل خاص نیز افزایش خواهد یافت ، در این صورت مبارزه شدیدترودر نتیجه ، کوشش لازم برای تحمل آن هم بیشتر خواهد شد . از این گذشته ، تقسیم کار ، خودش ، نقش ها را فعال تر و پیوسته تر می کند .

اقتصاددانان ، دلایل این پدیده را مدتهاست که بیان کرده اند مهمترین آنها عبارتند از :

1) هنگامی که کارها تقسیم شده نیست دائما لازم است که افراد جابجا شوند و از یک شغل به شغل دیگر رو بیاورند . تقسیم کار سبب می شود که این همه زمان بیهوده خرج نشود ، به گفته کارل مارکس ، تقسیم کار ، روزنه های خالی ساعات کار را پر می کند .

2) فعالیت کارکردی همراه با مهارت افزایش می یابد و استعداد کارگر را که تقسیم کار سبب توسعه آن شده است بالا می برد . دیگر وقت چندانی صرف دودلی ها و کورمال کورمال رفتن ها نمی شود .(ص348)

پس به دلیل تازه ای می رسیم که حاکی از آن است که تقسیم کار سرچشمه انسجام اجتماعی است تقسیم کار نه تنها ، چنان که تا به حال دیدیم ، به خاطر محدود کردن فعالیت هر کس ، افراد را به هم وابسته می سازد ، بلکه در ضمن به دلیل بالا بردن میزان فعالیت است که همبستگی را بیشتر می کند . تقسیم کار چون میزان حیاتی پیکر زنده را بالا می برد ، بر وحدت آن پیکر می افزاید . اگر شرایط عادی باشد ، تقسیم کار هر دوی این نتیجه ها را به بار می آورد . (ص350)

********************************************************************

 تحلیل درزمینه تقسیم کارازسایر منابع

الف)کتاب نظریه ها واصول ومبانی کلاسیک (اشلی )              

اندیشه های دورکیم وسایر صاحبنظران:

دورکیم عناصری از کار هر دو فیلسوف ( کانت و سیمون) را در جامعه شناسی خود به هم آمیخت. در حالی که کانت به مسائل کهن اخلاقی در جامعه می اندیشید، سینت- سیمون به جامعه مدرن به عنوان چیزی جدا و متفاوت از تمامی جامعه های گذشته می نگریست.

سینت – سیمون تأکید می نمود، چیزی که جامعه مدرن را به جامعه ای استثنایی و منحصر به فرد تبدیل می کند، این است که این جامعه ، جامعه ای صنعتی است. او استدلال می نمود سازمان، اشتغال و روابط ثابت صنعتی را قبول داشت و براین عقیده بود که جامعه شناسی باید پدیده های اخلاقی و اجتماعی را در چهارچوب طبیعت اساساً صنعتی جامعه مورد بررسی قرار دهد. طبق نظر دورکیم هدف جامعه شناسی عبارت بود از توسعه قوانین اجتماعی که زمینه ایجاد نوعی نظم اجتماعی را در یک جامعه صنعتی فراهم می سازند که از نظر اخلاقی متحد می باشد. (ص124)

در کنار این تأثیرات فلسفی و آمیخته با آنان می توان از تأثیر اندیشه های جامعه شناختی کنت و اسپنسر بر دورکیم نام برد. اگر چه دورکیم با جنبه هایی از نوشته های هر دو جامعه شناس موافق نبود لیکن او بر پایه تصورات جامعه شناختی هر یک از آنها مدل هایی را تهیه کرد. دور کیم عقیده داشت مذهب انسانیت کنت و تمرکز او بر " کشیش های جامعه شناس " چیز های غیرممکن و غیر قابل قبول هستند. با این وجود دورکی از کنت اندیشه هایی را درباره نظم اخلاقی و اجتماعی، ساختار و تغییر اجتماعی و بحث های او راجع به نوعی علم جامعه اخذ نمود. (ص125)

همان گونه که، دورکیم اندیشه هایی را از اسپنسر وام گرفت، تحت تأثیر تصورات اسپنسر درباره انواع اجتماعی تکاملی و نظرات او راجع به ابعاد رو به گسترش، سطح پیچیدگی ، تفاوت و کامل شدن این انواع، قرار داشت. دورکیم نظرات خود را درباره انواع اجتماعی با توجه به انواع اجتماعی اسپنسر فرمول بندی کرد. از طرف دیگر، دورکیم تأکید اسپنسر بر عمل منفعت طلبانه ( utilitarian ) را هم از منظر اخلاقی و هم از نقطه نظر علمی غیر قابل قبول می یافت. دورکیم احساس کرد که گرایش به منفعت طلبی، خط مشی و راه و روشی غیر اخلاقی است زیرا که ضرورت قرار دادن نیازهای اجتماعی را در جایگاهی بالاتر از نیاز های شخصی، به منظور تحقق توازن اجتماعی نفی می نماید.

دورکیم همچنین استدلال می کرد که گرایش به منفعت طلبی ( utilitarianism ) از منظر علمی گرایشی باطل است زیرا این گرایش قادر نیست که اذعان کند اهداف و امیال فرد به میزان بسیار زیادی به وسیله جامعه شکل می گیرند. (ص125)

 خود آگاهی جمعی " یا " وجدان جمعی:

هنگامی که مردم با یکدیگر تعامل پیدا می کنند تا بدین طریق جامعه ای پدید آید، عقاید، ارزش ها و قراردادهای مشترکی بین آنها به وجود آمده و روند توسعه را آغاز می کنند. این مفاهیم و تصاویر مشترک اجتماعی به عنوان ذهنیت های جمعی مشخص می شوند که در تضاد با مفاهیم کم اهمیت تر و غیر مشترکی که دورکیم آنها را به ذهنیت های فردی تعبیر می نماید. هر جامعه یا گروه اجتماعی به واسطه مجموعه خاصی از ذهنیت های جمعی متعلق به اکثر ، اگر نگوییم به همه، اعضای آن جامعه تعیین می گردد. می توان گفت همه ذهنیت ها در یک جا جمع شده و مجموعه ای شامل قواعد اجتماعی و روش هایی به منظور درک جهان – به تعبیر دورکیم، " خود آگاهی جمعی " یا " وجدان جمعی " – را پدید می آورند. بدین سان هر چند خود آگاهی جمعی بر پایه افرادی دارای عقاید، ارزش ها و قراردادهای مشترک بنا می شود، این خود آگاه خصوصیات بارز، یک سطح اجتماعی از واقعیت را به خود می گیرد. به عنوان بعدی از جامعه، خود آگاه جمعی که بر پایه روابط درونی و تعامل میان افراد تشکیل یافته است، زمانی قبل از زمان افراد وجود دارد و عمر آن از عمر افراد طولانی تر می باشد. این خود آگاه را افراد به صورتی احساس می کنند که گویی قدرت یا نیروی کلی ای در بیرون است و قادر می باشد عمل را شکل دهد یا آن را محدود سازد .(ص128) 

جامعه مکانیکی وجامعه اورگانیک:

اولین مرز بندی تکاملی دورکیم مرزبندی ای است که او میان وحدت ساده مکانیکی و وحدت پیچیده اورگانیک قائل می شود. در اولی افراد در جامعه های کوچکی زندگی می کنند که در آنها ، آنان تمامی ذهنیت های جمعی را به صورتی مشترک دارا می باشند.

فرد گرایی به هیچ وجه توسعه پیدا نمی کند و نوعی وحدت مبتنی بر شباهت جهان بینی ها به هم، مشابهت فعالیت ها به یکدیگر و هماهنگی تقریباًکامل فرد با جامعه وجود دارد.

از طریق فرایندی که تراکم بیشتر به صورتی مکانیکی کنار می رود و جای خود را به جامعه سازمان یافته به صورتی اورگانیک می سپارد. سازمان اجتماعی اورگانیک جامعه ای تخصصی تر است که افراد مشاغل گوناگونی را در آن دنبال می کنند ، افراد هویت های جداگانه ی را توسعه خواهند داد و زاویه نگاه برخی به جهان در مقایسه با زاویه نگاه دیگران به آن ، اندکی فرق دارد. در این نوع از جامعه ، افراد نه تنها به واسطه شباهت ها – که نسبت به جامعه مکانیکی ، تعدادشان بسیار کم تر است – بلکه به واسطه وابستگی عملکردی افراد و گروه ها به هم ریشه در تخصصی شدن مشاغل دارد ، در گردونه ارتباط و پیوند با یکدیگر قرار می گیرند.(ص130)

دورکیم از بحث راجع به تضاد ساده مکانیکی – اورگانیک ، بحث مربوط به تصویر پیچیده انواع اجتماعی را نتیجه گرفت که بر اندازه و پیچیدگی سازمانی مبتنی هستند. این انواع از ساده ترین تا پیچیده ترین عبارتند از : صحرانشینی ، جامعه چند قطبی ساده ، جامعه چند قطبی مرکب ساده و جامعه چند قطبی مرکب مضاعف .

 جامعه های پیچیده تر با توجه به  درجه بالاتر تفاوتشان یا به سخن دیگر ، با توجه به گروه ها و نهادهای تخصصی و تکامل یافته شان مشخص می گردند.به گفته دورکیم همه جامعه ها نوعاً از مراحل پشت سر هم انواع اجتماعی عبور نموده و تغییرات تکاملی طبیعت ، عادی ، کند ، گام به گام و ایجاد شده در درون را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارند. دوره هایی که در آنها یک جامعه بین دو نوع قرار دارد ، بدین سان امکان پذیر می باشد ، دورکیم از دوره های بین دو نوع ، به دوره های گذرا تعبیر می کند.(ص131)

 دورکیم در کتاب تقسیم کار در جامعه ضمن اقدام به منظور توسعه نشان دهنده ها و به منظور تأمین هدف مطالعه حقایق اجتماعی به طور عمده بر گزارش های تاریخی اتکا می نماید. حقایق اجتماعی موردنظر دورکیم محدوده ای به دنبال می آورند که در آن یک جامعه خاص به وسیله همبستگی مکانیکی به عنوان متضاد همبستگی اورگانیک تعیین و مشخص می شود.

 یک جامعه سازمان یافته به صورتی مکانیکی جامعه ای است که یکپارچگی اجتماعی در آن بر پایه سطح بالایی از عقاید ، ارزش ها و آداب و رسوم مشترک استوار می باشد. تمامی افراد در چنین جامعه ای از منظر تصورشان راجع به واقعیت رفتار اجتماعی و عکس العملشان نسبت به دیگران بسیار بهم شبیه اند. بدین سان مردم دارای حس ضعیفی از فردیت و دارای نوعی وحدت مبتنی بر فعالیت و احساساتی مشترک هستند .

از طرف دیگر یک جامعه سازمان یافته به صورتی اورگانیک در برگیرنده افراد و گروه هایی است که در فعالیت های کاملاً متفاوتی شرکت می کنند.چنین افراد و گروه هایی از نوعی حس تشخیص تفاوت ها و ویژگی های فردی برخوردارند. وحدت اجتماعی برپایه وابستگی درونی افراد و گروه ها به یکدیگر به منظور محقق ساختن وظایف اجتماعی ضروری برای عملکرد و بقای جامعه ، نه بر پایه حس توسعه یافته تشخیص فرق ها و ویژگی های فردی استوار می گردد.(ص138)

یکی از سخنان اصلی دورکیم در کتاب تقسیم کار این است که در مسیر توسعه اجتماعی جامعه ها به طور کلی از گونه های مکانیکی همبستگی سازمانی به گونه های اورگانیک این نوع همبستگی گرایش پیدا خواهند کرد.(ص138)

نوشته های دورکیم همچنین بر مطالعات مربوط به نظم یا اتحاد اجتماعی تأثیر گذارده اند . متخصصانی که به  مطالعه نظم اجتماعی علاقه دارند ، به طور خاص تحت تأثیر دورکیم از جامعه به عنوان نوعی اورگانیک قرار دارند که هویت آن به واسطه اجزایی تعیین می شود که دارای عملکردهایی اختصاصی هستند ، بر مبنای نظرات دورکیم از نظر آ.آر. رادکلیف براون در انسان شناسی و تالکوت پارسونز در جامعه شناسی کوشیده اند ، مسیر و جهت عملکرد گرایی (functionalism) را توسعه دهند.

یک مشخصه دیگر رویکرد جامعه شناختی دورکیم نوعی تأکید اوست بر اعتقادات مشترک جمعی. (ص156)

***************************************************************************************

  ب)مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه شناسی(ریمون آرون)

الف )قطاع ومشخصات آن :

1-قطاع در اندیشه دورکیم ، گروه اجتماعی است که افراد در آن با هم پیوندهای بسیار نزدیک دارند.

2-قطاع همچنین گروه محلی مشخصی ، نسبتاً جدا از دیگر گروهها ودارای زندگی خاص خویش است.

3-قطاع هم مستلزم نوعی همبستگی مکانیکی مبتنی بر همانندی است اما مستلزم جدایی از جهان خارج از گروه هم هست -خودبسنده است.( ص 346)

ب)پاسخ دور کیم به این تناقض دلیل وجود همزمان تقسیم کار اقتصادی و وجود نوعی سازمان قطاعی در یک جامعه :

1-تقسیم کار نمودی مشتق و ثانوی است

2- تقسیم کار در سطح زندگی اجتماعی وجود دارد نه در عمق آن

3-هر چیز سطحی در هر اندامی که باشد به علت موقعیت سطحیش نسبت به تاثیر علل خارجی حساس  تر است.(ص347)

ج) مقایسه وجدان جمعی در جوامع با همبستگی مکانیک باجوامع با همبستگی  ارگانیکی

*وجدان جمعی با همبستگی ساختگی یا مکانیکی

1--وجدان جمعی بزرگترین بخش وجدان های فردی را در بر می گیرد.

2-آن بخش از هستی های فردی که تابع احساسات مشترک است تقریباً معادل تمامي هستی های فردی است

3-مهمترین بخش هستی فرد تابع فرامین و ممنوعیت های اجتماعی است.

4-نیروی وجدان جمعی پابه پای گسترش آن افزون می شود .

5-احساسات مشترک از نیروی عظیمی برخوردارند كه از طریق شدت کیفرهایی که به افراد خاطی ممنوعیت ها داده می شود می توان به اهمیت آن پی برد 0 (ص 349 )

مثلاً : عدالت در جامعه بدوی جزء به جزء بر پایه احساسات تعیین شده است و معنایش این است که فلان فرد معین به فلان کیفر و یا پاداش معین برسد.

*وجدان جمعی در جوامع با همبستگی اندامی یا ارگانیکی

1-دایره عمل آن بخش از هستی که تابع وجدان جمعی است کاهش می یابد .

2- واکنش های جمعی بر ضد تخطی از ممنوعیت های اجتماعی تضعیف می گردد .( ص 350  )

مثلاً عدالت در جامعه ای که تقسیم کار اجتماعی شدت یافته به نحوی انتزاعی و عام معین می شود و معنای عدالت برابری در قراردادهاست و هرکسی باید به آنچه حق اوست برسد.

چ)کانون مرکزی جامعه شناسی دورکیم :تقدم جامعه برفرد

نمی توان نمودهای تمایز پذیری اجتماعی و همبستگی اندامی را بر اساس پدیده های فردی تبیین کرد .

به عبارت دیگر : ابتدا تقسیم کار و تمایز پذیری اجتماعی صورت می گیرد و سپس افراد به سودمندی آن آگاهی می یابند نه به قول اقتصادانان آگاهی از سودمندی تقسیم کار موجب تقسیم کار شود .بنابراین می توان گفت : جستجوی عقلانی بازده بیشتر قادر به تبیین تمایزپذیری اجتماعی نیست . ( ص 351 )

ه)  بر خلاف اقتصادنان و اسپنسر که جامعه جدید را بر مبتنی بر قرارداد ونوعی تحول از منزل های اجتماعی به مرحله قراردادای وضعی میداند.

 دورکیم : معتقد است اگر جامعه جدید جامعه ای قراردادی می بود می باید بر اساس رفتارهای فردی تبیین شود در حالیکه جامعه شناس هدفش درست اثبات عکس این قضیه است هرچند که منکر این قضیه نیست که قراردادهای آزادانه افراد در جامعه جدید نقش مهمی بازی میکند ولی این قراردادها را از مشتقات فرعی ساخت جامعه و احول وجدانی در جامعه جدید میداند و این قراردادهای بین افراد در چارچوب یک شرایط اجتماعی صورت می گیرد .(ص۳۵۳)

 ز)روش بررسی تقسیم کار از دیدگاه دورکیم:

برای بررسی یک نمود اجتماعی به نحوی علمی باید آن را به نحوی عینی یعنی از خارج مطالعه کرد

مثلاً نمود اجتماعی جرم را می توان از طریق مجازات متخلف که عینی و قابل مشاهده است مطالعه نمود بنابراین  : مجازات متخلف مظهر خارجی یا عینی نمود اجتماعی جرم است.(ص351)

ژ)علت همبستگی اندامی یا تمایزپذیری اجتماعی یا علت توسعه تقسیم کار اجتماعی در جوامع جدید از دید دورکیم:

 اثبات این قضیه كه تمایز پذیری اجتماعی نتیجه جست و جوی خوشی یا دنبال خوشبختی رفتن نیست

تقسیم کار را نه می توان بر اساس ملال خاطر تبیین کرد نه بر اساس جست و جوی خوشبختی و...

یعنی : چون بحث ما بر سر یک نمود اجتماعی است و چون ماهیت نمود اجتماعی است علت هم باید مانند معلول اجتماعی باشد .

 ****************************************************************************************

 ج)نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر(ریترز)

عامل انسجام در جوامع بشری از دیدگاه دورکیم :

به نظر دورکیم ، آنچه افراد یک جامعه را گرد هم می آورد و باعث پیوند آن ها می شود یک اخلاق مشترک نیرومند یا وجدان جمعی است که شیرازه  بند جوامع ابتدایی تا نوین است . وجدان جمعی در جوامع ابتدایی بسیار نیرومند است . ولی در جوامع نوین قدرت این نوع وجدان اجتماعی کاهش یافته است که به نظر دورکیم تقسیم کار پیچیده اجتماعی تا اندازه ای فقدان وجدان جمعی را در این نوع جوامع ترمیم می کند .

 *******************************************************************************************

 منابع وماخذ:

*دورکیم .امیل –درباره تقسیم کار اجتماعی –مترجم باقرپرهام –تهران –نشرمرکز-1381.

*ریترز.جورج-نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر-مترجم محسن ثلاثی-تهران –علمی -1374.

*اشلی .دیوید-نظریه جامعه شناسی اصول ومبانی کلاسیک –مترجم حسینی –انتشارات دانشگاه کرمان-1383.

*دورکیم .امیل –تقسیم کار اجتماعی –مترجم حسن حبیبی-تهران –انتشارات قلم -1359.

*آرون.ریمون-مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه شناسی - مترجم باقرپرهام –تهران –انتشارت علمی وفرهنگی -1364.

 

  (با آرزوی موفقیت -زهراخراشادی زاده)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جامعه شناسي صوري زیمل    ( Formal Sociology)

 

جامعه شناسي صوري زیمل    ( Formal Sociology)

 

نویسنده :   سیدعبدالله حسینی

 

استادراهنما: دکترصادقی

 

جامعه‌شناسان کلاسیک قرن نوزده هر یک شیوه ای متمایز و رویکردی خاص به جامعه و علم جامعه شناسی داشته اند. نگرش پوزیتیویستی دورکیم، رویکرد تفهمی ماکس وبر، درک دیالکتیک مارکس و چشم انداز صورت گرای زیمل، هر یک منجر به پارادایم های خاصی در حوزه جامعه شناسی می شوند که در مکاتب جامعه شناختی قرن بیست مشهود است.

گئورگ زیمل (۱ مارس ۱۸۵۸ - ۲۸ سپتامبر ۱۹۱۸)، جامعه‌شناس آلمانی و فیلسوف نوکانتی است که از پیشگامان جامعه‌شناسی به شمار می‌رود. وی خالق مکتبی در جامعه‌شناسی به نام جامعه‌شناسی صوری است و جامعه‌شناسی صوری به گونه‌ای از جامعه‌شناسی خرد گفته می‌شود که  معتقد است باید امور اجتماعی را خالی از محتوا بررسی کرد و به فرم‌ها (صورت‌های) امور اجتماعی اهمیت می‌دهد. زیمل از زمره جامعه‌شناسانی است که با اقبالی کمتر از دیگر جامعه‌شناسان معاصرش در اروپا مواجه شد؛ هر چند بیش از آنان در جامعه شناسی آمریکا به ویژه مکتب شیکاگو مورد توجه قرار گرفت؛ چنانچه پیشگامان جامعه شناسی آمریکایی نظیر پارک ، حامل میراث علمی زیمل به جامعه شناسی این کشور بوده اند(ریتزر، جورج،1377: 70). با این وجود تکثر و تنوع مطالب و موضوعات مورد علاقه زیمل باعث گردیده تا نسبت دادن سبک و شیوه ای معین در مطالعه جامعه شناسی به او دشوار باشد و حتی وی را سنت گریز تلقی کنند.                                                                                                                                      زیمل قبل از اینکه یک جامعه شناس باشد یک فیلسوف بوده و تربیت آکادمیک او نیز فلسفه بوده است. ازهمین روی تحت تاثیر کانت، جامعه شناسی خود را جامعه شناسی صوری نامیده است . بعلاوه تمایز میان فرهنگ عینی و ذهنی او نیز برگرفته از تمایز میان عین و ذهن در فلسفه کانت بوده است .                                                                                        فرهنگ عینی در برگیرنده ی تمامی ساخته های انسانی اعم از مادی و غیر مادی می باشد . این موارد شامل دست ساخته ها ، اندیشه ها ، نوشته ها ، دین و... می شود . کلا تمامی ساخته های انسانی هنگامیکه از عرصه ی ذهن انسان خارج می شوند و وارد اجتماع انسانی می شوند در قلمروی فرهنگ عینی قرار می گیرند . این اشکال در شکل عینی خود چیزی جدای تک تک افراد جامعه قرار می گیرند و هستی مستقل خود را پیدا می کنند .                                                                                             زیمل بر این عقیده است که در جوامع مدرن امروزی با افزایش شدت تقسیم کار،  تعداد حلقه های اجتماعی که یک فرد می تواند به آنها بپیوندد و رواج اقصاد پولی ، میان فرهنگ عینی و ذهنی شکاف عمیقی بوجود آمده است .                                                                                            از نظر زیمل فرهنگ عینی در دوران مدرن راه به سوی استقلال و جدایی هر چه بیشتر از فرهنگ ذهنی می برد. زیمل این امر را تراژدی دوران مدرن می خواند . به بیان دیگر به علت رشد سریع تر فرهنگ عینی ، آن بر فرهنگ ذهنی پیشی گرفته و آنرا تحت انقیاد خود در می آورد. در نتیجه فرهنگ عینی به تمدن یا تکنیک صرف تبدیل می شود و ارزشهای انسانی خود را از دست می دهد. زیمل این امر را" عینیت یافتن ذهن انسانی " می نامد . به نظر او این امر فاجعه تمدن مدرن می باشد چرا که در پی آن آفرینشهای خلاقانه افراد هنگامیکه وارد عرصه فرهنگ عینی می شوند چنان تسلبی پیدا می کنند که فرد نمی تواند آنها را در خود جذب کرده و با خود سازگار سازد . همین امر سبب تهی شدن جهان زیست انسان از ارزشها می شود .                                                                                                                 زیمل شکاف بوجود آمده  میان فرهنگ عینی و ذهنی را ناشی از تقسیم کار فزاینده در دوران مدرن می داند این تقسیم کار فزاینده فرد و محصول او را جزیی از فرهنگ عینی کرده و محصول کار فرد جزیی از یک کالای اقتصادی می شود که ربطی به ارزشهای ذهنی و فرهنگی او ندارد و در نتیجه فرد با آن احساس یگانگی نمی کند.                                                                              زیمل زندگی را یک جریان مداوم و مستمر می دانست که همواره در خود نوعی دیالکتیک را جای داده است . در همین راستا ، زیمل از دوگانگی نهفته در زندگی اجتماعی انسان سخن می گوید.                                          وی تلاش دارد به جای تحمیل خودسرانه و انعطاف ناپذیر مقولات بر واقعیت اجتماعی از رهگذر معاملات خود درباره مسائلی چون فرادستی و فرودستی، جامعه پذیری، پنهان کاری و رازداری، فلسفه پول و فرهنگ شهرنشینی بررسی روشمندانه و جدیدی از این واقعیات را ارائه داده و چشم اندازهای نوینی در جامعه شناسی پدید آورد.
زیمل در بحث جامعه شناسی، جامعه را نه یک شیء یا یک ارگانیسم یا تنها برچسبی برای مخلوقی انتزاعی (ایده آل گرایانه) نمی دانست، بلکه آن را مجموعه ای از تمام کنش های متقابل الگودار فردی به شمار می آورد.                                                                                                  از نظر زیمل جامعه شناسی را نمی توان علمی درباره هر چیز بشری دانست چرا که موضوع اصلی این علم عبارت است از توصیف و تحلیل اشکال خاص از کنش متقابل انسان. اگرچه او کل رفتار بشری را رفتارهای فردی می دانست اما معتقد بود بسیاری از این رفتارهای فردی را می توان برحسب تعلق های گروهی افراد و نیز قید و بندهایی تبیین کرد که اشکال خاصی از کنش متقابل به فرد تحمیل می کند.

زیمل مبانی نظری خودش را این‌گونه تشریح  می‌كند؛ كه این مادّه‌ی واقعیت نیست، كه به واقعیت هستی می‌بخشد؛ بلكه علاوه بر مادّه، عاملان دیگری نیز در كار است و آن "صورت" است. بنابراین صورت روابط انسانی مورد توجه او است. مفهوم صورت یا شكل برای زیمل، همان معنا را به ذهن متبادر می‌كند، كه مفهوم ساخت برای ساخت‌گرایان.                                      در ساختارگرایی، ساختار، بیانگر روابط پایدار میان نهادهای اجتماعی است؛ كه كلیت روابط اجتماعی براساس آن تنظیم شده‌اند؛ لیكن در صورت‌گرایی، به عنوان نمودهای روابط فرایندها یا نقش‌های اجتماعی، توجه می‌شود؛ كه قابل مشاهده در تك‌تك روابط هستند. نظام‌های اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی را نمی‌توان مستقیما مشاهده كرد؛ بلكه تنها قابل انتزاع از روابط میان اجزاء اجتماعی هستند؛ ولی رقابت، تضاد، موقعیت ولگرد یا غریبه را می‌توان در اشخاص و روابط روزمره دید.(تنهایی، 1377، 326 و ترند،1371، 204)

زیمل سه رویکرد به جامعه شناسی را معرفی می کند:

1-       جامعه شناسی صوری که به سطح خرد تعلق دارد و به ترکیب متغیرهای روانی با صورت های تعامل که با انواع(types) افراد درگیر در تعامل سر و کار دارد؛ نظیر فرمانبری، مبادله، تضاد، و رقابت، خست، ولخرجی، غریبه و ....

2-       جامعه شناسی عمومی که به سطح میانی تعلق دارد و به محصولات فرهنگی اجتماعی تاریخ انسان می پردازد. در این رویکرد توجه به امور وسیعتر نظیر گروه، ساختار، تاریخ جوامع و فرهنگها صورت می گیرد.

3-       جامعه شناسی فلسفی که به سطح کلان تعلق دارد و موضوع آن سرشت و طبیعت نوع بشری است.( ریتزر، جورج،1373: 147)

در این میان آنچه بیشتر در آثار زیمل نمود و ظهور دارد و به عبارتی لب و محور جامعه شناسی اوست، جامعه شناسی صوری یا محض است. زیمل جامعه را کلیت حاصله از تعامل های الگو‌داری می داند که افراد به هنگام پیوند با یکدیگر به منظور دست یابی به هدف های گوناگون می آفرینند(لوین، دونالد ان.، 1381: 84).                                                                              از این رو در عین حالی که جامعه را سنتزی از تعامل های افراد با یکدیگر می داند که به نوعی دارای وجودی عینی است(زیمل، جورج، 1896: 233 به نقل از فریزبی، دیوید، 1374: 78) لیکن جوهر چنین جامعه ای را قابل درک نمی داند(فریزبی، دیوید، 1374‏:75) و لذا اینچنین عینی موضوع مناسبی برای جامعه شناسی نخواهد بود.                                                                       از این رو او در گام اول تعامل میان افراد جامعه را به عنوان موضوع جامعه شناسی بر می گزیند، منتها چنانچه جامعه شناسی بخواهد موضوع خود را همه تعامل های درون جامعه و به عبارتی همه آنچه در جامعه به وقوع می پیوندد (فریزبی ، دیوید، 1374‏: 75) قرار دهد، آنگاه جامعه شناسی در برگیرنده چندین رشته علوم اجتماعی نظیر علوم سیاسی، آموزش و پرورش و اقتصاد می شود(لوین، دونالد ان.، 1381‏: 84).                                                                                               بنابراین در گام دوم به منظور تعیین حیطه ای مستقل برای موضوع جامعه شناسی، او به جای تعریف جامعه شناسی بر حسب محتواهای زندگی اجتماعی، بر مبنای تجرید صورتهای جامعه، شکل های جامعه پذیری و تعامل میان افراد را موضوع واقعی جامعه شناسی در نظر گرفت(فریزبی، دیوید، 1374‏: 75).                                                                                         این تمایز میان صورت و محتوا، حاکی از تاثیر سنت کانت در فلسفه است که بر تفاوت میان صورت و محتوا تکیه دارد(ریتزر، جورج،1373: 155).                                                                                                    از نظر بودون منظور از طرح جامعه شناسی صوری عبارت است از «تحلیل ساختارها در تراز کلان به شیوه اقتصاد دانان، به عنوان یکپارچه شدگی آثار»(بودون، ریمون، 1383: 211).

در واقع او به تناظر علم هندسه که با انتزاع شکل و صور اشیای مادی از محتوای تشکیل دهنده آن تعریف می شود، علم جامعه شناسی را مطالعه جامعه به لحاظ صور جامعه پذیری(sociation) تعریف می‌نماید(Turner, Jonathan H. 1998: 202, Ashley, David et all. 1998:326) و تا بدانجا پیش می‌رود که می‌گوید: « اگر ما می توانستیم کلیت شکل های ممکن مناسبات اجتماعی را در سلسله مراتب و گوناگونی شان نشان دهیم، می توانستیم دانش جامعه فی نفسه را تکمیل کنیم (زیمل، 1374‏: 81).

جامعه شناسي صوري زيمل را مثل بخشهاي ديگر تفکرش مي توان چونان ترکيب اصيلي از نئوکانتيسم (تضاد صورت ها و محتواها) و ويتاليسم (کنش متقابل) دانست. (واندنبرگ، 1386؛ 51)
نئوکانتيسم صورتي از فلسفه پست هگلي و پست متافيزيکي است که از کانت الهام مي گيرد- و ترجيع بند آن اين است؛ «پس بايد به کانت بازگشت،» نئوکانتيسم ضمن مخالفت با آرمانگرايي هاي فلسفي فيخته، شلينگ و هگل (آرمانگرايي مطلق)، معتقد است فلسفه مي تواند و بايد يک علم دقيق شود... نئوکانتي ها ضمن وفادار ماندن به روح متون کانت با تجديدنظر در مفاد آن سعي مي کنند تحليل مقولات ادراک را جانشين هستي شناسي (فلسفي) کنند. (همان؛29)
از نظر متدولوژي زيمل در بررسي مقولات اجتماعي، تقليل گرا، جزيي نگر و علاقه مند به مطالعه روابط جامعه شناختي روزمره افراد است. وي کوشيده است با توجه به صورت کنش هاي اجتماعي متداول بين انسان ها به محتوا و چگونگي شکل گيري بروز چنين کنش هايي پي ببرد.
زيمل اساساً شناخت کنش متقابل ميان آدم ها را يکي از وظايف عمده جامعه شناسي مي دانست. اما بدون نوعي ابزار مفهومي، بررسي انواع گوناگون کنش هاي متقابل در زندگي اجتماعي، امکان ناپذير بود. از همين جاست که صورت هاي کنش متقابل و گونه هاي کنشگران متقابل پديد مي آيند. زيمل احساس مي کرد مي تواند شمار محدودي از صورت هاي کنش متقابل را متمايز کند که در انواع گوناگون زمينه هاي اجتماعي يافت مي شوند. کسي که به چنين صورت هاي محدودي مجهز باشد مي تواند انواع گوناگون زمينه هاي کنش متقابل را تحليل کند و بازشناسد. (ريتزر، 1384؛ 39)
انجام چنين پروژه يي مستلزم آن است که از يک طرف بين غرايز، علايق، گرايش ها و نيز اهداف و آرمان هايي که به وسيله افراد بروز داده شده و آشکار مي شود، يعني معنا و ساختمايه جامعه پذيري، تفکيک قائل شده و آنان را بازشناسيم و از طرف ديگر بايد به بازشناخت و فرق گذاري بين صورت ها، که افراد براي درک معنايي درون آن اجتماعي مي شوند، بپردازيم (استونز، 1383؛117).
معناها، عادات و گرايش ها مانند گرسنگي، عشق، کار، دين و کشش به مردم آميزي في الذاته جنبه اجتماعي ندارد. اينها در جامعه هستند زيرا در درون افراد يافت مي شوند و در اين معني شرايطي را براي تمام روندهاي جامعه پذيري فراهم مي آورند. اما همه اين موارد تنها از طريق صورت هاي مختلف کنشً دو سويه اجتماعي مي شوند، کنش دوسويه يي که از طريق آن و در درون آن افراد با يکديگر معاشرت کرده و بر يکديگر تاثير مي گذارند. (استونز، 1383؛ 118)

 

ادامه نوشته

جامعه شناسي صوري زیمل    ( Formal Sociology)

 

 

جامعه شناسي صوري زیمل    ( Formal Sociology)

نویسنده :   سیدعبدالله حسینی

بخش سوم

 

منظور از" محتوا "در جامعه‌شناسی صوری زیمل، جنبه‌هایی از زندگی انسانی است كه افراد را به سمت معاشرت با دیگران می‌كشاند؛ نظیر سوائق، اهداف و نیّات كنش‌گران.                                                                                                            " صورت‌ها" نیز، آن الگوهایی هستند، كه محتویات اجتماعی در قالب آنها نمود و بروز می‌یابند.
از نظر زيمل صورت هاي اجتماعي قالب مادي يا نمود عيني محتواها هستند.به عبارت بهتر صورت هاي اجتماعي شکل عامي از کنش هاي اجتماعي اند که به هيچ روي يگانه نيستند.                                          به عقيده وي صورت هاي اجتماعي يکسان اين خاصيت را دارند که محتواهاي متفاوت را شامل شوند.                                                                     بنابراين پديده يي انساني چون رقابت که نوعي تعامل اجتماعي است مي تواند در کلاس درس دانش آموزان دبيرستان براي کسب نمره بهتر و دستيابي به رتبه ممتاز درس جامعه شناسي يا مسابقات تسليحاتي بين کشورها شکل گيرد. بر اين اساس آنچه در اينجا مدنظر قرار مي گيرد خود کنش رقابت است نه محتواي آن.
در نگاه زيمل صورت هاي جامعه زيستي ترکيب شکننده يي از گرايش هاي متضاد است. روابط جامعه شناختي اساساً ترکيبي از دوگانگي اند؛ فرآيندهاي اتحاد، هماهنگي و همکاري به منزله نيروهاي جامعه پذيري هستند که بايد در معرض جدايي، رقابت و انزجار قرار گيرند تا پيکربندي واقعي جامعه شکل بگيرد؛ صورت هاي بزرگ سازمان که جامعه را مي سازند يا به نظر مي رسند مي سازند بايد دائماً از سوي نيروهاي فردگرايانه و بي نظم متحمل آشفتگي، ناپايداري و فرسايش شوند تا با عقب نشيني و با ايستادگي، نيروي حياتي لازم براي واکنش و رشد را کسب کنند...   براي بازسازي سيستماتيک جامعه شناسي صورت هاي اجتماعي زيمل (به عنوان مثال جامعه شناسي مد، تعارض، تبعيت، تقسيم کار و...) لازم است فهرستي از روابط قطبي شده (تمايز - تقليد، تعارض - يگانگي، مقاومت - تبعيت، افتراق- توسعه، فاصله گرفتن- نزديک شدن...) تهيه کرد و نشان داد جستارهاي جامعه شناسي صوري زيمل کاربرد ترکيبي اصل دوگانگي است. (واندنبرگ، 1386؛ 39)
صورت و معنا در همه جا مفاهيم نسبي و از مقولات شناختي هستند که براي پرداختن به پديده ها و سامان بخشيدن به آنان به شکلي عقلاني به وجود آمده اند. از اين رو ويژگي که از بالا مورد مشاهده قرار گرفته و در رابطه يي به عنوان صورت درک شده در رابطه يي ديگر، چنانچه از پايين به آن نگاه شود، بايد به عنوان معنا توصيف شود. (استونز، 1383؛ 117)

برای فهم جامعه‌شناسی صوری زیمل، باید دو متغیر تحلیلی مهم به كار رفته در ساخت صور اجتماعی را شناخت. این متغیرها اعداد و فاصله هستند:

-          " اعداد"؛« بهترین استفاده‌ای كه زیمل از مقوله ریاضی و اعداد در جامعه‌شناسی صوری‌اش نموده، مفهوم دوتایی و سه‌تایی اوست. به زعم وی با ورود عنصر سوم به یك گروه دو نفره، فراگردهای گوناگونی امكان‌پذیر می‌شود، كه پیش از این نمی‌توانست اتفاق بیفتد. عنصر سوم می‌تواند نقش میانی و داور را ایفا كند و از بروز تنش‌ها بكاهد؛ یا به عنوان شخصی ذی‌نفع عمل کرده و از اختلاف دو عضو دیگر به نفع خویشتن بهره‌برداری كند و نیز می‌تواند نقش "تفرقه بینداز و حكومت كن" را ایفا نماید. یك گروه سه نفره، مسیرهای تازه‌ای به روی كنش‌های اجتماعی می‌گشاید. ضمن آنكه فرصت‌هایی را نیز محدود می‌كند.» (ریتزر، 1373، 156، و كورز،1377، 259-260)

 

-          " فاصله"؛ در اندیشه زیمل، بُعد یا قرابت فاصله، عامل مؤثری در شكل‌گیری روابط اجتماعی است. توجه زیمل، روی فاصله بین عاملان و تغییراتی است كه برحسب آن‌كه مشاركت‌كنندگان از هم جدا باشند یا نزدیك، رخ می‌دهد. وی معتقد است، روابط مبتنی بر قرابت شدیدترند تا روابط مبتنی بر بعد یا فاصله دور. تنها دو شكل از روابط هستند كه فاصله روی آنها تأثیر ندارد؛ اولی روابطی كاملا غیرشخصی؛ مثل معاملات اقتصادی. دیگری روابطی كه متضمن شدت احساسات و عواطف است؛ مثل احساسات عمیق مذهبی یا روابط مبتنی بر عشق.

آنچه برای زیمل مهم است، سطح نیست؛ صورت است. كوزر بیان می‌كند، كه برای زیمل مهم نیست، دعوای بین زن و شوهر باشد یا دعوای دو كشور. زیمل از بحث اعداد خود در جامعه‌شناسی صوری، به این نتیجه می‌رسد، كه هرچه تعداد افراد بیشتر شود، نهایتاً بی‌اعتمادی بیشتر می‌شود. وی تا آنجا پیش می‌رود كه بحث تراژدی فرهنگی و پیچ و مهره شدن انسان‌ها در كلان‌شهر را ذكر می‌كند؛ كه افراد در شهرها، نوعی احساس دل‌زدگی و بی‌اعتمادی دارند. این بی‌اعتمادی، مانع بروز آزادی‌ها و فردیت افراد می‌شوند. (زیمل،1382،262)

بودون معتقد است جامعه شناسی صوری زیمل از نوع الگوهای کلان اقتصادی است که معلول تعدیل و تعادل میان آثار کنش های فردی است. از نظر او ایده زیمل این است که «شرایط و موقعیت هایی داریم که در آنها منافع و گزینش‌های افراد را به آسانی می توان بازسازی کرد»(بودون، ریمون، 1383: 178) بدون اینکه نیاز به دانستن وضعیت های و محتواهای خاص کنش باشد.

منظور از محتوای جامعه شناسی آن جنبه‌هایی از زندگی انسانی است که افراد را به سمت معاشرت با دیگران می کشاند؛ نظیر: سوائق، اهداف و نیات کنشگران(کرایب، یان، 1382: 114). در مقابل صورت ها آن الگوهایی هستند که محتویات اجتماعی در قالب آنها نمود و بروز می یابند.

فهرست قابل توجهی از صور گوناگون و متنوع اجتماعی که او در مقالات خود بدان ها پرداخته است وجود دارد؛ نظیر: غریبه، ولخرج، خسیس، رابطه فرمان دهی و فرمان بری، تضاد و رقابت.

لوین این صور را به 4 دسته کلی تقسیم می کند:

1-       روابط یا فرآیندهای تعامل، مانند رابطه فرمانبری و فرماندهی و یا فرایند تضاد

2-       نقش- موقعیت ها، مانند غریبه، ولخرج، خسیس و فقیر

3-       جمعیت ها، نظیر اجتماع سری

4-       الگوهای توسعه ای، همچون انکشاف گروهی و توسعه فردیت(لوین، دونالد ان.، 1381‏: 86).

ترنر تقسیم بندی عام تری ارائه می دهد که شامل فرآیندهای اجتماعی عام (نظیر تضاد و مبادله) و روابط نقش ساخت یافته (مانند غریبه) است(Turner, Jonathan H. 1998: 204).

از سوی دیگر کرایب به طور کلی صورت را به چهار طبقه کلی تقسیم نموده است؛ خرد‌ترین سطح انتزاعی به شکل‌هایی می انجامد که مربوط به روابط اجتماعی افراد با یکدیگر است و کلان ترین سطح انتزاع، جامعه به عنوان یک شکل کلی است.

در این میان دو سطح دیگر وجود دارد که یکی از آنها اشکال نهادهای قابل رؤیت و هدفمند اجتماعی نظیر دولت، اتحادیه های تجاری و کلیسا است و دیگری صوری هستند که به عنوان یک صورت بسط و توسعه می یابند، مانند رقابت و تضاد (کرایب، یان، 1382: 114). البته آنچه به عنوان صورت در جامعه شناسی صوری زیمل مطرح است مربوط به خرد‌ترین سطح روابط اجتماعی و صور توسعه یافته هستند و نهادهای اجتماعی و جامعه به عنوان یک صورت کلی مطرح نیستند.                                                                                                                                    در نهایت می توان به متغیرهای تحلیلی مهم به کار رفته در ساخت صور اجتماعی اشاره کرد. مهمترین این متغیر‌ها، اعداد و فاصله می باشند. توجه زیمل در تاثیر تعداد افراد بر کیفیت تعامل در بحث تفاوت میان گروه های دو نفره و سه نفره عنوان شده است و نقش فاصله بیشتر در تحلیل روابط و نقش های اجتماعی نمایانگر است. چنانچه غریبه نمونه صورتی اجتماعی است که نه آنچنان به گروه نزدیک است که خودی به حساب آید و نه آنقدر دور که عضو گروه به حساب نیاید(ریتزر، جورج، 1373: 156). لوین به این دو چهار متغیر موقعیت، ظرفیت، خود درگیری و تقارن را می افزاید. موقعیت به تفاوت های عمودی اجتماعی اشاره دارد؛ منظور از ظرفیت، احساسات منفی و مثبت دخیل در صور تعامل است؛ خود درگیری به میزان درگیری شخصی‌یی اشاره دارد که صور مختلف همبستگی طلب می کنند و تقارن جوهره صور خاصی را که رابطه متقابل کامل را بیان می کنند، مشخص می نماید(لوین، دونالد ان.، 1381‏: 87).

مساله دیگری که می توان بدان اشاره کرد رابطه صورت و ساختار است. در حالیکه " صورت" از تجرید محتواهای اجتماعی نمود یافته حاصل می شود، " ساختار" از رابطه نسبتاٌ پایدار میان اجزای جامعه انتزاع می گردد. به عقیده هیبرل مفهوم شکل برای زیمل همان معنا را متبادر به ذهن می کند که مفهوم ساخت برای ساخت گرایان(تنهایی، 1377: 326).

در ساختارگرایی، منظور از ساختار یا روابط پایدار میان نهادهای اجتماعی است که بیان گر ساختار کلانی است که کلیت روابط اجتماعی بر اساس آن تنظیم شده اند(نظیر نظام های اجتماعی پارسنز یا آلتوسر) و یا به ساختارهای ذهن بشر اشاره می شود که نهادهای اجتماعی بر اساس این ساختارهای ذهنی که در تمامی انسانها مشترک هستند شکل می یابند. لیکن در صورت گرایی به انواع نمودهای روابط، فرآیندها یا نقش های اجتماعی توجه می شود که قابل مشاهده در تک تک روابط هستند. نظام های اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی را نمی توان مستقیما مشاهده کرد، بلکه  تنها قابل انتزاع از روابط میان اجزاء اجتماعی هستند؛ ولی رقابت، تضاد و نقش- موقعیت ولگرد یا غریبه را می توان در اشخاص و روابط روزمره دید و صرفا بایستی این ویژگیهای مشترک را از مشاهدات روزمره تفکیک نمود. به علاوه در حالیکه ساختارگرایی به جامعه شناسی کلان تعلق دارد، صورت گرایی متعلق به جامعه شناسی خرد می باشد.                                                       جامعه شناسی صوری زیمل، با وجود تغییر واژگان آن تداوم یافته است و شاید بتوان نمودارترین این تداوم را در مکتب تعامل نمادین و به ویژه در کار اروین گافمن دید. «متصدی پمپ بنزین» که عنوان رساله کارشناسی ارشد گافمن را تشکیل می دهد و حتی نظریه دراماتورژیک او، همگی نمونه هایی از انتزاع صور اجتماعی از محتواهای متکثر آن می باشند. در این نظریه ما شاهد آن هستیم که موقعیت های اجتماعی جلوی صحنه، پشت صحنه و خارج از صحنه تعیین کننده شیوه های متمایزی از رفتار در افراد با نیت‌ها و مقاصد متفاوت هستند. از این رو می بینیم که فهم عمیق مکاتب نوین جامعه شناسی در گرو ریشه یابی آن در آثار جامعه شناسان کلاسیک و فهم صحیح آن می باشد.

شایسته است در اینجا به یکی دیگر از خصوصیات رویکرد جامعه شناختی زیمل اشاره کنیم وآن چیزی است که لوین(لوین، دونالد ان.، 1381‏: 89) آن را اصل دوگرایی (دوآلیسم) می نامد : فرض زیمل در این باره که صورتبندیهای اجتماعی را می توان از نو به آشکار شده ترین نحو، به صورت تجسم های خود به خودی مقوله های متضاد ارائه کرد. دراینجا باید اشاره کرد که این امر یک عقیده هگلی – مارکسی صرف نیست که تناقض ، نیروی پیش برندۀ دگرگونی

 تاریخ را در خود دارد ، نظر گاهی که در مفهوم زیملی به حالت فشار زمانی بین صور بنیاد گرفته ونیازهای حیاتی ارتقاء یافته است بلکه حتی به طور بنیادی تر این عقیده است که شرط لازم برای ادامه هرجنبه ازحیات ازهمزیستی عناصر متضاد نشأت می گیرد. پس خصوصیت دوگرایانه صوراجتماعی ویژگی اساسی وضعیت بشری است، چیزی که قابل  تعالی نیست و هم از دوسودایی بودن  ترتیبات غریزی انسان  و هم  از نیازهای

 اجتماعی نشأت می گیرد . براساس این نیاز ،جامعه به نسبت هایی ازعدم تناسب در هماهنگی گرایش ها نیازدارد تا یک شکل معینی را به دست آورد.

حالت تفسیر دوگرایانه زیمل خود را به  طرق مختلف ابراز می کند ، مثلاً در جایی که او صور را بر حسب گرایش های متضاد و یا کیفیت هایی حاصل از ترکیب این گرایش ها تعریف می کند . بنابراین ، مد صورتی است که همنوایی وفردی کردن را تلفیق می کند . حسادت وروابط کشمکشی در کل ، به وسیله عناصر قطبی تضاد وتجانس شکل می گیرند . فرمانبرداری تلفیقی است از گرایش به خواست زیر سلطه بودن وگرایش به مخالفت با فرمانفرما . رفاه خصوصی صورتی است که «هم خیلی کم وهم خیلی زیاد » به کسانی که  به آن نیاز دارند عرضه می شود (لوین، دونالد ان.، 1381‏: 90) .

 

انتقادات:


گئورگ زيمل (1918-1858) يک جامعه شناس نظريه پرداز تا حدي غيرمتعارف بود. (فريزبي و ديگران به نقل از ريتزر، 1384؛ 38) اين غيرمتعارف بودن در ديدگاه هاي متفاوت صاحب نظران نسبت به او متجلي است.                 براي مثال او را غريبه و بيگانه يي در حوزه جامعه شناسي دانسته اند (کوزر)، از او و تاثيرش در نظريه جامعه شناختي امريکا به نيکي ياد کرده اند (ريتزر)، جايگاه زيمل را در ميان بنيانگذاران برجسته جامعه شناسي بسيار کمتر از مارکس، وبر و دورکيم مي دانند (کيويستو) و مهم تر اينکه زيمل خودش را فيلسوف مي داند نه جامعه شناس.

واندنبرگ معتقداست زيمل متفکري ضدسيستمي است. خودش مي گويد «به هيچ عنوان نمي پذيرد که گستره زندگي را در يک نظام قرينه سازي شده حبس کند». او نخواسته است يا در هر حال، موفق نشده است افکارش را در يک نظام واحد متبلور کند. در آثارش نه يک مفهوم کليدي مي توان يافت که همه ابعاد واقعيت را در تفسيري کلي بيان کند، نه اصل اوليه يي که جهان را يکپارچه توجيه کند، نه فلسفه تاريخي به سبک هگل يا مارکس که گذشته، حال و آينده را پوشش دهد.(واندنبرگ، 1386؛ 15)

کیوستیو معتقداست زیمل مکتبي فکري ايجاد نکرد که نسل هاي بعدي جامعه شناسان بتوانند به ارث برند. بنابراين هيچ جامعه شناسي زيملي همان گونه که يک جامعه شناسي مارکسيستي، جامعه شناسي وبري و جامعه شناسي دورکيمي وجود دارد به وجود نيامده است. (کيويستو، 1384؛ 170)

استونز معتقداست جايگاه زيمل جايگاهي ايهامي است، به اين معني که از نظر يک حوزه علمي و دانشگاهي خاص نقشي حاشيه يي دارد و در همان حال در يک حوزه فکري ديگر، نقشي محوري و کانوني به خود اختصاص داده است. در اين برداشتي که از جايگاه و از کارهاي وي مي شود عوامل زيادي دخيل است که روش التقاط گرايانه و آميزه گري زيمل بي شک از جمله اين عوامل به شمار مي رود. گستره کارهاي زيمل از تاريخ نگاري شروع شده و جامعه شناسي، روانشناسي و زيباشناسي را نيز در بر مي گيرد.(استونز، 1383؛ 111)

ïکس با انتقال بحث از سطح مصداقي به سطحي روش شناختي و معرفت شناختي، محور وحدت بخش آراي زيمل را مشخص مي کند؛ «تحليلي از مفهوم زيمل درباره فرم يا صورت، نظمي را در آشوب ظاهري آثار او آشکار مي سازد و ثابت مي کند که قطعه هاي ظاهراً نامنسجم، ارتباطي تنگاتنگ با يکديگر دارند. به زبان ديگر، مي توان نشان داد که تمام آثار پخته زيمل با استفاده از همين مفهوم اصلي توليد شده اند. » در ادامه اïکس توصيفي از مفهوم فرم ارائه مي دهد که بسيار رندانه است؛ « فرم شايد مساله برانگيز ترين مولفه کل دستگاه مفهومي زيمل است؛ مبهم و فرار، اما در عين حال اساسي و بديهي. ». «مفهوم فرم، آنگونه که زيمل آن را به کار مي گيرد، به نحوي نظام مند مبهم است. اين مفهوم دست کم سه مدلول دارد. »

با وجود اين مفسران زيمل از اين واقعيت آگاهي دارند که زير اين پاره ها و تکه هاي زندگي اجتماعي و معاصر که او آن را بررسي کرده است چارچوب نظري روشن و منسجمي وجود دارد (واندنبرگ، 1386؛ 5) .

 

منابع:

1-       ابوالحسن تنهایی، حسین، 1377،درآمدی بر مکاتب و نظریه های جامعه شناسی، گناباد، نشر مرندیز.

2-        استونز، راب، 1383، متفکران بزرگ جامعه شناسي، مهرداد ميردامادي، تهران؛ نشر مرکز.

3-       بودن، ریمون، 1383، مطالعاتی در آثار جامعه شناسان کلاسیک 1، باقر پرهام، تهران، نشر مرکز.

   4-       ترند، جاناتان اچ؛1371، پیدایش نظریه جامعه‌شناسی، عبدالعلی لهسایی‌زاده، شیراز، نشرفرهنگ.

5-       ریتزر، جورج، 1373، نظریه های جامعه شناسی، احمد رضا غروی زاد، تهران، ماجد.

6-       ریتزر، جورج، 1377، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، محسن ثلاثی، تهران، انتشارات علمی

7-       زیمل، گئورک؛ كلان‌شهر و حیات ذهنی، یوسف اباذری، نامه علوم اجتماعی، بهار 1382،شماره سوم

8-       فریزبی، دیوید و سه‌یر، درک، 1374، جامعه، احمد تدین و شهین احمدی، تهران، نشر آران.

9-       کرایب، یان، 1382، نظریه اجتماعی کلاسیک، شهناز مسمی پرست، تهران، نشر آگه.

10-      کوزر، لوئيس، 1382، زندگي و انديشه بزرگان جامعه شناسي، محسن ثلاثي، تهران؛ انتشارات علمي.   

11-     کيويستو، پيتر، 1384، انديشه هاي بنيادي در جامعه شناسي، منوچهر صبوري، تهران؛ نشر ني.

12-     لوین، دونالد ان.1381، آینده بنیانگذاران جامعه شناسی، غلامعباس توسلی، تهران، نشر قومس.

13-     واندنبرگ، فردريک، 1386، جامعه شناسي جرج زيمل، عبدالحسين نيک گهر، تهران؛ نشر توتيا.

14-       Ashley, David Mechael Orenstein, David, 1998, Sociological Theory, allyn & bacon

15-   Turner, Jonathan H. et all, 1998, The Emergence of Sociological Theory, wadsworth

 

 

 
  BLOGFA.COM